نورد بودم ، تا ورد من مُورَّد بود
براي ورد مرا ترك من همي پرورد
كنون گران شدم و سرد و نانورد شدم
از آن سبب كه به خيري همي بپوشم ورد
نورد بودم ، تا ورد من مُورَّد بود
براي ورد مرا ترك من همي پرورد
كنون گران شدم و سرد و نانورد شدم
از آن سبب كه به خيري همي بپوشم ورد
آن كس كه بر امير در مرگ باز كرد
بر خويشتن نگر نتواند فراز كرد
اي آنكه جز از شعر و غزل هيچ نخواني
هرگز نكني سير دل از تُنبُل و ترفند
زيبا بود ار مرو بنازد به كسايي
چونانكه جهان جمله به استاد سمرقند
كمند زلف را ماند چو برهم بافتن گيرد
سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گيرد
معقرب زلف مشكينش معلق بر رخ روشن
چنان چون عنبرين عقرب كه زهره در دهن گيرد
گهي همچون شبه باشد كه بر خورشيد برپاشي
گهي همچون شبي باشد كه در روزي وطن گيرد
چو ساكن باشد از جنبش ، مثال قد او دارد
چو ديگر بار خم گيرد نشان قد ِ من گيرد
گهي از گل سلب سازد گهي از مه رقم دارد
گهي رسم صنم آرد گهي طبع سمن گيرد
خم زلفش يكي دام است چون خورشيد و مه گيرد
سر زلفش يكي شست است كو سيمين ذَقَن گيرد
به وقت دولت سامانيان و بلعميان
چنين نبود جهان با نهاد و سامان بود
آن خوشه هاي رز نگر آويخته سياه
گويي همي شبه به زمرد در اوژنند
وان بانگ چَزد بشنو ، از باغ نيمروز
همچون سفال نو كه به آبش فرو زنند
بگشاي چشم و ، ژرف نگه كن به شنبليد
تابان به سان گوهر ، اندر ميان خويد
بر سان عاشقي كه ز شرم رخان خويش
ديباي سبز را به رخ خويش بر كشيد
صبح آمد و علامت مصقول بر كشيد
وز آسمان شمامهٔ كافور بر دميد
گويي كه دوست قُرطهٔ شَعر كبود خويش
تا جايگاه ناف به عمدا فرو دريد
در شد به چتر ماه سنانهاي آفتاب
ور چند جِرم ماه سر اندر سپر كشيد
خورشيد با سهيل عروسي كند همي
كز بامداد كِلّهٔ مصقول بر كشيد
وان عكس آفتاب نگه كن ؛ علم علم
گويي به لاژورد مي سرخ بر چكيد
يا بر بنفشه زار گل نار سايه كرد
يا برگ لاله زار همي بر چكد به خويد
يا آتش شعاع ز مشرق فروختند
يا پرنيان لعل كسي باز گستريد
جام كبود و سرخ نبيد آر ، كآسمان
گويي كه جامهاي كبود است پر نبيد
جام كبود و بادهٔ سرخ و شعاع زرد
گويي شقايق است و بنفشه ست و شنبليد
چون خوش بود نبيد بر اين تيغ آفتاب
خاصه كه عكس او به نبيد اندرون فتيد
آن روشني كه چون به پياله فرو چكد
گويي عقيق سرخ به لؤلؤ فرو چكيد
وان صاف مي كه چون به كف دست بر نهي
كف از قدح نداني ، ني از قدح نبيد
دو ديدهٔ من و از ديده اشك ديدهٔ من
ميان ديده و مژگان ستاره وار پديد
به جَزع ماند يك بر دگر سپيد و سياه
به رشته كرده همه گرد جَزع مرواريد
كوي و جوي از تو كوثر و فردوس
دل و جامه ز تو سياه و سپيد
رخ نو هست مايهٔ تو ، اگر
مايهٔ گازران بود خورشيد