دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۱ ۳۴ بازديد
دارم از دست تو بر سر افسر بيغيرتي
ميبرم آخر سر خود با سر بيغيرتي
سر چو نقش بستر از جا برندارد هركه او
همچو من پهلو نهد بر بستر بيغيرتي
از جبينم كوكبي ميتابد و ميخوانمش
بندهٔ داغ عشق و غيرت اختر بيغيرتي
هست در زير نگينم كشوري عالي سواد
نام او در ملك غيرت كشور بيغيرتي
در رياض وصل ميبينم بري از حد برون
بر نهال عشق خود اما بر بيغيرتي
بشكنيد اي دوستان دستم كه تا بنشستهام
بر در غيرت زدم صد ره در بيغيرتي
شاه غيرت گو كه بنهد همچو ملك بيملك
شهر دل را در ميان لشگر بيغيرتي
اي دل آتشپارهاي بودي تو در غيرت چرا
بر سر خود بيختي خاكستر بيغيرتي
يا مبر نام غزالان محتشم يا همچو من
نام ديوان غزل كن دفتر بيغيرتي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد