هرگز از زلف كجت بيپيچ و تابي نيستم
صيد اين دامم از آن بياضطرابي نيستم
گرچه هستم در بهشت وصل اي حوري نژاد
چون قرينم با رقيبان بيعذابي نيستم
دي كه بهر قتل ميكردي شمار عاشقان
من يقين كردم كه پيشت در حسابي نيستم
تا عتابت باشد از حلمم دل خوش كه من
مرغ آتشخوارهام قانع به آبي نيستم
ز آب حلمت شعلهٔ عشقم به پستي مايل است
عاشقم آخر سزاوار عتابي نيستم
من كه صد پيغام گستاخانهات دادم هنوز
در خور ارسال عاشق كش جوابي نيستم
بزم آن مه محتشم مخصوص خاصان به كه من
كو چه گردي ابترم عاليجنابي نيستم
به دعوي آمده تركي كه صيد خود كندم
دل از تو ميكنم اي بت خدا مدد كندم
مرا تو كشتهاي و بر سرم ستاده كسي
كه يك فسون ز لبش زنده ابد كندم
عجب كه با همه عاشق كشي حسد نبري
كه آن مسيح نفس روح در جسد كندم
مرا زياده ز حد كرده است با خود نيك
رسيده كار به آن هم كه با تو بد كندم
قبول خاطر او گشتهام به ترك درت
چنان نكرده قبولم كه باز رد كندم
فلك كه سكه عشقش به نام من زده است
عجب كه باز به عشق تو نامزد كندم
چو محتشم خط آزادي از تو ميگيرم
كه او ز خيل غلامان به اين سند كندم
منم كز دل وداع كشور امن دامان كردم
ز ملك وصل اسباب اقامت را روان كردم
منم كانداختم در بحر هجران كشتي طاقت
رسيدم چون به غرقاب بلا لنگر گران كردم
منم كاورد كوه محنتم چون زور بر خاطر
تحمل را به آن طاقت شكن خاطرنشان كردم
منم كاويخت چون هجران كمان خويش از دعوي
بزور صبر جرات در شكست آن كمان كردم
منم كز صرصر هجران چه شد ميدان غم رفته
ز دعوي با صبا آسودگي را همعنان كردم
منم كايام چون گشت از كمان كين خدنگ افكن
فكندم جوشن طاقت ببر خود را نشان كردم
منم كز سخت خاني بر دل هجران گزين خود
جفا را جرات افزودم بلا را كامران كردم
منم صبر آزمائي كز گرههاي درون چون ني
كمر بستم به سختي ترك آن نازك ميان كردم
منم مرغي كه چون بر آشيانم سنگ زد غيرت
به بال سعي پرواز از زمين تا آسمان كردم
منم كز گفتن نامي كه ميمردم براي آن
چو شمع از تيغ غيرت نطق را كوتهزبان كردم
منم كز محتشم آئين صبر آموختم اول
دگر سلطان غيرت هرچه فرمود آنچنان كردم
دانسته باش اي دل كزان نامهربانت ميبرم
گر باز نامش ميبري بيشك زبانت ميبرم
با شاهد دلجوي غم دست وفا كن در كمر
كامروز يا فردا از آن نازك ميانت ميبرم
چون از چمن نخل جوان برد به زحمت باغبان
با ريشهٔ پيوند جان از وي جنانت ميبرم
مردانه دندان سخت كن وز تيغ هجران سر مكش
گر سخت جاني تا ابد زان دلستانت ميبرم
زان ميوه ارزان بها گر نگسلي پيوند خود
چون تاك ازين پس يك به يك رگهاي جانت ميبرم
گر از ره بيغيرتي ديگر به آن كو ميروي
از اره غيرت روان پاي روانت ميبرم
شرح غم من محتشم زين پيش ميگفتي به او
گر باز ميگوئي زبان زين ترجمانت ميبرم
دو روزي شد كه با هجران جانان صحبتي دارم
درين كار آزمودم خويش را خوش طاقتي دارم
به حال مرگ باشد هركه دور افتد ز غمخواري
من از دلدار دور افتادهام خوش حالتي دارم
از آن كو رخت بستم وز سگ او خواستم همت
كنون چون سگ پشيمان نيستم چون همتي دارم
شبم بيزلف او صد نيش عقرب نيست در بستر
چو چشم دير خواب خويش مهد راحتي دارم
نبرد اسباب عيشم مو به مو باد پريشاني
جدا زانطره و كاكل عجب جمعيتي دارم
نميسازم كمال عجز خود پيش سگش ظاهر
تعالي الله بر استغنا چه كامل قدرتي دارم
سخن در پرده گفتن محتشم تاكي زبان دركش
كه پر بيهوده ميگوئي و من بد كلفتي دارم
نخست آنكس كه شد در بند انكار تو من بودم
ولي آن كس كه گشت اول گرفتار تو من بودم
زدند از من حريفان بيشتر لاف خريداري
ولي اول كسي كامد به بازار تو من بودم
به سيم و زر طلبكار تو گرديدند اگر جمعي
كسي كوشد به جان و سر خريدار تو من بودم
من اول از تو كردم احتراز اما اسيري هم
كه كرد آخر سر خود در سر و كار تو من بودم
به بيماري كشيد از حسرت كار دگر ياران
ولي آن كس كه مرد از شوق ديدار تو من بودم
حريفان جان سپر كردند پيشت ليك جانبازي
كه ضربت خورد از شمشير خونخوار تو من بودم
چو نظم محتشم خواني بگو كاي بلبل محزون
كجا رفتي چه افتادت نه گلزار تو من بودم
بيرون شدم از بزمت اي شمع صراحي گردنان
هم دشمني كردم به خود هم دوستي با دشمنان
دامنفشان رفتم برون زين انجمن وز غافلي
نقد وصالت ريختم در دامن تر دامنان
چون رفتم از مجلس برون غافل ز ارباب غرض
كارم به يكدم ساختند آن فتنه در بزم افكنان
از نيم شب برگشتنم ياران به طعن و سرزنش
ز انگيز آن ابرو كمان بر جان من ناوك زنان
من سر به جيب انفعال استاده تا بر جرم من
دامان عفوي پوشد آن سرخيل گل پيراهنان
از بهر عذر سهو خود هرچند كردم سجدها
چون بت نجنبانيد لب آن زبده سيمين تنان
لازم شد اكنون محتشم كري كنون شمشير هم
تا من به زنهار ايستم بر دست اين در گرد نان
بود دي در چمن اي قبلهٔ حاجتمندان
دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان
پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار
بر جگر به سكه در آن حبس فشردم دندان
صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا
غصه چندان كه نخواهي و الم صد چندان
كام پر زهر و جگر پر نمك و دل پرخون
مينمودم به حريفان لب خود را خندان
در ببستند ز انديشه پس خم زدنم
در عشرت به رخ اهل محبت بندان
حرف دلكوب حريفان به دلم كاري كرد
كه مگر حدت حداد كند با سندان
بيحضور تو من و محتشم آنجا بوديم
بر طرب غصه گزينان به الم خورسندان
پس رفتم و اين غزل به دستش دادم
و اندر ره معذرت به خاك افتادم
چراغ خود دگر در بزم او بينور ميبينم
بهشتي دارم اما دوزخي از دور ميبينم
به خشم است آن مه از غير و نشان تير خوفم من
كه در دستش كمان خشم را پرزور ميبينم
نگه ناكردنش در غير خرسندم چسان سازد
كه من ميل نگه زان نرگس مخمور ميبينم
به ساحل گر روم بهتر كه درياي وصالش را
ز طوفاني كه دارد در قفا پرشور ميبينم
هنوز از آفتاب وصل گرمم ليك روز خود
به چشم دور بين مثل شب ديجور ميبينم
براي غير گوري كنده بودم در زمين غم
كنون تابوت خود را بر لب آن گور ميبينم
چسان پيوند برد محتشم در نزع جسم از جان
ز دست او كنون خود را به آن دستور ميبينم
چند چشمت بسته بيند چشم سرگردان من
چشم بگشا اي بلاگردان چشمت جان من
جان مردم را خراشيد آن كه حك كرد از جفا
حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من
تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب
ميشود كور از خجالت چشم خونافشان من
گشت مژگان تو يكدم خون چكان وز درد آن
مانده تا روز قيامت خونفشان مژگان من
آن كه از عين ستم زد زخم بر آهوي تو
مردم چشم مرا خون ريخت در دامان من
نالهات كرد آن چنان زارم كه امشب از نجوم
آسمان را پنبه در گوش است از افغان من
تا مرا باشد حيات و محتشم را زندگي
ريخت اي گل زان او بادا و دردت زان من
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد