تبارك الله ازين پادشاه وش صنمي
كه مردمش ز بت خود عزيزتر دانند
كنند جاي دگر بندگي ولي او را
به صدق دل همه جا پادشاه خود خوانند
ساربانا پرشتابان بار ازين منزل مبند
بس خرابم من يك امروز دگر محمل مبند
حاليا از چشم طوفان خيز من ره دجله است
يك دو روز ديگري اين رخت ازين ساحل مبند
غافلي كز من به رويت مانده باقي يك نگاه
در محلي اين چنين چشم از من غافل مبند
نيست حد آدمي كز تن برد جان در وداع
روح انسان پيكري تهمت بر آب و گل مبند
يار چون شد عمر در تعجيل بهتر اي طبيب
رو ببند حيله پاي عمر مستعجل مبند
داروي منعم مكش در چشم گريان اي رفيق
راه بر سيلي چنين پر زور بيحاصل مبند
دل به خوبان بستن اي دل حاصل ديوانگيست
محتشم گر عاقلي ديگر به ايشان دل مبند
مهي برفت ازين شهر و شور شهر دگر شد
كه از غروب و طلوعش دو شهر زير و زبر شد
ازين ديار سفر كرد و كشت اهل وفا را
در آن ديار ستاد و بلاي اهل نظر شد
ز سيل فرقتش اين بوم جاي سيل شد ارچه
ز برق طلعتش آن خطه هم محل خطر شد
ز بلدهٔ كه عنان تافت غصه تاخت به آنجا
به كشوري كه وطن ساخت عاقبت به سفر شد
درخت عشق درين شهر شد نهال خزان بين
نهال فتنه در آن ملك نخل تازه ثمر شد
در اين دو مملكت از پرتو خروج و ظهورش
بليهٔ تيغ دودم گشت و فتنهٔ تير دوسر شد
چو بر ركاب نهاد آن سوار پاي غريمت
ز شهر بند سكون محتشم دو اسبه بدر شد
دل ميشود هر روز خون تا او ز دل بيرون شود
امروز هم شد اندكي فردا ندانم چون شود
اشكي كه ميدارم نهان از غيرت اندر چشمتر
كه بركشايم يك زمان روي زمين جيحون شود
گر من به گردون سر دهم دود تنور صبر را
از ريزش اشك ملك صد رخنه در گردون شود
خون در دلم رفت آنقدر از راز نازك پرده
كش پرده از هم ميدرد گر قطرهاي افزون شود
من خود نميگويم به كس رازي كه دارم پاس آن
اما اگر گويد كسي در بزم او صد خون شود
خواهم نوشتن نامهاي اما نميدانم چسان
خواهد دريد آن گل ز هم گر واقف از مضمون شود
شرح جراحتهاي غم هرگه نويسد محتشم
خون ريزد از مژگان قلم روي زمين گلگون شود
آزردهام به شكوه دل دلستان خود
كو تيغ كه انتقام كشم از زبان خود
تيغ زبان برو چو كشيدم سرم مباد
چون لاله گر زبان نكشم از دهان خود
انگيختم غباري و آزردمش به جان
خاكم به سر ببين كه چه كردم به جان خود
از غصهٔ درشتي خود با سگان او
خواهم به سنگ نرم كنم استخوان خود
جلاد مرگ گيرد اگر آستين من
بهتر كه او براندم از آستان خود
خود را به بزمش ارفكنم بعد قتل من
مشكل كه بگذرد ز سر پاسبان خود
بر آتشم نشاند و ز خاطر برون نكرد
آن حرفها كه ساخته خاطر نشان خود
دايم به زود رنجي او داشتم گمان
كردم يقين به يك سخن آخر گمان خود
شك نيست محتشم كه به اين جرم ميكنند
ما را سگان يار برون از ميان خود
حسن تو چند زينت هر انجمن بود
روي تو چند آينهٔ مرد و زن بود
تير نظر به غير ميفكن كه هست حيف
شيرافكن آهوي تو كه روبه فكن بود
لطفي نديد غير كه مخصوص او نبود
لطفي به من نماي كه مخصوص من بود
اي در بر رقيب چو جان مانده تا به كي
جان هزار دل شده در يك بدن بود
من سينهچاك و پيش تو بي درد در حساب
آن چاكهاي سينه كه در پيرهن بود
تا غير خاص خويش نداند حديث او
راضي شدم كه با همهكس در سخن بود
اوقات اگر چنين گذرد محتشم مدام
مردن هزار بار به از زيستن بود
روي ناشسته چو ماهش نگريد
چشم بيسرمهٔ سياهش نگريد
بر سر سرو ملايم حركات
جنبش پر كلاهش نگريد
نگهش با من و رويش با غير
غلط انداز نگاهش نگريد
مهر من گشته يكي صد ز خطش
اثر مهر و گياهش نگريد
شاه حسنش سپه آورده ز خط
عالم آشوب سپاهش نگريد
عذرخواهي كندم بعد از قتل
عذر بدتر ز گناهش نگريد
ميرود غمزه زنان از كشته
پشتهها بر سر راهش نگريد
دود از چرخ برآورده دلم
اثر شعلهٔ آهش نگريد
محتشم كوه ستم راست ستون
تن كاهيده چو كاهش نگريد
شعلهٔ حسن تو بالاتر ازين ميبايد
برق اين شعله هويدا تر ازين ميبايد
نيم به سمل شدهاي فيض تمام از تو نيافت
خنجر ناز تو براتر ازين ميبايد
طاق ابروي كجت طاقت من طاق نساخت
غرهٔ حسن تو غراتر ازين ميبايد
شعلهٔ نيم نظرهاي توام پاك بسوخت
آري اسباب مهيا تر ازين ميبايد
من ز تقصير تو رسواي دو عالم نشدم
شهرهٔ عشق تو رسوا تر ازين ميبايد
نيست كوتاه ز دامان تو دست همه كس
پايه وصل تو بالاتر ازين ميبايد
با گدائي كه حريص است به دريوزه وصل
سگ كوي تو به غوغاتر ازين ميبايد
محتشم خواهي اگر دغدغه ناكش سازي
غزلي وسوسه فرماتر ازين ميبايد
ما به يارانيم مشغول و رقيب ما به يار
يا به ياران ميتوان مشغول بودن يا به يار
ياري ياران مرا از يار دور افكنده است
كافرم گر بعد ازين ياري كنم الا به يار
چند فرمايندم استغنا و گويندم مزن
حرف جز با غير و روي غيرتي بنما به يار
يار تا باشد چرا بايد زدن با غير حرف
غير تا باشد چرا بايد زد استغنا به يار
ذرهاي از ياري اين ياران فرو نگذاشتند
يار را با ما گذاريد اين زمان ما را به يار
ما گدايان قدر اين نعمت نميدانستهايم
پادشاهي بوده صحبت داشتن تنها به يار
گر به دستم فرصتي افتد بگويم محتشم
از نزاع انگيزي ياران حكايتها به يار
باز جائي رفتهام كز روي يارم شرمسار
روي برگشتن ندارم شرمسارم شرمسار
در تب عشقم هوس فرمود نا پرهيزيي
كاين زمان تا حشر از آن پرهيزگارم شرمسار
با رخ و زلفش دلم شرط قراري كرده بود
هم از آن شرحم خجل هم زان قرارم شرمسار
قول و فعل و عهد و شرطم بود پيشش معتبر
پيش او اكنون به چندين اعتبارم شرمسار
كار من يكباره مشكل شد در اين عشق و هوس
اي اجل بازا كه من زين كار و بارم شرمسار
همچو نعلم پيش او چشم از زمين برداشتن
نيست ممكن بس كزان زيبا سوارم شرمسار
محتشم بر شاخ ديگر بلبل دل را نشاند
من چه نرگس از رخ آن گلعذارم شرمسار
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد