من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۵

۳۳ بازديد


چون پيش يار قيد و رهائي برابر است
آن جا اگر روي و گر آئي برابر است
يك لحظه با تو بودن و با غير ديدنت
با صد هزار سال جدائي برابر است
لطفي نمي‌كني كه طفيل رقيب نيست
لطفي چنين به قهر خدائي برابر است
هر بوالهوس كه گفت فداي تو جان من
پيشت به عاشقان فدائي برابر است
شوخي كه نرخ بوسه به جائي دهد قرار
در كيش ما به حاتم طائي برابر است
از غير رو نهفتن و در پرده دم زدن
با صد هزار چهرهٔ گشائي برابر است
دل خوس مكن به خسرو بي‌عشق محتشم
كاين خسروي كنون به گدائي برابر است


شماره ۴

۳۱ بازديد

 

عشقت زهم برآورد ياران مهربان را
از همچو مرگ به گسست پيوند جسم و جان را
تا طرح هم زباني با اين و آن فكندي
كردند تيز برهم صد همزبان را
از لطف عام كردي در بزم خاص با هم
در نيم لحظه دشمن صد ساله دوستان را
جمعي كه باهم اول بودند راست چون تير
در كينهٔ هم آخر كردند زه كمان را
باد ستيزه برخاست وز يكديگر جدا كرد
مانند دود آتش اهل دو دودمان را
شهري ز آشنايان پر بود اي يگانه
بيگانه كرد عشقت از هم يگان يگان را
صد دست عهد باهم دست تو از كناره
شمشير بر ميان زد پيوند اين و آن را
ما با كسي كه بوديم پيوسته بر در مهر
باب النزاع كرديم آن طرفه آستان را
با محتشم رفيقي طرح رقابت افكند
كي ره به خاطر خود مي‌دادم اين گمان را


شماره ۸

۳۶ بازديد


به عزت نامزد شد هركه نامد مدتي سويت
به اين اميد من هم چند روزي رفتم از كويت
به راه جستجويت هركه كمتر مي‌كند كوشش
نمي‌بيند دل وي جز كشش از زلف دلجويت
تو را آن يار مي‌سازد كه باشد قبله‌اش غيري
كند در سجده‌هاي سهو محراب خود ابرويت
چه ميسائي رخ رغبت به پاي آن كه مي‌داند
كف پاي بت ديگر به از آئينهٔ رويت
ز دست‌آموز مرغ ديگران بازي مخور چندين
به بازي گر سري برمي‌كند از حقلهٔ مويت
سيه چشمي برو افسون و مست اكنون محال است اين
كه افروزد چراغي از دل وي چشم جادويت
تو را اين بس كه هرگز محتشم نشنيد ازو حرفي
كه خالي باشد از بدگوئي رخسار نيكويت


شماره ۷

۳۵ بازديد


در عين وصل جز من راضي به مرگ خود كيست
صد رشك تا سبب نيست با خود درين صدد كيست

ياران مدد نمودند در صلح غير با او
اكنون كسي كه در جنگ ما را كند مدد كيست

حرفي كه گر بگويم گردد سيه زبانم
جز خامه آن كه با او گويد بشد و مد كيست

آن كس كه كرده صد جا بدگوئي تو نيك است
اي بد ز نيك نشناس گر نيك اوست بد كيست

بر نقد عصمت خود بنگر خط خطا را
آنگه ببين به نامت اين سكه آن كه زد كيست

جز من كه غيرتم كرد راضي به دوري تو
آن كس كه دور خواهد جان خود از جسد كيست

اين وصل بي‌بها را من مي‌دهم به هجران
ياران كسي كه دارد بر محتشم حسد كيست


شماره ۶

۳۳ بازديد


دلم كه بي‌تو لگدكوب محنت و الم است
خميرمايهٔ چندين هزار درد و غم است
نمونه‌ايست دل من ز گرگ يوسف گير
كه در نهايت حرمان به وصل متهم است
من آن نيم كه نهم پا ز حد برون ورنه
ميانهٔ من و سر حد وصل يك قدم است
علامت شه حسن است قد و كاكل او
كه بر سر سپه فتنه بهترين علم است
نظير لعل تو بسيار هست غايتش آن
كه در خزانهٔ سلطان خطه عدم است
دمي كشي به عتابم دمي به لطف خطاست
چه قاتلي تو كه تيغ ستيزه‌ات دو دم است
تو شاه حسني و بر درگهت به بانك بلند
كسي كه لاف گدائي زده‌ست محتشم است


شماره ۱۱

۳۱ بازديد


يارب چه مهر خوبان حسن از جهان برافتد
گيرد بلا كناري عشق از ميان برافتد
دهر آتشي فروزد كابي بر آن توان زد
داغ درون نماند سوز نهان برافتد
عشق از تنزل حسن گردد به خاك يكسان
نام و نشان عاشق زين خاكدان برافتد
رخسار عافيت را كايام كرده پنهان
باد امان بجنبد برقع از آن برافتد
ابروي حسن كز ناز بستست بر فلك زه
تابي خورد ز دوران زه زان كمان برافتد
تخفيف يابد آزارد خلقي شود سبكبار
از پشت صبر و طاقت بار گران برافتد
از محتشم نجوئيد تحسين حال خوبان
هم نكته جو نماند هم نكته دان برافتد


شماره ۱۰

۳۴ بازديد


آن كه چشمت را ز خواب ناز بيداري نداد
دلبري دادت بقدر ناز ودلداري نداد
آن كه كرد از قوت حسنت قوي بازوي جور
قدرتت يك ذره بر ترك جفا كاري نداد
آن كه كرد آزار دل را جوهر شمشير حسن
اختيارت هيچ در قطع دل آزاري نداد
آنكه دردي بي‌دوا نگذاشت يارب از چه رو
غم به من داد و تو را پرواي غمخواري نداد
آن كه كردت در دبستان نكوئي ذو فنون
در فن ياري تو را تعليم پنداري نداد
آن كه داد از قد و كاكل شاه حسنت را علم
رايت ظلم تو را بيم از نگونساري نداد
آن كه بار بي‌دلان كرد از غم عشقت فزون
محتشم را تا نكشت از غم سبكباري نداد


شماره ۹

۳۴ بازديد


نمي‌گفتم كه خواهد دوخت غيرت چشمم از رويت
نمي‌گفتم كه خواهد بست همت رختم از كويت
نمي‌گفتم كمند سركشي بگسل كه مي‌ترسم
دل من زين كشاكش بگسلد پيوند از مويت
نمي‌گفتم نگردان قبلهٔ بد نيتان خود را
وگرنه روي مي‌گردانم از محراب ابرويت
نمي‌گفتم سخن دربارهٔ بدگوهران كم گو
كه دندان مي‌كنم يكباره از لعل سخنگويت
نمي‌گفتم بهر كس روي منما و مكن نوعي
كه گر از حسرت رويت بميرم ننگرم سويت
نمي‌گفتم ازين مردم فريبي ميكني كاري
كه من باطل كنم بر خويش سحر چشم جادويت
نمي‌گفتم ازين به محتشم را بند بر دل نه
كه خواهد جست و خواهد جست او از زلف هندويت


شماره ۱۳

۳۴ بازديد


الهي تا ز حسن و عشق در عالم نشان باشد
به كام عشق بازان شاه حسنت كامران باشد
الهي خلعت حسنت كه جيبش ظاهر است اكنون
ظهور دامنش تا دامن آخر زمان باشد
الهي تا ز باغ حسن خيزد نخل استغنا
تذر و عصمتت را برترين شاخ آشيان باشد
الهي تا هوس باشد كنار و بوس طالب را
شه حسن تو را تيغ تغافل در ميان باشد
الهي عاشق از معشوق تا باشد تواضع جو
دو ابروي تو را تير تكبر در كمان باشد
الهي تا طلب خواهنده باشد ابروي پرچين
چو ماري گنج ياقوت لبت را پاسبان باشد
الهي محتشم چشم خيانت گر كند سويت
به پيش ناوك خشم تو چشم او نشان باشد


شماره ۱۲

۳۵ بازديد


بخت چون بر نقد دولت سكهٔ اقبال زد
هم شب شاهي در درويش فرخ فال زد
جسم خاكي شد سپند و بستر آتش آن زمان
كان گران تمكين در اين مضطرب احوال زد
طاير گرم آشيان خواب از وحشت پريد
فتنهٔ تيري از كمين بر مرغ فار غبال زد
ساقي دولت به دستم ساغري پر فيض داد
مطرب عشرت به گوشم نغمهٔ پر خال زد
آن كه مي‌كشتش خمار هجر در كنج ملال
از شراب وصل ساغرهاي مالامال زد
پيش از آن كايد به اقبال آن شه اقليم حسن
جانم از تن خيمه بيرون بهر استقبال زد
محتشم زد بر سپاه غم شبيخون شاه وصل
بر به ملك دل ز عشرت خيمهٔ اجلال زد