نيلوفر كبود نگه كن ميان آب
چون تيغ آب داده و ياقوت آبدار
همرنگ آسمان و به كردار آسمان
زرديش بر ميانه چو ماه ده و چار
چون راهبي كه دو رخ او سال و ماه زرد
وز مِطرَف كبود ردا كرده و ازار
از خضاب من و موي سيه كردن من
گر همي رنج خوري ، بيش مخور ، رنج مبر !
غرضم زو نه جواني است ، بترسم كه ز ِ من
خرد پيران جويند و نيابند مگر !
زاغ بيابان گزيد خود به بيابان سزيد
باد به گل بر بَزيد گل به گل اندر غژيد
ياسمن لعل پوش سوسن گوهر فروش
بر زنخ پيلگوش نقطه زد و بشكليد
دي به دريغ اندرون ماه به ميغ اندرون
رنگ به تيغ اندرون شاخ زد و آرميد
سركش بربست رود باربدي زد سرود
وز مي سوري درود سوي بنفشه رسيد
ميانهٔ دل من صورت تو بيخ زده ست
چو مُهر كش نتوان باز كندن از ديوار
دانم كه هيچ كس نكند مرثيت مرا
دانم كه مرده بر دل ميراثخوار ، خوار
فرزند من يتيم و سر افكنده گرد كوي
جامه وَسَخ گرفته و در خاك ، خاكسار
تا تو آن خيش ببستي به سر اندر ، پسرا
بر دلم گشت فزون از عدد ريشه ش ريش
ماهرويا ، به سر خويش ، تو آن خيش مبند
نشنيدي كه كند ماه تبه جامهٔ خيش ؟
قامت چون سرو روانش نگر
آخته ، آن موي ميانش نگر
زلف و رخش ديدي و اكنون بيا
آن لب شيرين و زبانش نگر
كَشّي آن چشم سياهش ببين
خوشّي آن تنگ دهانش نگر
بُرد به يك ضربه دل و جان من
آن نَدَب و داو گرانش نگر
مدحت كن و بستاي كسي را كه پيمبر
بستود و ثنا كرد و بدو داد همه كار
آن كيست بدين حال و كه بوده است و كه باشد ؟
جز شير خداوند جهان ، حيدر كرّار
اين دين هدي را به مثل دايره اي دان
پيغمبر ما مركز و حيدر خط پرگار
علم همه عالم به علي داد پيمبر
چون ابر بهاري كه دهد سيل به گلزار
پيري مرا به زرگري افگند ، اي شگفت
بي گاه دود ، زردم و همواره سُرف سُرف
زرگر فرو فشاند كُرف سيه به سيم
من باز برفشانم سيم سره به كُرف
بنفشه زار بپوشد روزگار به برف
درونه گشت چنار و زرير شد شنگرف
كه برف از ابر فرود آيد ، اي عجب ، هر سال
از ابر من به چه معني همي بر آيد برف ؟
از اين زمانهٔ جافي و گردش شب و روز
شگرف گشت صبور و صبور گشت شگرف
گذشت دور جواني و ، عهد نامهٔ او
سپيد شد كه نه خطش سياه ماند ، نه حرف
غلاف و طرف رخم مشك بود و غاليه بود
كنون شمامهٔ كافور شد غلاف و طَرف
ايا كسايي ، كن از پاي بند ژرف چنين
كه بر طريق تو چاهي است سخت و محكم و ژرف
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد