كسي هم بوده كز شوخي بزور يك نظر كردن
تواند صد هزاران خانه را زير و زبر كردن
كسي هم بوده كز مردم اگر عالم شود خالي
تواند در دل جن و ملك مهرش اثر كردن
كسي هم بوده از دلها اگر نبود اثر پيدا
تواند تير عشقش از دل خارا گذر كردن
كسي هم بوده كز عشاق چون يك زنده نگذارد
تواند مردهٔ افسرده را خون در جگر كردن
كسي هم بوده كز شهري چو گيرد باج در خوبي
به تنهائي تواند كار صد بيدادگر كردن
كسي هم بوده كز عاشق زبانيها به يك ايما
تواند مهر ليلي از دل مجنون بدر كردن
كسي هم بوده كز شوق وصالش كوه كن آسان
تواند دست با هجران شيرين در كمر كردن
كسي هم بوده كز حسنش ترنج از دست نشناسان
توانند از جمال يوسفي قطع نظر كردن
كسي هم بوده زين سان محتشم كز شوكت خوبي
تواند خسروان را چون گدايان دربدر كردن
دلم آزاد از دامش نميگردد چه دامست اين
زبانم كوته از نامش نميگردد چه نام است اين
گر آيد روز روشن ور رود دور از رخ و زلفش
نه من يابم كه صبح است آن نه دل داند كه شامست اين
به كامم روز و شب در عاشقي اما به كام كه
به كام آن كه جان مييابد از مرگم چه كام است اين
تو گرم عيش با غير و مرا هر لحظه در خاطر
كه ميسوزد دلت بر من چه سوداهاي خام است اين
يكي را ساختي محرم يكي را كشتي از حرمان
فراموش كار من بنگر كدامست آن كدامست اين
بخور خونم چو آب و غير، گر آبت دهد مستان
كه پيش نيك و بددانان حلالست آن حرامست اين
ز حالات دگرگون محتشم ميريزد از كلكت
گهي آب و گهي آتش چه ترتيب كلامست اين
اگر خواهي دعاي من كني بر مدعاي من
بگو بيمار عشق من شود يارب فداي من
اگر عمرم نمانده است اي پسر بادا بقاي تو
دگر مانده است بر عمر تو افزايد خداي من
به ياران اين وصيت ميكنم كز تيغ جور تو
چو گردم كشته دامانت نگيرند از براي من
به تيغ بي دريغم چون كشد جلاد عشق تو
چو گوئي حيف از آن مسكين همين بس خونبهاي من
به جاي كور اگر در دوزخ افتم نبودم باكي
كه ميدانم به خصم من نخواهي داد جاي من
ز من پيوند مگسل اي نهال بوستان دل
ز تن تا نگسلد پيوند جان مبتلاي من
چه آئي بر سر خاكم بگو كز خاك سربر كن
وفاي من ببين اي كشته تيغ جفاي من
پس آنگه گر دعائي گوئيم اين گو كه در محشر
چو سر از خاك برداري نبيني جز لقاي من
ازين خوشتر چه باشد كز تو چون پرسند كي بيغم
كجا شد محتشم گوئي كه مرد اندر وفاي من
نميدانم چسان در ره فتادم
كه رفت از تاب رفتن هم زيادم
گداي شهر را دانسته خلقي پادشاه من
وزين شهرم سيهرو كرده چشم روسياه من
چرا آن تيره اختر كز براي يكدرم صدجا
رخ خود زرد سازد مردمش خوانند ماه من
كسي كو خرمن تمكين دهد بر باد بهر او
چرا در زير كوه غم بود جسم چو كاه من
به سنگم سر مكوب اي همنشين تا آستان او
كه از پاي كسان فرسوده نبود سجدهگاه من
به رخساريكه باشد هر نفس آئينهٔ صد كس
چه بودي گر بر او هرگز نيفتادي نگاه من
اگر از آتشين دلها نسوزم خرمن حسنش
همان در خرمن عمر من افتد برق آه من
مرا جلاد مرگ از در درآيد محتشم يارب
بكويش گر ز گمراهي فتد من بعد راه من
گشت ديگر پاي تمكينم سبك در راه او
صبر بي لنگر شد از شوق تحمل گاه او
داد شاه غيرتم تشريف استغنا ولي
راست برقدم نيامد خلعت كوتاه او
شوق او را خفت تمكين من در خاطر است
من گراني چون كنم برعكس خاطرخواه او
دل به حكم خويش ميباشد چو غالب شد هوس
گرچه عمري اورعيت بود و غيرت شاه او
شد به چشمم باز شيرين خوش، خوش آن زهر عتاب
كز دم ابرو چكاند حاجب درگاه او
دل ز پابوس سگش گر مهر ننهادي به لب
گوش بگرفتي جهاني از سفير آه او
محتشم زود از ره رنجش بدانش پا كشيد
ور نه غيرت كنده بود از كين درين ره چاه او
آن كه شد تا حشر لازم صبر در هجران او
مرگ بر من كرد آسان درد بي درمان او
من كه بي او زنده تا يك روز ديگر نيستم
چون نباشم تا ابد در دوزخ حرمان او
دارم اندر پيش از دوري ره مشكل كه هست
در عدم ماوا گرفتن منزل آسان او
من گريبان چاكم از يكروزه هجران واي اگر
تا ابد كوته بماند دستم از دامان او
روشن از سوز وداعم شد كه ميماند به دل
تا قيامت آرزوي قامت فتان او
كاش بردي همره خويشم كه گردانيدمي
در بلاهاي سفر خود را بلاگردان او
جان بزور صبر ميبرد از فراقش محتشم
ياد خلق و خوي آن مه شد بلاي جان او
در حلقه بتان است سر حلقه آن پري رو
در گوش حلقه زر بر دوش حلقه مو
زلفش گزنده عقرب كاكل كشنده افعي
قامت چمنده شمشاد نرگس جهنده آهو
لعل تو نقل و باده حرف تو تلخ و شيرين
روي تو آب و آتش چشم تو ترك و هندو
صد رنگ بوالعجب هست در حسن ليك از آنها
بالاتر از سياهيست بالاي چشمت ابرو
حسن ترا ترازوست آنچشم و ابرو اما
خم گشته از گراني شاهين آن ترازو
غير فرشته خوئي كز دوستي مرا كشت
من دلبري نديدم مردم كش و ملك خو
ما و سگش بناميم ازآشنائي هم
درويش محترم من سلطان محتشم او
چون جلوهگر گردد بلا از قامت فتان تو
صد ره كنم در زير لب خود را بلاگردان تو
در جلوهٔ تو نازك ميان كوشيده بهر من به جان
من كرده در زير زبان جان را فداي جان تو
در رقص هرگه بستهاي زه بر كمان دلبري
من تير نازت خورده و گرديدهام قربان تو
چون رفتهاي دامنكشان من از تخيل سودهام
بر پردههاي چشم خود منت كشان دامان تو
هر شيوه كز شرم و حيا در پرده بودت اي پري
از پرده آوردي برون اي من سگ عرفان تو
از حاضران در غيرتم با اينكه هست از يك دلي
روي اشارتها به من از عشوهٔ پنهان تو
كاكل پريشان چون روي گامي گران كن جان من
تا جان فشاند محتشم بر جعد مشك افشان تو
قياس خوبي آن مه ازين كن كز جفاي او
به جان هرچند رنجم بيشتر ميرم براي او
به كارم هر گره كاندازد آن پيمان گسل گردد
مرا دلبستگي افزون به زلف دلگشاي او
دل آزارست اما آنقدر دانسته دلداري
كه بيزار است از آزادي خود مبتلاي او
جفاكار است ليكن ميدهد زهر جفاكاري
چنان شيرين كه از دل ميبرد ذوق وفاي او
بلاي جان ناساز است و جانبازان شيدا را
ميسر نيست يكدم شاد بودن بيبلاي او
شه اقليم بيداد است و مظلومان محنت كش
براي خود نميخواهد سلطاني وراي او
نخواهد محتشم جز آستانش مسندي ديگر
كه مستغني است از سلطاني عالم گداي او
چون نيست دلت با من از وصل تو هجران به
اين لطف زباني هم مخصوص رقيبان به
چون لطف نهان تو پيداست كه باغير است
مهري كه مرا با تو پيدا شده پنهان به
اغيار چو بسيارند در كوي تو پا كوبان
بنياد وصال مازين زلزله ويران به
عشاق چه غواصند در بحر وصال تو
كشتي من از هجران در ورطهٔ طوفان به
چون آينهٔ رويت دارد خطر از اشگم
چشمي كه بود بينم بر روي تو حيران به
چون من ز ميان رفتم دامن بكش از ياران
در حشر گرت باشد يكدست بدامان به
امشب كه هم آوازند با غير سگان تو
گر محتشم از غيرت كمتر كندافغان به
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد