من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۲۲

۳۲ بازديد


بهر تسخير دلم پادشهي تازه رسيد
فكر خود كن كه سپه بر در دروازه رسيد
عشق زد بر در دل نوبت سلطان دگر
كوچ كن كوچ كه از صد طرف آوازه رسيد
شهر دل زود بپرداز كه از چار طرف
لشگري تازه برون از حد و اندازه رسيد
مژده محمل مه كوكبه‌اي مي‌آرند
از درون رخش برون تاز كه جمازه رسيد
ميوهٔ وصل تو آن به كه گذارم به رقيب
از رياض دگرم چون ثمر تازه رسيد
ساقيا باده ز خمخانهٔ ديگر برسان
كه درين بزم مرا كار به خميازه رسيد
محتشم طرح كتاب ديگر افكند مگر
كار اوراق جلاليه به شيرازه رسيد


شماره ۲۶

۳۳ بازديد


بترس از آن كه درآرد سر از دهان من آتش
به جانب تو كشد شعله از زبان من آتش
بترس از آن كه ز آميزشت به چرب زبانان
شود زبانه‌كش از مغز استخوان من آتش
بترس از آن كه چه باران لطف بر همه باري
به برق آه زند در دل تو جان من آتش
بترس از آن كه ز حرف حريف سوز نوشتن
به جانب تو زند در قلم بنان من آتش
بترس از آن كه چه سك دامن تو گيرم و گيرد
بدامنت ز زبان شرر فشان من آتش
بترس از آن كه چو من تير آه افكنم از دل
به جاي تير جهد از دم كمان من آتش
بترس از آن كه ز سوزنده شعرها گه و بيگه
به مجلست فكند محتشم لسان من آتش


شماره ۲۵

۳۳ بازديد


هان اي دل هجران گزين در جلوه است آن مه دگر
تشريف استغنا مكن بر قد من كوته دگر
اي فتنه مي‌انگيزي از رفتار او گرد بلا
خوش ميكشي ميل فسون در چشم اين گمره دگر
چاه ز نخدانش ببين اي ديده و كاري مكن
كاندر ته آن چه فتدجان من بي ته دگر
دزديده مي‌بيني دلا رخسار طاقت سوز او
اين آتش رخشان شرر مي‌سوزدت باالله دگر
خوش مستعد محنتي اي دل ازين انديشه كن
گر فتنه انگيزي كسي غم را كند آگه دگر
شد خيمه صبرم نگون از ديدهٔ او چون كنم
گر شاه غيرت از دلم بيرون زند خرگه دگر
پيش سگ او محتشم ظاهر مكن بيگانگي
با آن وفادار آشنا كارت فتد ناگه دگر


شماره ۲۹

۳۵ بازديد


وصل چون شد عام از هجران بود ناخوشترك
خاك هجران بر سر وصلي كه باشد مشترك
كي نشيند در زمان وصل بر خاطر غبار
گر نه بيزد خاك شركت بر سر عاشق فلك
وصل نامخصوص يار آدم كش است اي همدمان
خاصه ياري كش بود حسن پري خلق ملك
يار را با غير ديدن مرگ اهل غيرت است
غير بي‌غيرت درين معني كسي را نيست شك
هركجا گرمست از تيغ دو كس بازار وصل
مي‌زنند آنجا حريفان نقد غيرت بر محك
عاشقي ريش است و وصل دلبران مرهم برآن
وصل چون شد مشترك مي‌گردد آن مرهم نمك
بر سر هر نامه طغرائيست لازم محتشم
كي بود زيبنده گر باشد دو سر را تاج يك


شماره ۲۸

۳۲ بازديد


داردم در زير تيغ امروز جلاد فراق
تا چه آيد بر سرم فردا زبيداد فراق
بود بنياد طلسم جسم من قائم به وصل
ريخت ذرات وجودم را ز هم باد فراق
من كه بودم مرغ باغ وصل حالم چون بود
با دل پرآرزو در دام صياد فراق
وصل خود موكب روان كرد اي رفيقان كو دگر
دادرس شاهي كه پيش او برم داد فراق
داشتم در زير بار عشق كاري ناتمام
چرخ گردون را تمام اما بامداد فراق
خانه تن شد خراب از سستي بنياد وصل
واي گر جان يابد استحكام بنياد فراق
محتشم دل بر هلاكت نه كه صد ره خوش‌تر است
وحدت آباد فنا از وحشت آباد فراق


شماره ۲۷

۳۱ بازديد


سخن درست بگويم اگرچه ميترسم
كه آتش از دهنم سر برآرد از اعراض
به غير عهد نهان نيستي ازو ديدم
كه بر محبت ما بي‌دريغ زد مقراض


شماره ۳۱

۳۵ بازديد


اين منم كز عصمت دل در دلت جا كرده‌ام
اين منم كز عشق پاك اين رتبه پيدا كرده‌ام
اين منم كز پاكبازي چشم هجران ديده را
قابل نظاره آن روي زيبا كرده‌ام
اين منم كز عين قدرت ديدهٔ اغيار را
بي‌نصيب از توتياي خاك آن پا كرده‌ام
اين منم كز صيقل آئينهٔ صدق و صفا
در رخت آثار مهر خود هويدا كرده‌ام
اين منم كز رازداري گوش حرف اندوز را
مخزن اسرار آن لعل شكرخا كرده‌ام
اين منم كز پرسشت با صحت و عمر ابد
ناز بر خضر و تغافل بر مسيحا كرده‌ام
اين منم كاندر حضور مدعي چون محتشم
هرچه طبعم كرده خواهش بي‌محابا كرده‌ام


شماره ۳۰

۳۶ بازديد


چون من كجاست بوالعجبي در بسيط خاك
آب حيات بر لب و از تشنگي هلاك
دارم ز پاك دامني اندر محيط وصل
حال كسي كه سوخته باشد ز هجر پاك
آن مي كه مي‌دهندم و من در نمي‌كشم
ريزم اگر به خاك شود مرده نشاء ناك
در دست وصل سوزن تدبير روز و شب
دل ز احتراز كرده نهان جيب چاك چاك
دست هوس دراز نسازم به شاخ وصل
از حسرتم اگر رگ جان بگسلد چو تاك
جامم لبالب از مي وصل است و من خجل
كاب حيات ريخته خواهد شدن به خاك
بر دامنت چو گرد هوس نيست محتشم
گر بر بساط قرب نشيني چو من چه باك


شماره ۳۴

۳۳ بازديد


به خوبي ذره‌اي بودي چه در كوي تو جا كردم
به دامن گرم آتشپاره‌اي اما خطا كردم
منت دادم به كف شمشير استغنا كه افكندي
تن اهل وفا در خون ولي بر خود جفا كردم
تو خود آئينه‌اي بودي ولي ماه جمالت را
من از فيض نظر آئينهٔ گيتي نما كردم
بلاي خلق بودي اول اي سرو سهي بالا
منت آخر بلائي از بلاهاي خدا كردم
نبود از صدق روي اهل حاجت در تو بي‌پروا
تو را من از توجه قبله حاجت روا كردم
خريداران ز قحط حسن مي‌گشتند گرد تو
تو را من از عزيزي يوسف مصر صفا كردم
كنون او ذوق دارد محتشم از كردهاي من
من انگشت تاسف مي‌گزم كه اينها چرا كردم


شماره ۳۳

۳۲ بازديد


منم شكسته نهال رياض عشق و گلي
ز دهر مي‌كند امسال غالبا بي‌خم
به زخم ناوك او چون شوم شهيد كنيد
شهيد ناوك شاطر جلال تاريخم