دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۱ ۳۵ بازديد
به بازي آفتاب را چه گفتم ماه رنجيدي
دليرم كردي اول در سخن آنگاه رنجيدي
ز من در باب آن زلف و زنخدان خواستي حرفي
چو من از ريسمانت رفتم اندر چاه رنجيدي
به تيغت نيم به سمل گشته بود اي ماه مرغ دل
چو از تقصير خويشت ساختم آگاه رنجيدي
به كشتن سر بلندم دير ميكردي چه گفتم من
كه بر قدم لباس شوق شد كوتاه رنجيدي
دهانت را چه گفتم هيچ بر من خرده نگرفتي
ولي اين حرف چون افتاد در افواه رنجيدي
ز ره صد ره برون شد غير و طبعت زو نشد رنجه
چرا زين بي دل گمره به يك بيراه رنجيدي
حديث محتشم بر خاطرت ماند گران اول
چو بد تاويل كرد آن حرف را بدخواه رنجيدي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد