دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۳۱ ۳۲ بازديد
چند چشمت بسته بيند چشم سرگردان من
چشم بگشا اي بلاگردان چشمت جان من
جان مردم را خراشيد آن كه حك كرد از جفا
حرف راحت را ز برگ نرگس جانان من
تا چرا چشم تو پرخون باشد و از من پرآب
ميشود كور از خجالت چشم خونافشان من
گشت مژگان تو يكدم خون چكان وز درد آن
مانده تا روز قيامت خونفشان مژگان من
آن كه از عين ستم زد زخم بر آهوي تو
مردم چشم مرا خون ريخت در دامان من
نالهات كرد آن چنان زارم كه امشب از نجوم
آسمان را پنبه در گوش است از افغان من
تا مرا باشد حيات و محتشم را زندگي
ريخت اي گل زان او بادا و دردت زان من
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد