شماره ۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴۱

۳۴ بازديد


بود دي در چمن اي قبلهٔ حاجتمندان
دل ز هجر تو و وصل دگران در زندان
پر گره گشت درونم ز تحمل چون مار
بر جگر به سكه در آن حبس فشردم دندان
صد تن آنجا به نشاط و ز فراق تو مرا
غصه چندان كه نخواهي و الم صد چندان
كام پر زهر و جگر پر نمك و دل پرخون
مي‌نمودم به حريفان لب خود را خندان
در ببستند ز انديشه پس خم زدنم
در عشرت به رخ اهل محبت بندان
حرف دلكوب حريفان به دلم كاري كرد
كه مگر حدت حداد كند با سندان
بي‌حضور تو من و محتشم آنجا بوديم
بر طرب غصه گزينان به الم خورسندان
پس رفتم و اين غزل به دستش دادم
و اندر ره معذرت به خاك افتادم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد