من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷۷ - ايضا في مديحه

۳۳ بازديد


بده داد طرب چون شد بلند از لطف رباني
به نامت خطبهٔ دولت برايت رايت خاني
علم بركش چو استعداد فطري بي‌طلب دادت
مكين حكم و تاج سروري و چتر سلطاني
به عشرت كوش كز هر گوشه مي‌بينم چو ماه نو
صراحي گردنان رابر زمين پيش تو پيشاني
تو شاخ دولتي بنشين درين بستان سرا چندان
به عيش و خرمي كز زندگاني داد بستاني
چو احسان را به همت قيمت ارزان كرده‌اي بادت
سپاه و جاه و حكم و ملك و مال و منصب ارزاني
عروس ملك چون مي‌بست پيمان وفا با تو
به دست عهدت اول توبه كرد از سست پيماني
جهان را با ني مثل تو مي‌بايست از آن روزد
به نام ناميت دست جهان كوس جهانباني
چو در امكان نميگنجي سخن‌سنجان چه گويندت
به سيرت عقل اول يا به صورت يوسف ثاني
عجب نبود كه گويم سايهٔ خورشيد افتاده
به اين حجت كه تو خورشيدي و در ظل يزداني
اگر معمار رايت دست از ضبط جهان دارد
نهد معمورهٔ عالم همان دم رو به ويراني
و گر معيار عدلت از ميان تمييز بردارد
گدا در ملك سرداري كند سردار چوپاني
بدانديشت به قيد مرگ چون سگ در مرس ماند
به هر جانب كه روز رزم شمشير و فرس‌راني
عجب گنجيست عفوت خاصه كز خلق عظيم تو
به دست محرمان پيوسته مي‌آيد به آساني
به غير از من كه دارم بد گناهي عذر از آن بدتر
ولي يك شمه مي‌گويم از آن ديگر تو مي‌داني
بود مريخ و خورشيد آسمان كامكاري را
حسامت در سراندازي و دستت در زرافشاني
مرا ظني غلط دوش از قبول رشحهٔ لطفت
ابا فرمود و راهم زد به يك وسواس شيطاني
تصور كردم آن ترياق را در نشهٔ ديگر
چه دانستم كه خواهد بود يك سر فيض روحاني
كشيدم دست از آن وز دست خود در آتش افتادم
چه آتش شعلهٔ آفت چه آفت قهر سلطاني
پشيمانم پشيمانم كه بر خود بي‌جهت بستم
ره لطف ز خود رائي و بي عقلي و ناداني
مرا عقلي اگر مي‌بود كي اين كار مي‌كردم
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني
به تقريب اين سخن مذكور شد باز آمدن كز جان
كنم در وادي مدح تو حساني و سحباني
زهي راي قضا تدبيرت از حزم قدر قدرت
بلاد عدل را عامل بناي ملك را باني
اگر خورشيد لطف ذره‌اي بر آسمان تابد
سها را كمترين پرتو بود خورشيد نوراني
و گر خود سايهٔ قهرت زماني بر زمين افتد
شود بي‌نور چون سنگ سيه لعل بدخشاني
سهيل طلعتت گر عكس بر بحر و براندازد
خزف گردد عقيق‌تر حجر ياقوت رماني
درافشان چون شود بر تنگ‌دستان ابر دست تو
كند هر رشحه آن قلزمي هر قطرهٔ عماني
يد بيضا نمايد رايتت در وادي نصرت
چه از فرعوني اعدا كند رمح تو ثعباني
عرق كز ابرشت بر خاك ريزد در دم جولان
كند در پيكر جسم جمادي روح حيواني
برات عمر اگر خواهد كسي رايت براي او
به حكم از قابض ارواح گيرد خط ترخاني
به قدر دولتت گر طول يابد رشتهٔ دوران
زند دم از بقاي جاوداني عالم فاني
عجب گر بر قد گيتي شود رخت بقا كوته
كه ذيل دولتت آخر زمان را كرده داماني
اگر صد سال ايد بر كمان كي در نشان آيد
به قدر درك ادراك تو سهم و هم انساني
تو را نام از بزرگي در عبارت چون نمي‌گنجد
به توشيحش كنم در يك غزل درج از سخنداني
صبوحي كرده مي‌آئي بيا اي صبح نوراني
كه برهانم شوي وز ظلمتم يكباره برهاني
درين فكرم كه چون ماند بدانجا گرد و جود من
اگر با اين شكوه از ناز دامن بر من افشاني
رياض لطف را سروي سپهر قدر را بدري
سرير خلق را شاهي جهان حسن را جاني
اگر صد بار چون شمعم سراندازي ديت ايربس
كه چون پروانه يكبارم به گرد سر بگرداني
لب لعلت نگين خاتم حسنست و بر خوبان
تو را ثابت به آن مهر سليماني سليماني
دهانت شكر و لب شكرين قد نيشكر خود گو
چرا كامي بود تلخ از تو كاندر شكرستاني
يقين است اي مه از نازت كه مانند هلال از من
اگر صد سجده بيني گوشهٔ ابرو نجنباني
بناشد آدمي را از قبول دل كمالي به
شوم انسان كامل گر سگ كوي خودم خواني
خرابست آن چنان حالم كه رو گردانم از عالم
نگرداني رخ از من صورت حالم اگرداني
الهي تا لواي مهر بر دوش فلك ماند
تو با چتر و لوا بر تخت دولت كامران ماني
نمي‌داند دعائي محتشم زين به كه تا حشرت
بود بر فرق فرقد سامخلد ظل سبحاني


قصيده شماره ۷۶ - وله ايضا من بديع افكاره

۳۵ بازديد


درين ضعف آن قدر دارم ز بيماري گر انباري
كه بر بومي كه پهلو مي‌نهم قبريست پنداري
ز بيماري چنان با خاك يكسانم كه از خاكم
اجل هم برنمي‌دارد معاذالله ازين خواري
مرا حاليست زار اي دوستان ز انسان كه دشمن هم
به حالم زار مي‌گريد مبادا كس به اين زاري
دل من تا نشد افكار عالم را نشد باور
كه يك دل مي‌تواند بود و صد عالم دل‌افكاري
چنان بازاري دل الفتي دارم درين كلفت
كه عيش از صحبت من مي‌نويسد خط بيزاري
عجب حاليست حال من كه در آيينهٔ دوران
نمي‌بينم ز يك تن صورت غم‌خواري و ياري
كدامين بنده‌ام من بندهٔ صاحب ستاينده
كدامين صاحبست اين صاحب شان جهانداري
وليعهد محمدخان ولي سلطان دريادل
كه سيري نيست ابر دست او را از درم باري
مطاع الحكم سلطاني كه طبعش گر بفرمايد
شود نار از شجر ثابت شود آب از حجر جاري
بديع‌الامر دارائي كه گر خواهد به فعل آيد
ز آب اندر مشارب مستي و از بادهٔ هشياري
مشابه بزم و رزم او به بزم و رزم فغفوري
مماثل لطف و قهر او به لطف و قهر جباري
جهان در قبضهٔ تسخير او بادا كه بيش از حد
به آن كشورستان دارد جهان اميد غم‌خواري
بود تا حشر ارزاني به مسكينان و مظلومان
كه هم مسكين نوازي مي‌كند هم ظالم‌آزاري
جفاگستر به فرياد است ازو اما نمي‌داند
كه عدلست از سلاطين بر ستمكاران ستمكاري
نمي‌ماند براي جغد جائي جز دل ظالم
چو يابد دهر معموري ازين شاهانه معماري
به رقص آمد ز شادي آسمان چون دهر پاكوبان
به نامش در زمين زد كوس سرداري و سالاري
چو گردد تيغ نازك پيكر او در دغا عريان
شود صد كوه پيكر از لباس زندگي عاري
به حرب او بيا گو خصم تن‌پرور كه مي‌آيد
به مهمان كردن شير شكاري گاو پرواري
عبوري بس از آن آتش عنان بر خرمن اعدا
كه هست اجزاي ذات وي تمام از عنصر ناري
كند بوس لب تيغش بر اندام برومندان
به بزم و رزم كار صد هزاران ضربت كاري
محل گيرودار او كه خونش مي‌رود از تن
كشد سيمرغ را دام عناكب در گرفتاري
دو روزي گو لواي خصم او ميسا به گردون سر
كه دارد همچو نخل ريشه كن زود در نگونساري
سلاطين سرورا با آن كه هرگز حرفي از شكوه
نگشته بر زبان شكرگوي نطق من جاري
شكايت گونه‌اي دارم كنون اما ز صد جزوش
يكي معروض مي‌دارم گرم معذور مي‌داري
تو را آن بنده بودم من كه چون بر مسند دولت
نشيني شاد و مملوكان خود را در شمار آري
نپردازي به حال من نپرسي حال من از كس
نه از ارسال پيغامي مرا از خاك برداري
نگوئي زنده است آن بندهٔ رنجور مايانه
مرا با آن كه باشد نيم‌جاني مرده انگاري
فرستم نظم و نثري هم كه خواهد عذر تقصيرم
ز بي‌قدري تو اين را خاك و آن را باد پنداري
ندارد محتشم زين بيش تاب درد دل گفتن
مگر زين بيشتر بايد ز بيماري سبكباري
بود تا استراحت جو سر از بالين تن از بستر
درين جنبنده مهد مختلف اوضاع زنگاري
تن بستر فروزت باد دور از بستر كلفت
سر افسر فرازت ايمن از بالين بيماري


قصيده شماره ۷۵ - في مدح خواجه معين‌الدين احمد شهرياري

۳۴ بازديد


بر اشراف اين عيد و آن كامكاري
مبارك بود خاصه بر شهرياري
كزين گوهر افسر سر بلندي
مهين داور كشور نامداري
معين ملل كز ازل قسمتش زد
به بخت همايون در بختياري
قضا صولتي كاسمان سده‌اش را
كند بوسه كاري به صد خاكساري
قدر قدرتي كز صفات كمينش
يكي نام دارد سپهر اقتداري
به جنب نعالش كه پايان ندراد
كجا در حسابست عالم مداري
در اطراف صيتش چو باد است پويان
بر اشراف حكمش چو آبست جاري
چو او كس نكرد از خدا بندگان هم
الا اي به خلق آيت رستگاري
به آن كبريا و شكوه و جلالت
حليمي و بي‌كبري و بردباري
ازل تا ابد از خرابيست ايمن
بناي جلالت ز محكم حصاري
ازين هم فزون پايهٔ دولتت را
ز داراي تو عهد باد استواري
گل گلشن شهرياري عليخان
كه در فيض باريست ابر بهاري
جليل اختر برج عالي مكاني
جلي سكهٔ نقد كامل عياري
شمارند صاحب شعوران دوران
زادني صفاتش حكومت شعاري
ضميريست در صبح نو عهدي او را
فرزوان تر از آفتاب نهاري
سپهر از برايش عروس جهان شد
به عقد دوام است در خواستگاري
زند ابرش اندر عنان قره هرگه
كه طبعش كند ميل ابرش سواري
جز اين از وقارش نگويم كه او را
هجائي و ذميست گردون وقاري
طويل البقا باد عزمش كه عالم
به او تا ابد دارد اميدواري
جهان داورا محتشم بندهٔ تو
كه لال است در شكر نعمت گذاري
ازين نظم مقصودش اينست كورا
نه از سلك مدحت فروشان شماري
ز دنبال هم داد صد غوطه او را
نوال تو در لجهٔ شرمساري
مسازش طمع پيشه ترسم برآيد
سر عزتش از گريبان خواري
به جان آفريني كه در آفرينش
تو را داد اين امتيازي كه داري
به بطحايئيي كايزدش خواند احمد
تو را نيز نگذاشت زان رتبه عاري
به خيبر گشائي كه از خيل خاصان
تو را داد در شهر خود شهرياري
كه گر بگذراني سرم را ز گردون
و گر مغزم از كاسهٔ سر برآري
سر موئي از من نيابي تفاوت
در اخلاص و دلسوزي و جان سپاري
دعائيست بر لب يقين الاجابه
كه حاجت ندارد بالحاح و زاري
بود تا تو را شيوهٔ ديوان نشيني
بود تا مرا پيشهٔ ديوان نگاري
در اوصافت اي صدر ديوان نشينان
ني كلك من باد در شهد باري


قصيده شماره ۷۹ - وله ايضا من بدايع افكاره

۳۲ بازديد


از آنم شكوه است از طول ايام پريشاني
كه پايم كوته است از درگه نواب سلطاني
به تنگ آورده‌ام خاصان ديوان معلي را
من ديوانه از عرض حكايت‌هاي طولاني
به اين اميد كان افسانه‌ها چون بشنود سلطان
كند از چاره‌سازي در اهتزازم از خوش الحاني
در آفاق ارچه ممتازم ولي مي‌خواهم از خلقم
به عنوان غلامي بيش ازين ممتاز گرداني
مرا حالا عوام‌الناس از خاصان درگاهت
نمي‌دانند برنهج سلف زان سان كه مي‌داني
سگ كوي توام اما به اين كز درگهت دورم
مرا كم قدر مي‌دانند و بي‌صاحب ز ناداني
گهي اطلاق اخراجات بر من مي‌كند عامل
براي خويش و نامش مي‌كند اطلاق ديواني
گهي مي‌خواهد از من پيشكش بهر تو دريادل
كه دست درفشانت عار دارد از زرافشاني
مرا آب و زميني هست در كاشان كه مال آن
ز بسياري برونست از قياس و فهم انساني
زمينم روي گردآلود كز خاك درت دورست
دو چشمم آبيار آن زمين از اشگ رماني
بلي آب و زمين اين چنين را مال مي‌باشد
ولي برعكس يعني بخشش و انعام سلطاني
تو سلطان زبان داني و د رمدح و ثناي تو
هزاران بلبل شيرين تكلم در غزل خواني
چرا سرخيل آن خوش لهجه‌ها را در گلستانت
بود احوال يكسان با كلاغان دهستاني
نشاط انگيز تا باشد بساط بزم جمعيت
تو باشي در نشاط و كامراني و طرب راني
به بازار سخن تا محتشم گوهر گران سازد
به او دارد خدا لطف ولي سلطاني ارزاني


قصيده شماره ۷۸ - در مدح مختارالدوله العليه ميرزامحمد كججي گفته

۳۲ بازديد


به شاه شه نشان تا باشد ارزاني جهانباني
به آن دستور عاليشان وزارت باد ارزاني
وزارت با چه با شاهانه اقبالي كه در دوران
مهم آصفي را بگذراند از سليماني
اگر اين آصفي مي‌بود اين بر خيارا هم
سليمان آصفي مي‌كرد او را بلكه درباني
چراغ چشم بينش آفتاب سرمدي پرتو
طراز آفرينش نسخهٔ الطاف رباني
سمي شاه ايوان رسالت آيت رحمت
محمد محرم خلوت سراي خاص سبحاني
نوشتي آصف بن برخيا را دور بعد از وي
به قدرشان بدي گر در مناصب اول و ثاني
گه تسخير عالم در بنان فايض الفتحش
ز صد شمشيرراني كم مدان يك خامه جنباني
چنان افكند عهدش طرح جمعيت كه مي‌ترسم
ز زلف مشگمويان هم برد بيرون پريشاني
هنوز از كنه ذاتش نيست و هم آگاه و مي‌گويد
كه اكثر گشته صرف خلقت او صنع يزداني
ز دستش فيض زرباريست پيدا چون علامتها
كه از باريدن باران بود در ابر باراني
تقاضا مي‌كند دور ابد پيوند دورانش
كه چون ذات خدا باقي بماند عالم فاني
چو دولت را بر او بود اعتماد كل به اين نسبت
ز القاب اعتمادالدولتش حق داشت ارزاني
قصير و ناقص و كوته خيالست و زبون فكرت
براي فهم انسانيت وي فهم انساني
چو زر از تنگناي آستين مي‌ريزد آن يم دل
فلك را ظرف چندين نيست با اين پهن داماني
به گردون داده چندين چشم از آن رو خالق انجم
كه در نظاره‌اش يك يك به فعل آرند حيراني
اگر وقت غروب مهر تابد كوكب رايش
چو صبح از نور كسوت پوش گردد شام ظلماني
عتابش وقت گرمي با هوا گر يابد آميزش
ز خاك آتش بروياند مطرهاي زمستاني
بوي زان پيشتر دولت قوي دستست در بيعت
كه گردد گرد دستش آستين سست پيماني
ايا فرمان ده يكتا و يا دستور بي‌همتا
كه دولت را به جمعيت سوار فرد ميداني
وزيري چون تو مي‌بايد كز استيلاي ذات خود
وزارت را كند تاج سر سلطاني و خاني
شوي گر مايل معماري ويرانهٔ عالم
ز ويراني برون آيند ايراني و توراني
اگر تبديل تحت و فوق عالم بگذرد در دل
زمين‌ها جمله فوقاني شوند افلاك تحتاني
به روز دولتت نازد جهان كز انبساط آمد
ز ايام دگر ممتاز چون نوروز سلطاني
حسد رخش تسلط بر ملوك نظم مي‌تازد
تو سرور چون كميت كلك را در نثر ميراني
ز طبعت بر بنان و از بنان بر خامه مي‌ريزد
گوهر چندان كه حصر آن تو خود تا حشر نتواني
فداي نقطه‌هاي رشحه كلك تو مي‌گردد
در بحري و سيم معدني و گوهر كاني
نمي‌خواهم تو را اي كعبهٔ حاجات كم دشمن
كه روز دولتت عيد است و دشمن گاو قرباني
فلك را نيست چون يارا كه گردد ميزبان تو
سگانت را به خون دشمنانت كرده مهماني
دلت بحريست آراميده اما در غضب كرده
تلاطم‌هايش سيلي كاري درياي طوفاني
ز رشگ دست زر ريز تو بر سر خاك مي‌بيزد
به غربيل مطر بيزي كه دارد ابر نيساني
تو در عالم چنان گنجيده‌اي كز معجز انشا
همان خود معني صد فصل در يك سطر گنجاني
درند از رشگ بر تن شاهدان نظم پيراهن
تو چون بر شاهد معني لباس نثر پوشاني
اشارات به نانت چرخ را دوار گرداند
اگر دوران ندارد دست ازين دولاب گرداني
پي ضبط جهان منصب دهان عالم بالا
جهانباني به رغبت مي‌دهندت گر تو بستاني
زمين گر ز آسمان لايق به شانت منبصي پرسد
به ظاهر آصفي گريد به زير لب سيلماني
سليمانيت رامعجز همين بس كز تو مي‌آيد
كه در وقت سياست خاطر موري نرنجاني
نمي‌دانم عجب از گرمي بازار تدبيرت
ببرد زمهرير اعداي خود را گر بسوزاني
تو اي باد مراد ار بگذري بر طرف خارستان
فرستد گل به شهر از بوته‌ها خار بياباني
و گر خصمت به گلزاري درآيد گل شود غنچه
كه در چشمش خلاند نوك هياتهاي پيكاني
چو ابر خوش هوا بر باغ بگذر كز سجود تو
خمد بهر هيات قوس و قزح سرو گلستاني
فلك بي‌رخصتت يك كار بي‌تابانه خواهد كرد
اگر در قتل خصمت از تو يابد دير فرماني
لباس خصم خود بينت قضا بي‌جيب مي‌دوزد
كه طوق لعنت شيطان كند آن را گريباني
براي مدحتت در كي و حسي آرزو دارم
فزون از درك سحباني زياد از حس حساني
تو را مداح جز من نيست اما مي‌كند غيرت
زجاج سرخ را خون در دل از دل ياقوت رماني
به طبع پست و نظم سست و مضمون فرومايه
ميسر نيست بر گردون زدن كوس ثناخواني
عرب تا عجم زد در ثنايت برهم آن گه شد
به سحبان العجم مشهور عالم‌گير كاشاني
تو در آفاق ممتازي و ممتاز است مدحت هم
ز ديگر مدح‌ها اي خسرو ملك سخنداني
كه از دل بر زبان نگذشته و از خامه بر نامه
ز دست به اذل ممدوح مي‌بيند زرافشاني
جهان‌دارا مرا هر ساله از نزد تو مرسومي
مقرر بود و اخذش بود هم در عين آساني
به من يك دفعه واصل گشت و بود اميد كان مبلغ
مضاعف هم شود چون دولتت در دفعه ثاني
طمع چون در شتاب افتاد پا بيرون نهاد از ره
به ديوارش نخست از لغزش پا خورد پيشاني
سزاي مرد طامع بس ز دوران پشت پا خوردن
گزيدن پشت دست ياس آنگاه از پشيماني
الا اي پادشاه محتشم آنها كه واقع شد
به من چرخ خصومت پيشه كرد از كين پنهاني
كه در وضع جهان كرد اختراعي چند گوناگون
به آئيني كه مي‌بيني به عنواني كه مي‌داني
غرض كز غبن‌هاي فاحش اي اصل كفايتها
شدند اكثر فوائد ز آفت ايام نقصاني
ولي فاحش‌ترين غبن‌ها اين بود داعي را
كه از وصلت نشد واصل به صحبت‌هاي روحاني
ولي از ذوق گوشي از اشارات عيادت پر
دو چشم اندر ره حسن خرام و دامن‌افشاني
زبان آمادهٔ عرض ثنا و مدح خوانيها
ولي از كار رفته باوجود آن خوش الحاني
كه ناگه خورد بر هم آن بساط و گرد موكبها
ز كاشان شد بهم آغوشي كحل صفاهاني
به معمار قضا فرما كنون كاندر زمان تو
بناي خانهٔ عيش مرا از نو شود باني
ثنا چون با دعا اوليست ختمش هم بر آن بهتر
خصوصا اين ثنا كز عرض حاجاتست طولاني
تفاوت تا بود با هم به قدر شان مناصب را
الا اي آفتاب آسمان مرتفع شاني
همايون منصب پر رونق بي‌انتقال تو
ز سلطاني و خاني باد افزون بل ز خاقاني


قصيده شماره ۸۱ - ايضا في مدح محمدخان تركمان گفته شده

۳۳ بازديد


دوستان مژده كه از موهبت سبحاني
مي‌رسد رايت منصور محمد خاني
رايتي كرد سر علمش گرديده
همچو پروانهٔ جانباز مه نوراني
رايت رفعتش افكنده لباسي دربر
كز گريبان فلك مي‌كندش داماني
رايتي صيقلي مهجه نوراني او
برده از روي جهان رنگ شب ظلماني
رايتي گرد وي از واسطهٔ فتح و ظفر
كار اصناف ملك آيت نصر خواني
رايتي ذيل جلالش گه گرد افشاندن
كرده بر مهر جلي شعشعهٔ نورافشاني
رايتي رؤيتش افكنده فلك را به گمان
زد و خورشيد كه ثانيش ندارد ثاني
رايتي آيت فتح آمده از پا تا سر
همچو افراخته تيغ علي عمراني
حبذا صاحب رايت كه به همراهي شاه
شد مصاحب لقب از غايت صاحب شاني
سرو سر خيل قزلباش كه بر خاك درش
مي‌نهد ترك قزل پوش فلك پيشاني
خان اعظم كه خواقين معظم را نيست
پيش فرماندهيش زهرهٔ نافرماني
اي امير فلك اورنگ كه بر درگه توست
قسمي از پادشهي حاجبي و درباني
شرفه غرفهٔ تحتاني قصرت دارد
طعنه بر كنگر اين منظرهٔ فوقاني
كبرياي تو محيطي است كه پايانش را
پا به آن سوي جهات است ز بي‌پاياني
قصر جاه تو چنان ساخت كه خالي نشود
بي‌زوالي كه شد اين دار فنا را باني
چون سليمان جليلي كه اگر مور ذليل
يابد از تربيتت بهره كند ثعباني
ضعفا را چو كند تقويتت جان در تن
ذره خورشيد شود قطره كند عماني
آن كه با حفظ تو در حرب گه آيد عريان
جلد فرسوده كند بر جسدش خفتاني
وانكه حفظش نكني گر بود الماس لباس
بر تنش غنچهٔ بي‌خار كند پيكاني
در محيط غضبت پيكري لنگر خصم
كشتي نيست كه آخر نشود طوفاني
خون دشمن شده در شيشهٔ تن صاف و به جاست
كه كند خنجر خون‌خوار تو را مهماني
عيد خلقي تو و در عيد گه دولت تو
خصم افراخته گردن شتر قرباني
جمع بي‌امر تو گر عازم كاري باشد
نكند ور كند از بيم كند پنهاني
باج ده فخر كند گر به مثل گيرد باج
بندهٔ هنديت از خسرو تركستاني
در زمان تو اگر يوسف مصري باشد
خويش را بهر شرف نام كند كاشاني
عيب‌جو يافته ويران دل از اين غصه كه هيچ
نيست در ملك تو ناياب به جز ويراني
بد سگالي كه ز ملك تو شكايت دارد
هست جغدي كه به تنگ است از آباداني
با رعاياي تو عيسي ز فلك مي‌گويد
اي خوش آن گله كه موسي كندش چوپاني
مركز دايرهٔ عالم از آن مانده به جا
كه تو پرگار درين دايره مي‌گرداني
صيت اين دولت بر صورت از آن است بلند
كه تو صاحب خرد اين سلسله مي‌جنباني
تيغ راني شده ممنوع كه بر رغم زمان
تو در اصلاح جهان تيغ زبان ميراني
بوعلي گر سخنان حسن افتاده تو را
نشنود نام برادر به حسن ترخاني
تا به عانت ز خوش آمد بعد و خوش نشوند
راه مردان نزند وسوسهٔ شيطاني
دولتت راست جمالي كه تماشائي آن
چشم بر هم نزند تا ابد از حيراني
حسن تدبير تو نقشيست بديع‌التصوير
كه مگر ثانيش اندر قلم آرد ماني
قصر قدر تو رواقيست كه مي‌اندازد
سايه بر منظر كيوان ز بلند ايواني
فيض دست تو پس از حاتم طي داني چيست
بعد باران شتائي مطر نيساني
كفه بر كفه نچربيد ز ميزان قياس
وزن كردند چو خاني تو با خاقاني
به طريقي كه محمد ز ولي‌الله يافت
قوت اندر جسد دين ز قوي پيماني
اي سمي نبي از ملك تو دورست زوال
به وليعهدي مبسوط ولي سلطاني
سر بدخواه تو خواهم كه ز بازيچهٔ دهر
گوي ميدان تو سازد فلك چوگاني
داورا چند نويسد به ملوك توران
شرح ويراني دل محتشم ايراني
وان زمان هم كه شود فايده‌اي حاصل از آن
گردد از بد مدديهاي فلك نقصاني
من يكي بلبلم اندر قفس دهر كه چرخ
مي‌كند بر من از انصاف مدايح خواني
حيف باشد كه شوم ضايع و خالي ماند
باغ پر دمدمه مدح محمد خاني
اي خداوند جهان مالك مملوك نواز
كه توئي خسرو اقليم دقايق راني
عمرها داشتم اميد كه يك بار دگر
در صف خاك نشينان خودم بكشاني
گاه درد دل من از دل من گوش كني
گاه داد غم من از غم من بستاني
پيش ازين گرچه روان بوده را پاي روان
مشكلي بود قدم بر قدم آساني
مشكلي زان بتر اينست كه از ضعف امروز
زين مكان نيست مرا نقل مكان امكاني
همهٔ مرغان ادلي اجنحه در صحبت خان
بوستاني و من تنگ قفس زنداني
ليك با اين همه دوري به خيال تو مرا
صحبتي هست كه خواند خردش روحاني
سرورا مي‌رسدت هيچ به خاطر كه كجا
شرط كردم كه تو چون رخش عزيمت راني
به يساق جدل آغاز خصومت انجام
كه فلك داشت درين ورطه سرفتاني
چون به دولت تو سپاه ظفر آثارت را
سر به آن دشت بلا داده روان گرداني
من هم از ادعيه در پي بفرستم سپهي
كه توشان سد بلاي سپه خود داني
لله الحمد كه آن شرط بجا آمد و داشت
به تو فتاح غني فتح و ظفر ارزاني
حال بر تخت حضوري تو جهان داور و من
بي‌حضور از غم بيماري و بي‌ساماني
تو چنان باش كه عالم به وجود تو به پاست
ليك نگذار چنين درد مرا طولاني
مرهمي بخش از آن پيش كه از زخم اجل
دل ز جان بركنم از غايت بي درماني
بنوازم به طريقي كه بر آن رشگ برند
روح جنت وطن انوري و خاقاني
بيش ازين قوت گفتار ندارم اما
دارم اميد كه از موهبت رباني
تا زماني كه ملك صورت قيامت بدمد
تو ز آفات فلك ايمن و سالم ماني
وآن زمان نيز نگردي ز بقا بي‌بهره
كه خداي تو بود باقي و باقي فاني


قصيده شماره ۸۰ - وله ايضا في مدح محمدخان تركمان

۳۳ بازديد


بيا اي رسول از در مهرباني
به من ياري كن چون ياران جاني
چنان زين كن از سعي رخش عزيمت
كه با باد صرصر كند همعناني
چنان ره سر كن به سرعت كه از تو
ز صرصر سبك‌تر گريزد گراني
چو بر خنك سيلاب سرعت نهي زين
ز چشم من آموز سيلاب راني
به جنبش در آر آنچنان باره‌ات را
كه گردد روان بخش عزم از رواني
گرت نيست مشكل به شوكت پناهان
امانت سپاري وديعت رساني
غرض كاين گوهرهاي بحر بلاغت
كه دارند در وزن و قيمت گراني
ازين كمترين بندهٔ كم بضاعت
ببر ارمغاني به نواب خاني
سمي محمد كه يكتاست اسمش
در القاب تنزيلي آسماني
به يك كارسازي كه كاريست لازم
غمي رابه دل كن به صد شادماني
جهان داوران را خداوند و صاحب
مصاحب به نواب صاحبقراني
سكندر سپاهي كه فرداست و يكتا
در اقليم گيري و كشورستاني
ايالت پناهي كه بختش رسانده
ز كرسي نشيني به كسري نشاني
پناه قزلباش كاندر شكوهش
قدر باشكوه قزل ارسلاني
سر چرخ را ديده با افسر خود
به درگاه خويش از بلند آستاني
ملقب به ظلم است از بس تفاوت
در ايام او عدل نوشيرواني
ز تهديد عدل شديد انتقامش
كند گله را گرگ سارق شباني
درين دولت از روي نيروي صولت
قوي پشت ازو شوكت تركماني
به قدر دو عمر از جهان بهره دارد
شب و روز در عالم كامراني
كه بر ديدهٔ دولتش خواب گشته
حرام از براي جهان پاسباني
اگر در سپه بعضي از سروران را
شد آهنگ دارائي آن جهاني
سر او سلامت كه دارد ز رفعت
سزاواري فر تاج كياني
زهي نيك رائي كه معمار سعيت
بناي صلاح جهان راست باني
اگر سد حفظ تو حايل نگردد
زمين پر شود ز آفت آسماني
به دم دايم آتش فروزند مردم
وليكن تو دانا دل از كامراني
پي پستي شعلهٔ فتنه هرجا
دميدي دمي كردي آتش نشاني
چو سهم جهادت به حكم اشارت
چو تير قضا مي‌رسد بر نشاني
سپاه تو را روز هيجا چه حاجت
بشست آزمائي و زورين كماني
ز خاصيت خصميت دشمنان را
كند موي سنجاب بر تن سناني
جلالت كزين تنگ ميدان برونست
از آن سو كند دهر را ديده‌باني
به عهد تو حكم سلاطين ديگر
همه ناروان چون زر ايرواني
زبان صلاح تو شمشير قاطع
در اصلاح آفات آخر زماني
به اين طينت اي زينت چار عنصر
بر آب و گلت مي‌رسد قهرماني
سرا سرورا داد از دست دوران
كه داد از ستم داد نامهرباني
بر افروخته آتشي در عذابم
كه دودش رسيده به چرخ دخاني
دورنگي و يك رنگ سوزيش دارد
رخم را به حيثيت زعفراني
كه چون رنگ كارم دگرگون نگردد
به اين اشگ كولاكي ارغواني
ز دولاب گرداني آن مشعبد
كز آن غرق فتنه است اين مصرفاني
ز من يوسفي گشته امسال غايب
كه هجرش مرا كرده يعقوب ثاني
چه يوسف عزيزي به صد گنج ارزان
به بازار سودائيان معاني
به بال و پر معرفت شاهبازي
به چرخ آشنا از بلند آشياني
جلي اختري شبه اجرام گردون
نمايان دري رشگ درهاي كاني
مرا وارث و يادگار از برادر
وليعهد و فرزند و دلبند جاني
به چنگال اعراب افتاده حالا
چو گلبرگ در دست باد خزاني
چه اعراب قومي نه از قسم انسان
همه غول سان از عجاب لساني
چو صيد آدمي زان گر ازان گريزان
كه دارند خوي سگان از عواني
ملاقات يك روزهٔ آن ليمان
مقابل به جان كندن جاوداني
كه دارند اسيران خود را معذب
به صحرا نوردي و اشتر چراني
پس از سالي آنگاهشان بر سر ره
به اميد آمد شد كارواني
به اين نيت آرند كز عنف و غلظت
ستانند از يك به يك ارمغاني
فروشندشان بعد از آن همچو يوسف
به افسانه خواني و جادو زباني
جهان كارسازا من اكنون چه سازم
درين بينوائي به اين ناتواني
مگر حل اين مشگل سخت عقده
تو سرور به عنوان ديگر تواني
وگرنه محال است آوردن او
به حجت نويسي و قاصد دواني
قصير است وقت و طويل است قصه
تو را نيز نفرت ازين قصه خواني
محل تنگ‌تر زانكه من رفته‌رفته
كشم پرده از رازهاي نهاني
سخن مي‌كنم كوته آن گوهر آنجا
بزر در گرو مانده ديگر تو داني
ولي زين سخن اين توقع ندارم
من مفلس اي توامان اماني
كه دست تو گرد سفر نافشانده
كند بر من و نظم من زرفشاني
بلي آن دو دعوي كه تفصيل يك يك
شنيدست دارنده از من زباني
چو نطقش به سمع معلي رساند
تو فرمان دهش گر به جائي رساني
ازين كاميابي شود محتشم را
سرانجام عمر اول كامراني
بود تا در آغاز عمر مطول
جواني طراوت ده زندگاني
تو را اي جوانبخت از اقبال بادا
در انجام عمر طبيعي جواني


شماره ۳

۳۵ بازديد


من نه آن صيدم كه بودم پاسدار اكنون مرا
ورنه شهبازي ز چنگت مي‌كشد بيرون مرا
زود مي‌بيني رگ جانم به چنگ ديگري
گر نوازش مي‌كني زين پس به اين قانون مرا
آن كه دي بر من كشيد از غمزه صد شمشير تيز
تا تو واقف مي‌شود مي‌افكند در خون مرا
آن كه دوش از پيش چشم ساحرش بگريختم
تا تو مي‌يابي خبر مي‌بندد از افسون مرا
آن كه در دل خيل وسواسش پياپي مي‌رسد
تا تو خود را مي‌رساني مي‌كند مجنون مرا
آن كه از يك حرف مستم كرد اگر گويد دو حرف
مي‌تواند كرد مدهوش از لب ميگون مرا
آن گران تمكين كه من ديدم همانا قادر است
كز تو بار عاشقي بر دل نهد افزون مرا
گر به آن خورشيدرو يك ذره خود را مي‌دهم
مي‌برد در عزت از رغم تو بر گردون مرا
چون گريزم محتشم گر آن بت زنجير موي
پاي دل بندد پس از تحقيق اين مضمون مرا


شماره ۲

۳۳ بازديد


اي فلك خوش كن به مرگ من دل يار مرا
دلگران از هستيم مپسند دلدار مرا
اي اجل چون گشته‌ام بار دل آن نازنين
جان ز من بستان و بردار از دلش بار مرا
اي زمانه اين زمان كز من دلش دارد غبار
گرد صحراي عدم گردان تن زار مرا
اي طبيب دهر چون تلخ است از من مشربش
شربت از زهر اجل ده جان بيمار مرا
اي سپهر اكنون كه جز در خواب كم مي‌بينمش
منت از خواب عدم به چشم بيدار مرا
اي زمين چون او نمي‌خواهد كه ديگر بيندم
از برون جا در درون ده جسم افكار مرا
محتشم دلدار اگر فرمان به قتل من دهد
بر سر ميدان عبرت نصب كن دار مرا


شماره ۱

۳۲ بازديد


من و ديدن رقيبان هوسناك تو را
رو كه تا دم زده‌ام سوخته‌ام پاك تو را
من كه از دست تو صد تيغ به دل خواهم زد
به كه بيرون فكنم از دل صد چاك تو را
تا به غايت من گمراه نميدانستنم
اينقدر كم حذر و خود سر و بي‌باك تو را
ترك چشمت كه دم از شير شكاري ميزد
اين چه سر بود كه بربست به فتراك تو را
قلب ما صاف كن اي شعلهٔ اكسير اثر
چه شود نقد بجز دود ز خاشاك تو را
هيچت اي چشم سيه روي ازو سيري نيست
در تو گور مگر سير كند خاك تو را
محتشم آنچه تو ديدي و تو فهميدي از او
كور بهتر پر ازين ديده ادراك تو را
كلامم مي‌كشد ناگه به جائي
كه آرد بر سر نطقم بلائي