شماره ۴۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

شماره ۴۰

۳۶ بازديد


چراغ خود دگر در بزم او بي‌نور مي‌بينم
بهشتي دارم اما دوزخي از دور مي‌بينم
به خشم است آن مه از غير و نشان تير خوفم من
كه در دستش كمان خشم را پرزور مي‌بينم
نگه ناكردنش در غير خرسندم چسان سازد
كه من ميل نگه زان نرگس مخمور مي‌بينم
به ساحل گر روم بهتر كه درياي وصالش را
ز طوفاني كه دارد در قفا پرشور مي‌بينم
هنوز از آفتاب وصل گرمم ليك روز خود
به چشم دور بين مثل شب ديجور مي‌بينم
براي غير گوري كنده بودم در زمين غم
كنون تابوت خود را بر لب آن گور مي‌بينم
چسان پيوند برد محتشم در نزع جسم از جان
ز دست او كنون خود را به آن دستور مي‌بينم


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد