قصيده شماره ۸۱ - ايضا في مدح محمدخان تركمان گفته شده

۳۴ بازديد


دوستان مژده كه از موهبت سبحاني
مي‌رسد رايت منصور محمد خاني
رايتي كرد سر علمش گرديده
همچو پروانهٔ جانباز مه نوراني
رايت رفعتش افكنده لباسي دربر
كز گريبان فلك مي‌كندش داماني
رايتي صيقلي مهجه نوراني او
برده از روي جهان رنگ شب ظلماني
رايتي گرد وي از واسطهٔ فتح و ظفر
كار اصناف ملك آيت نصر خواني
رايتي ذيل جلالش گه گرد افشاندن
كرده بر مهر جلي شعشعهٔ نورافشاني
رايتي رؤيتش افكنده فلك را به گمان
زد و خورشيد كه ثانيش ندارد ثاني
رايتي آيت فتح آمده از پا تا سر
همچو افراخته تيغ علي عمراني
حبذا صاحب رايت كه به همراهي شاه
شد مصاحب لقب از غايت صاحب شاني
سرو سر خيل قزلباش كه بر خاك درش
مي‌نهد ترك قزل پوش فلك پيشاني
خان اعظم كه خواقين معظم را نيست
پيش فرماندهيش زهرهٔ نافرماني
اي امير فلك اورنگ كه بر درگه توست
قسمي از پادشهي حاجبي و درباني
شرفه غرفهٔ تحتاني قصرت دارد
طعنه بر كنگر اين منظرهٔ فوقاني
كبرياي تو محيطي است كه پايانش را
پا به آن سوي جهات است ز بي‌پاياني
قصر جاه تو چنان ساخت كه خالي نشود
بي‌زوالي كه شد اين دار فنا را باني
چون سليمان جليلي كه اگر مور ذليل
يابد از تربيتت بهره كند ثعباني
ضعفا را چو كند تقويتت جان در تن
ذره خورشيد شود قطره كند عماني
آن كه با حفظ تو در حرب گه آيد عريان
جلد فرسوده كند بر جسدش خفتاني
وانكه حفظش نكني گر بود الماس لباس
بر تنش غنچهٔ بي‌خار كند پيكاني
در محيط غضبت پيكري لنگر خصم
كشتي نيست كه آخر نشود طوفاني
خون دشمن شده در شيشهٔ تن صاف و به جاست
كه كند خنجر خون‌خوار تو را مهماني
عيد خلقي تو و در عيد گه دولت تو
خصم افراخته گردن شتر قرباني
جمع بي‌امر تو گر عازم كاري باشد
نكند ور كند از بيم كند پنهاني
باج ده فخر كند گر به مثل گيرد باج
بندهٔ هنديت از خسرو تركستاني
در زمان تو اگر يوسف مصري باشد
خويش را بهر شرف نام كند كاشاني
عيب‌جو يافته ويران دل از اين غصه كه هيچ
نيست در ملك تو ناياب به جز ويراني
بد سگالي كه ز ملك تو شكايت دارد
هست جغدي كه به تنگ است از آباداني
با رعاياي تو عيسي ز فلك مي‌گويد
اي خوش آن گله كه موسي كندش چوپاني
مركز دايرهٔ عالم از آن مانده به جا
كه تو پرگار درين دايره مي‌گرداني
صيت اين دولت بر صورت از آن است بلند
كه تو صاحب خرد اين سلسله مي‌جنباني
تيغ راني شده ممنوع كه بر رغم زمان
تو در اصلاح جهان تيغ زبان ميراني
بوعلي گر سخنان حسن افتاده تو را
نشنود نام برادر به حسن ترخاني
تا به عانت ز خوش آمد بعد و خوش نشوند
راه مردان نزند وسوسهٔ شيطاني
دولتت راست جمالي كه تماشائي آن
چشم بر هم نزند تا ابد از حيراني
حسن تدبير تو نقشيست بديع‌التصوير
كه مگر ثانيش اندر قلم آرد ماني
قصر قدر تو رواقيست كه مي‌اندازد
سايه بر منظر كيوان ز بلند ايواني
فيض دست تو پس از حاتم طي داني چيست
بعد باران شتائي مطر نيساني
كفه بر كفه نچربيد ز ميزان قياس
وزن كردند چو خاني تو با خاقاني
به طريقي كه محمد ز ولي‌الله يافت
قوت اندر جسد دين ز قوي پيماني
اي سمي نبي از ملك تو دورست زوال
به وليعهدي مبسوط ولي سلطاني
سر بدخواه تو خواهم كه ز بازيچهٔ دهر
گوي ميدان تو سازد فلك چوگاني
داورا چند نويسد به ملوك توران
شرح ويراني دل محتشم ايراني
وان زمان هم كه شود فايده‌اي حاصل از آن
گردد از بد مدديهاي فلك نقصاني
من يكي بلبلم اندر قفس دهر كه چرخ
مي‌كند بر من از انصاف مدايح خواني
حيف باشد كه شوم ضايع و خالي ماند
باغ پر دمدمه مدح محمد خاني
اي خداوند جهان مالك مملوك نواز
كه توئي خسرو اقليم دقايق راني
عمرها داشتم اميد كه يك بار دگر
در صف خاك نشينان خودم بكشاني
گاه درد دل من از دل من گوش كني
گاه داد غم من از غم من بستاني
پيش ازين گرچه روان بوده را پاي روان
مشكلي بود قدم بر قدم آساني
مشكلي زان بتر اينست كه از ضعف امروز
زين مكان نيست مرا نقل مكان امكاني
همهٔ مرغان ادلي اجنحه در صحبت خان
بوستاني و من تنگ قفس زنداني
ليك با اين همه دوري به خيال تو مرا
صحبتي هست كه خواند خردش روحاني
سرورا مي‌رسدت هيچ به خاطر كه كجا
شرط كردم كه تو چون رخش عزيمت راني
به يساق جدل آغاز خصومت انجام
كه فلك داشت درين ورطه سرفتاني
چون به دولت تو سپاه ظفر آثارت را
سر به آن دشت بلا داده روان گرداني
من هم از ادعيه در پي بفرستم سپهي
كه توشان سد بلاي سپه خود داني
لله الحمد كه آن شرط بجا آمد و داشت
به تو فتاح غني فتح و ظفر ارزاني
حال بر تخت حضوري تو جهان داور و من
بي‌حضور از غم بيماري و بي‌ساماني
تو چنان باش كه عالم به وجود تو به پاست
ليك نگذار چنين درد مرا طولاني
مرهمي بخش از آن پيش كه از زخم اجل
دل ز جان بركنم از غايت بي درماني
بنوازم به طريقي كه بر آن رشگ برند
روح جنت وطن انوري و خاقاني
بيش ازين قوت گفتار ندارم اما
دارم اميد كه از موهبت رباني
تا زماني كه ملك صورت قيامت بدمد
تو ز آفات فلك ايمن و سالم ماني
وآن زمان نيز نگردي ز بقا بي‌بهره
كه خداي تو بود باقي و باقي فاني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد