قصيده شماره ۷۶ - وله ايضا من بديع افكاره

۳۶ بازديد


درين ضعف آن قدر دارم ز بيماري گر انباري
كه بر بومي كه پهلو مي‌نهم قبريست پنداري
ز بيماري چنان با خاك يكسانم كه از خاكم
اجل هم برنمي‌دارد معاذالله ازين خواري
مرا حاليست زار اي دوستان ز انسان كه دشمن هم
به حالم زار مي‌گريد مبادا كس به اين زاري
دل من تا نشد افكار عالم را نشد باور
كه يك دل مي‌تواند بود و صد عالم دل‌افكاري
چنان بازاري دل الفتي دارم درين كلفت
كه عيش از صحبت من مي‌نويسد خط بيزاري
عجب حاليست حال من كه در آيينهٔ دوران
نمي‌بينم ز يك تن صورت غم‌خواري و ياري
كدامين بنده‌ام من بندهٔ صاحب ستاينده
كدامين صاحبست اين صاحب شان جهانداري
وليعهد محمدخان ولي سلطان دريادل
كه سيري نيست ابر دست او را از درم باري
مطاع الحكم سلطاني كه طبعش گر بفرمايد
شود نار از شجر ثابت شود آب از حجر جاري
بديع‌الامر دارائي كه گر خواهد به فعل آيد
ز آب اندر مشارب مستي و از بادهٔ هشياري
مشابه بزم و رزم او به بزم و رزم فغفوري
مماثل لطف و قهر او به لطف و قهر جباري
جهان در قبضهٔ تسخير او بادا كه بيش از حد
به آن كشورستان دارد جهان اميد غم‌خواري
بود تا حشر ارزاني به مسكينان و مظلومان
كه هم مسكين نوازي مي‌كند هم ظالم‌آزاري
جفاگستر به فرياد است ازو اما نمي‌داند
كه عدلست از سلاطين بر ستمكاران ستمكاري
نمي‌ماند براي جغد جائي جز دل ظالم
چو يابد دهر معموري ازين شاهانه معماري
به رقص آمد ز شادي آسمان چون دهر پاكوبان
به نامش در زمين زد كوس سرداري و سالاري
چو گردد تيغ نازك پيكر او در دغا عريان
شود صد كوه پيكر از لباس زندگي عاري
به حرب او بيا گو خصم تن‌پرور كه مي‌آيد
به مهمان كردن شير شكاري گاو پرواري
عبوري بس از آن آتش عنان بر خرمن اعدا
كه هست اجزاي ذات وي تمام از عنصر ناري
كند بوس لب تيغش بر اندام برومندان
به بزم و رزم كار صد هزاران ضربت كاري
محل گيرودار او كه خونش مي‌رود از تن
كشد سيمرغ را دام عناكب در گرفتاري
دو روزي گو لواي خصم او ميسا به گردون سر
كه دارد همچو نخل ريشه كن زود در نگونساري
سلاطين سرورا با آن كه هرگز حرفي از شكوه
نگشته بر زبان شكرگوي نطق من جاري
شكايت گونه‌اي دارم كنون اما ز صد جزوش
يكي معروض مي‌دارم گرم معذور مي‌داري
تو را آن بنده بودم من كه چون بر مسند دولت
نشيني شاد و مملوكان خود را در شمار آري
نپردازي به حال من نپرسي حال من از كس
نه از ارسال پيغامي مرا از خاك برداري
نگوئي زنده است آن بندهٔ رنجور مايانه
مرا با آن كه باشد نيم‌جاني مرده انگاري
فرستم نظم و نثري هم كه خواهد عذر تقصيرم
ز بي‌قدري تو اين را خاك و آن را باد پنداري
ندارد محتشم زين بيش تاب درد دل گفتن
مگر زين بيشتر بايد ز بيماري سبكباري
بود تا استراحت جو سر از بالين تن از بستر
درين جنبنده مهد مختلف اوضاع زنگاري
تن بستر فروزت باد دور از بستر كلفت
سر افسر فرازت ايمن از بالين بيماري


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد