قصيده شماره ۷۷ - ايضا في مديحه

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۷۷ - ايضا في مديحه

۳۴ بازديد


بده داد طرب چون شد بلند از لطف رباني
به نامت خطبهٔ دولت برايت رايت خاني
علم بركش چو استعداد فطري بي‌طلب دادت
مكين حكم و تاج سروري و چتر سلطاني
به عشرت كوش كز هر گوشه مي‌بينم چو ماه نو
صراحي گردنان رابر زمين پيش تو پيشاني
تو شاخ دولتي بنشين درين بستان سرا چندان
به عيش و خرمي كز زندگاني داد بستاني
چو احسان را به همت قيمت ارزان كرده‌اي بادت
سپاه و جاه و حكم و ملك و مال و منصب ارزاني
عروس ملك چون مي‌بست پيمان وفا با تو
به دست عهدت اول توبه كرد از سست پيماني
جهان را با ني مثل تو مي‌بايست از آن روزد
به نام ناميت دست جهان كوس جهانباني
چو در امكان نميگنجي سخن‌سنجان چه گويندت
به سيرت عقل اول يا به صورت يوسف ثاني
عجب نبود كه گويم سايهٔ خورشيد افتاده
به اين حجت كه تو خورشيدي و در ظل يزداني
اگر معمار رايت دست از ضبط جهان دارد
نهد معمورهٔ عالم همان دم رو به ويراني
و گر معيار عدلت از ميان تمييز بردارد
گدا در ملك سرداري كند سردار چوپاني
بدانديشت به قيد مرگ چون سگ در مرس ماند
به هر جانب كه روز رزم شمشير و فرس‌راني
عجب گنجيست عفوت خاصه كز خلق عظيم تو
به دست محرمان پيوسته مي‌آيد به آساني
به غير از من كه دارم بد گناهي عذر از آن بدتر
ولي يك شمه مي‌گويم از آن ديگر تو مي‌داني
بود مريخ و خورشيد آسمان كامكاري را
حسامت در سراندازي و دستت در زرافشاني
مرا ظني غلط دوش از قبول رشحهٔ لطفت
ابا فرمود و راهم زد به يك وسواس شيطاني
تصور كردم آن ترياق را در نشهٔ ديگر
چه دانستم كه خواهد بود يك سر فيض روحاني
كشيدم دست از آن وز دست خود در آتش افتادم
چه آتش شعلهٔ آفت چه آفت قهر سلطاني
پشيمانم پشيمانم كه بر خود بي‌جهت بستم
ره لطف ز خود رائي و بي عقلي و ناداني
مرا عقلي اگر مي‌بود كي اين كار مي‌كردم
چرا عاقل كند كاري كه باز آرد پشيماني
به تقريب اين سخن مذكور شد باز آمدن كز جان
كنم در وادي مدح تو حساني و سحباني
زهي راي قضا تدبيرت از حزم قدر قدرت
بلاد عدل را عامل بناي ملك را باني
اگر خورشيد لطف ذره‌اي بر آسمان تابد
سها را كمترين پرتو بود خورشيد نوراني
و گر خود سايهٔ قهرت زماني بر زمين افتد
شود بي‌نور چون سنگ سيه لعل بدخشاني
سهيل طلعتت گر عكس بر بحر و براندازد
خزف گردد عقيق‌تر حجر ياقوت رماني
درافشان چون شود بر تنگ‌دستان ابر دست تو
كند هر رشحه آن قلزمي هر قطرهٔ عماني
يد بيضا نمايد رايتت در وادي نصرت
چه از فرعوني اعدا كند رمح تو ثعباني
عرق كز ابرشت بر خاك ريزد در دم جولان
كند در پيكر جسم جمادي روح حيواني
برات عمر اگر خواهد كسي رايت براي او
به حكم از قابض ارواح گيرد خط ترخاني
به قدر دولتت گر طول يابد رشتهٔ دوران
زند دم از بقاي جاوداني عالم فاني
عجب گر بر قد گيتي شود رخت بقا كوته
كه ذيل دولتت آخر زمان را كرده داماني
اگر صد سال ايد بر كمان كي در نشان آيد
به قدر درك ادراك تو سهم و هم انساني
تو را نام از بزرگي در عبارت چون نمي‌گنجد
به توشيحش كنم در يك غزل درج از سخنداني
صبوحي كرده مي‌آئي بيا اي صبح نوراني
كه برهانم شوي وز ظلمتم يكباره برهاني
درين فكرم كه چون ماند بدانجا گرد و جود من
اگر با اين شكوه از ناز دامن بر من افشاني
رياض لطف را سروي سپهر قدر را بدري
سرير خلق را شاهي جهان حسن را جاني
اگر صد بار چون شمعم سراندازي ديت ايربس
كه چون پروانه يكبارم به گرد سر بگرداني
لب لعلت نگين خاتم حسنست و بر خوبان
تو را ثابت به آن مهر سليماني سليماني
دهانت شكر و لب شكرين قد نيشكر خود گو
چرا كامي بود تلخ از تو كاندر شكرستاني
يقين است اي مه از نازت كه مانند هلال از من
اگر صد سجده بيني گوشهٔ ابرو نجنباني
بناشد آدمي را از قبول دل كمالي به
شوم انسان كامل گر سگ كوي خودم خواني
خرابست آن چنان حالم كه رو گردانم از عالم
نگرداني رخ از من صورت حالم اگرداني
الهي تا لواي مهر بر دوش فلك ماند
تو با چتر و لوا بر تخت دولت كامران ماني
نمي‌داند دعائي محتشم زين به كه تا حشرت
بود بر فرق فرقد سامخلد ظل سبحاني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد