قصيده شماره ۸۰ - وله ايضا في مدح محمدخان تركمان

۳۴ بازديد


بيا اي رسول از در مهرباني
به من ياري كن چون ياران جاني
چنان زين كن از سعي رخش عزيمت
كه با باد صرصر كند همعناني
چنان ره سر كن به سرعت كه از تو
ز صرصر سبك‌تر گريزد گراني
چو بر خنك سيلاب سرعت نهي زين
ز چشم من آموز سيلاب راني
به جنبش در آر آنچنان باره‌ات را
كه گردد روان بخش عزم از رواني
گرت نيست مشكل به شوكت پناهان
امانت سپاري وديعت رساني
غرض كاين گوهرهاي بحر بلاغت
كه دارند در وزن و قيمت گراني
ازين كمترين بندهٔ كم بضاعت
ببر ارمغاني به نواب خاني
سمي محمد كه يكتاست اسمش
در القاب تنزيلي آسماني
به يك كارسازي كه كاريست لازم
غمي رابه دل كن به صد شادماني
جهان داوران را خداوند و صاحب
مصاحب به نواب صاحبقراني
سكندر سپاهي كه فرداست و يكتا
در اقليم گيري و كشورستاني
ايالت پناهي كه بختش رسانده
ز كرسي نشيني به كسري نشاني
پناه قزلباش كاندر شكوهش
قدر باشكوه قزل ارسلاني
سر چرخ را ديده با افسر خود
به درگاه خويش از بلند آستاني
ملقب به ظلم است از بس تفاوت
در ايام او عدل نوشيرواني
ز تهديد عدل شديد انتقامش
كند گله را گرگ سارق شباني
درين دولت از روي نيروي صولت
قوي پشت ازو شوكت تركماني
به قدر دو عمر از جهان بهره دارد
شب و روز در عالم كامراني
كه بر ديدهٔ دولتش خواب گشته
حرام از براي جهان پاسباني
اگر در سپه بعضي از سروران را
شد آهنگ دارائي آن جهاني
سر او سلامت كه دارد ز رفعت
سزاواري فر تاج كياني
زهي نيك رائي كه معمار سعيت
بناي صلاح جهان راست باني
اگر سد حفظ تو حايل نگردد
زمين پر شود ز آفت آسماني
به دم دايم آتش فروزند مردم
وليكن تو دانا دل از كامراني
پي پستي شعلهٔ فتنه هرجا
دميدي دمي كردي آتش نشاني
چو سهم جهادت به حكم اشارت
چو تير قضا مي‌رسد بر نشاني
سپاه تو را روز هيجا چه حاجت
بشست آزمائي و زورين كماني
ز خاصيت خصميت دشمنان را
كند موي سنجاب بر تن سناني
جلالت كزين تنگ ميدان برونست
از آن سو كند دهر را ديده‌باني
به عهد تو حكم سلاطين ديگر
همه ناروان چون زر ايرواني
زبان صلاح تو شمشير قاطع
در اصلاح آفات آخر زماني
به اين طينت اي زينت چار عنصر
بر آب و گلت مي‌رسد قهرماني
سرا سرورا داد از دست دوران
كه داد از ستم داد نامهرباني
بر افروخته آتشي در عذابم
كه دودش رسيده به چرخ دخاني
دورنگي و يك رنگ سوزيش دارد
رخم را به حيثيت زعفراني
كه چون رنگ كارم دگرگون نگردد
به اين اشگ كولاكي ارغواني
ز دولاب گرداني آن مشعبد
كز آن غرق فتنه است اين مصرفاني
ز من يوسفي گشته امسال غايب
كه هجرش مرا كرده يعقوب ثاني
چه يوسف عزيزي به صد گنج ارزان
به بازار سودائيان معاني
به بال و پر معرفت شاهبازي
به چرخ آشنا از بلند آشياني
جلي اختري شبه اجرام گردون
نمايان دري رشگ درهاي كاني
مرا وارث و يادگار از برادر
وليعهد و فرزند و دلبند جاني
به چنگال اعراب افتاده حالا
چو گلبرگ در دست باد خزاني
چه اعراب قومي نه از قسم انسان
همه غول سان از عجاب لساني
چو صيد آدمي زان گر ازان گريزان
كه دارند خوي سگان از عواني
ملاقات يك روزهٔ آن ليمان
مقابل به جان كندن جاوداني
كه دارند اسيران خود را معذب
به صحرا نوردي و اشتر چراني
پس از سالي آنگاهشان بر سر ره
به اميد آمد شد كارواني
به اين نيت آرند كز عنف و غلظت
ستانند از يك به يك ارمغاني
فروشندشان بعد از آن همچو يوسف
به افسانه خواني و جادو زباني
جهان كارسازا من اكنون چه سازم
درين بينوائي به اين ناتواني
مگر حل اين مشگل سخت عقده
تو سرور به عنوان ديگر تواني
وگرنه محال است آوردن او
به حجت نويسي و قاصد دواني
قصير است وقت و طويل است قصه
تو را نيز نفرت ازين قصه خواني
محل تنگ‌تر زانكه من رفته‌رفته
كشم پرده از رازهاي نهاني
سخن مي‌كنم كوته آن گوهر آنجا
بزر در گرو مانده ديگر تو داني
ولي زين سخن اين توقع ندارم
من مفلس اي توامان اماني
كه دست تو گرد سفر نافشانده
كند بر من و نظم من زرفشاني
بلي آن دو دعوي كه تفصيل يك يك
شنيدست دارنده از من زباني
چو نطقش به سمع معلي رساند
تو فرمان دهش گر به جائي رساني
ازين كاميابي شود محتشم را
سرانجام عمر اول كامراني
بود تا در آغاز عمر مطول
جواني طراوت ده زندگاني
تو را اي جوانبخت از اقبال بادا
در انجام عمر طبيعي جواني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد