غزل شماره ۱۷۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۷۴

۳۶ بازديد


از غصّه دلم خون است در گوشهٔ تنهائي
آخر نه مسلماني است تا چند شكيبائي
يك ره ز اسير خويش احوال نمي پرسي
مُردَم به سر بالين يك بار نمي آئي
اندر خور ما آمد اين خرقه درويشي
بر قامت آن شد راست آن كسوت دارائي
اي دست هنرمندان كوتاه ز دامانت
وي عقل خردمندان در عشق تو شيدائي
ما از تو و تو با ما دوريم و به نزديكي
هرجا نه و هرجائي با ما نه و بامائي
گر بخشي و گر سوزي سر بر خط تسليم است
اينك دل و جان بر كف تا آنكه چه فرمائي
اسرار دل پاكان عرش شه دادارست
اورنگ جووارنگ است كو ديدهٔ بينائي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد