من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

ترجيع‌بند

۳۴ بازديد


اي جان جهانيان فدايت
مردند سمنبران برايت
در دولت حسن صد چو يوسف
در يوزه گر در سرايت
صد خرمن حسن داري اي ماه
ليكن نبود جوي وفايت
كي نوش كند ز چشمهٔ خضر
آنكو زده جام غمزدايت
بر طوبي وسدره كي نشنيد
مرغي كه پريده در هوايت
هركس بكسي اميدوار است
دست من و دامن ولايت
درمشرب عاشقان نبرده است
عيش سره صرفه از بلايت
جانم بلب از پي نگاهي است
اي دوست تو داني و خدايت
چون دست نميدهد كه گاهي
آيم چو سگانت از قفايت

از آتش دل همي گدازم
در هجر بسوزم و بسازم

اي آفت عقل و غارت هوش
تا چند كني ز ما فراموش
دل را ز مژه چشاندهٔ نيش
وز نوش لبان نداده يك نوش
تا حلقهٔ زلف تو بديدم
شد حلقهٔ بندگيم در گوش
نخل قدت ار به بردرآيد
عمر ابد آيدم در آغوش
طاقي بمقام خوبروئي
ابروت كشيده تا بناگوش
خوش آنكه دهم بدست جامت
تو نوش كني و گويمت نوش
يك جرعه دهي ز لعل كافتم
تا روز شمار مست و مدهوش
زلفت بتو غير كج نهادي
باد است روان نگفته درگوش
زين بعد بر آن سرم كه باشم
در كنج غمي نشسته خاموش

از آتش دل همي گدازم
در هجر بسوزم و بسازم

سر خيل بتان نازنيني
غارتگر عقل و كفر و ديني
اي صاحب خرمن لطافت
لطفي بنما بخوشه چيني
ز ابروت بقصد مرغ جانم
زه كرده كمان و در كميني
با جمله وفا بما جفا چند
با غير چنان بما چنيني
هركس كه بديدت آفرين گفت
چون صورت گيتي آفريني
ذاتت جو خداي نكته بين است
اينقدر بود كه در زميني
چون مردم ديدگان بديده
اندر دل مردمان مكيني
آن به كه بگوشهٔ نشينم
يا رخت كشم بسر زميني

از آتش دل همي گدازم
در هجر بسوزم و بسازم

از جام صفا مي بقا را
زانسان نخوري كه خون ما را
بنديش ز داوري فردا
امروز ز حد مبر جفا را
تو آينهٔ جهان نمائي
بگذار كه بينمت خدا را
در پيش وقوف كوي تو نيست
در مشعر من صفا صفا را
جز در رخ و زلف تو كه ديده
اندر دل تيره شب ضحا را
جز در دهنت كه ديد گيرند
از لعل و درر مي گوا را
كي مرغ دل مرا بود راه
ره نيست باين چمن صبا را
اسرار نبوده است چون بار
در حضرت پادشه گدا را

از آتش دل همي گدازم
در هجر بسوزم و بسازم


انگيزهٔ زندگي

۳۵ بازديد


بدان‌سان كه روشنگر خاوران
بوَد روشني‌بخش روشنگران
به هستي دهد تاب بالندگي
به بـالندگي جنبش بي‌كران

دلم منبع نور و تابندگي است
تب و تابم انگيزهٔ زندگي است

بدان‌سان كه روشن بُدي قرن‌ها
دل و ديدهٔ موبد موبدان
چـو آذرگشسپان شرقِ كهن
ز آتش‌فروزان بلخ جوان

دلم روشن از تاب انديشه‌اي است
  كه چون شعله خيزد ز جان سخن

بدان‌سان كه مرغان آذرنهاد
برآرند از ناي آتش به جان
نواي شررخيزِ جان‌آفرين
اَبَر جنگلِ شعلهٔ جاودان

بر آورده‌ام روزگاري دراز
 ز ناي سـخن نالهٔ آتشين

بدان‌سان كه نيروي رزمندگي
بجوشد چو خون در رگ زندگي
به هر موج هستي دهد جان نو
به هر جان نو سوز بالندگي

سخن را به رگ‌هاي جان سال‌ها
دميدم بـسي خون ايمان نو

بدان‌سان كه غوغاي آزادگان
بريزد ز بن بارهٔ بندگي
چو فرياد شيـرافكن زاوُلي
اَبَر مردِ  ميدانِ تازندگي

برآورده‌ام من به ميدان شعر
چكاچاك تيغ زبان دري

وليكن شنيدم ز  بي‌باوري
كه خورشيـدِ روشنگر افسرده‌است
چه مايه به بي‌باوري زيسته‌ست
كه گويد: نوا در ني‌ام مرده‌است
 

مگر تا جهان است و شعر است و من
نخواهد صدا در گلويم شـكست.

كابل، فروردين ١٣٦١


انسان فردا

۳۳ بازديد


من خداوندگار فردايم
رنگ و بوي بهار زيبايم
باش! تا چشم خلق بگشايم
شور مستيِّ خويش بنمايم

عشق، هنگامهٔ جهان من است
كار، پروردگار هستي من
آرزو، جلوه‌گاه جان من است
شعر، آيينه‌دار مستي من

صبح فردا كه نورِ چشمِ جهان
زندگي را پُر آفتاب كند
باز گردد جهان دوباره جوان
همه‌جا را پُر انقلاب كند

هرچه بيني در آن، مرا بيني
اثر عشق و آرزوي مرا
پيشتاز زمان مرا بيني
ذوق پُر شورِ جست‌و‌جوي مرا

خيره سوزد چراغ مه به فضا
پيش خورشيدِ زندگانيِ من
گرم و پُر‌شور و آرزو‌افزا:
قلب من، عشق من، جواني من

كابل ،ارديبهشت ١۳۵٠


برخيز!

۳۳ بازديد


اي مركز يأس و نارسايي!
اي محور فقر و بينوايي!
تا چند كرخت و سرد و بيجان،
چون پيكر خشك موميايي؟
ننگ است به بازوي توانا
آويخته كاسهٔ گدايي
مرگ است رهين بخت بودن
با اين‌همه شور كدخدايي
اي خفته به بستر مذلت!
بشنو سخني ز اين‌فدايي:

برخيز ز خواب مرگ برخيز
برخيز و به حادثات بستيز

اي بي‌خبر از رموز هستي!
افتاده به دام خودپرستي
صد ‌بار به سنگ نااميدي
پيمانهٔ آرزو شكستي
بگذار ز بادهٔ تغافل
سرشاري و بيخوديّ و مستي
از جهل محيط زندگاني است
كانون فساد و مهدِ پستي
اي بستري ستم! خدا را
شد قافله، محملي نبستي

برخيز ز خواب مرگ برخيز
برخيز و به حادثات بستيز

اي مأمن آرزو و آمال!
تا كي به سُم زمانه پامال؟
اين‌سان كه تويي نديده دوران
بيچاره و بينوا و بي‌حال
بودي چو عقاب و آسمان ريخت
در كنج قفس تو را پر و بال
آخر چه شد آن جهان‌گشايي
آن عصر پُر از شكوه و اجلال؟
تا عظْمتِ پار بازگردد
زين ‌بعد فرو گذار اهمال

برخيز ز خواب مرگ برخيز
برخيز و به حادثات بستيز

اي دوست! جهان نه جاي خواب است
هستي همه رهنِ اضطراب است
از بهر زمين فلك كند كار
گل حاصل زحمت سحاب است
هر كس ره ارتقا بپويد
هر ذره به فكر آفتاب است
قانون تكامل است جاري
بنگر به جهان چه انقلاب است
آخر تو چرا نجنبي از جا
تا كي اثر تو در حجاب است

برخيز ز خواب مرگ برخيز
برخيز و به حادثات بستيز

امروز زمان، زمان كار است
آسوده كسي كه بي‌قرار است
خشتي كه به دست عشق مانند
شالودهٔ كاخ افتخار است
آن سر كه ز فكر خلق عاري است
شايستهٔ حلقه‌هاي دار است
از سنگ ستم شكسته بهتر
آن‌دل كه به سينه بي‌شرار است
منشين، به اميدِ غير زين بيش
ميهن به ره تو انتظار است

برخيز ز خواب مرگ برخيز
برخيز و به حادثات بستيز

كابل بهار ١۳۳۵


اي ناله!

۳۴ بازديد

«برندهٔ جايزهٔ ادبي رحمان بابا»
اي ناله!
          سال‌هاست كه بيرون جهي ز دل،
هنگامه‌ساز و گرم
پُر سوز و آتشين
شب‌ها به گاه تيرگي مرگبار غم
از گير‌و‌دار دهر،
وز دست رنج‌ها،
درپيچ‌و‌تاب موج سبك‌سيرِ آهِ من،
زي آسمان به سوز تمنا شدي بلند
پُر‌درد و شعله‌خيز،
تند و شررفزاي
ليكن نسوخت پردهٔ پندار گرمي‌ات
برقي نزد شراره‌ات اندر نگاه من
ني سوختي سپهر
ني كاخ قدرتش
ني رخنه كرده‌اي به دل پاسبان او
تا چند و تا كجا؟
در بند آن و اين:
محبوس وهم و ترس
                      گرفتار مهر و كين؟
اي ناله!
         يا خموش و يا آسمان بسوز!
تا باز گردد آن سوي اين پرده راه من.
در آن بلندجاي
از قدسيان عرش
وز محرمان بزم حقيقت كنم سؤال
كاي آن‌كه رسته‌ايد ز غوغاي مهر وكين
آن‌جا چرا چنان؟
اين‌جا چرا چنين؟
كابل ۴/٢/١٣٣۸

آهنگ تمنا

۳۳ بازديد

برخيز جوانا!
         برخيز بهار آمده بس دلكش و زيبا  
               از بستر گل‌ها
                   تا بام ثريا  
                      هر گوشه دل‌انگيز و صفاخيز و فريبا
رامشگر گلشن
در بزم چمن زخمهٔ اسرار نوازد
                 وز شور نواها  
                       دوشيزهٔ گل‌ها 
                          مستانه كند رقص به آهنگ تمنّا
تا كي من و تو سرد
              نوميد و ز خود رفته و بي‌سوزِ دل و درد   
                                                           بي باور و تنها  
برخيز جوانا!
از نالهٔ مرغ چمن آن‌سوز بيندوز
              كاَندر دل صحرا 
                       يا دامن كهسار وطن لالهٔ حمرا  
بر شاهد گيتي
        زيب دگري بند چو مشّاطهٔ هستي 
                 آن‌گونه فريبا 
                            كز جلوهٔ گيرا  
                                انديشه به شور آوَرَد هنگام تماشا 

 كابل، فروردين ۱۳۴۰


به مرغ آزاد

۳۲ بازديد


هماي چرخ‌تاز اي مرغ آزاد!
به پهناي تو مي‌خواهم رسيدن
فضاي بي‌كران را دوست دارم
همآن جا مست و بي‌پروا پريدن
به چشم آفتاب از بام گردون
زمين را ذرهٔ ناچيز ديدن
ز سوز آرزو در بزم خورشيد
به قلب نوريان عشق آفريدن
شراب خوشهٔ پروين به ساغر
نواي زهرهٔ چنگي شنيدن
گهي با دُختر مهتاب مستي
گهي استاره را در بر كشيدن

خوشا پرواز هستي
ز شور عشق و مستي
به اين‌آزادگي در آسمان‌ها

زمين ما كه رخشان‌اختري بود
بسي روشن‌تر از نور تمنا
چراغ خلوت استارگان بود
به سقف نيلگون قنديل زيبا
به ساز زهره مي‌رقصيد عمري
به دورش نوريان پروانه‌آسا
كنون سرد است و تاريك است و خاموش
ز توفان حوادث رفته از جا
دلش گور سياه زندگاني است
تنش زندان شوم آرزوها
به جاي نور در فانوس هستيش
همي‌رقصند اشباح من و ما

از آن در شعله مستيش
چنين در خاك پستيش
همي‌سوزد روان كهكشان‌ها

به دام آب و گل افتاده اكنون
نه ديگر نور چشم اختران است
بوَد ماتم‌سراي حق‌پرستان
مقام عشرت اهريمنان است
حصار آرزوي ناتوانان
اسير قدرت زورآوران است
به دژخيمان شومش مي‌گذارم
نه اين‌جا مأمن آزادگان است
به سويت ره نما اي مرغ آزاد!
مرا در سر هواي آسمان است
من و تو هر دو آزادي‌پرستيم
مرا آن‌جا كه هستي آشيان است
مپرس از من چه‌سان اين‌جا اسيرم؟
عيان ما چه محتاج بيان است؟!

اگر زين‌جا پريدم
به پهنايت رسيدم
بپردازم برايت داستان‌ها

كابل ٢۰/۵/١۳۴١


بلا ردِّ بلا

۳۴ بازديد


روزي چپكي  از زبر شاخ به پا شد
تا طعمهٔ نغزي به كف آرد به هوا شد
بر نول كج و پنجهٔ خونريز نظر كرد
مغرور به اسباب شكار ضعفا شد
در جست‌و‌جوي صيد نگاهي به زمين كرد
بر سبزگكي صعوگكي جلوه‌نما شد
آن‌گونه فرو شد به سرش تيز كه گويي:
تيري ز كمان جانب آن‌صعوه رها شد
بگرفت به سرپنجهٔ بيداد گلويش
محشر به سر صعوهٔ بيچاره به پا شد
تا خواست چپك نقشهٔ شومش شود انجام
يكباره فرو نعره‌زنان باز قضا شد
با پنجه چنان سخت بزد مغز چپك را
كآن صعوه ز پنجال  چپك رَست و رها شد
آن‌دم نفس خويش به راحت به در آورد
گفتا:«چه عجب شد كه بلا ردِّ بلا شد»
كابل مرداد ١۳۳۲


برگ گل

۳۳ بازديد


اين‌سان كه شعله‌خيز  بوَد ناله‌هاي من
پُر آتش است سينهٔ درد‌آشناي من
گر دل‌نشين بوَد سخنانم شگفت نيست
هر دم بلند مي‌شود از دل صداي من
آن راز سر به مُهر كه داغ دل من است
من دانم و دل من و داند خداي من
دعوت مكن زمانه به جاه و حشم مرا
هرگز بر استخوان ننشيند هماي من
مشاطهٔ روان من انديشهٔ نكوست
دل بي‌غبار آينهٔ قدنماي من
دايم بزرگ و پاك چو روح فرشته باش
اي آرزو ز توست همين التجاي من
«بارق» ز فيض ذوق تكاپو به كوي دوست
برگ گل است آبله در زير پاي من
كابل ١١/١٢/١۳۳۴


پيام دوستي

۳۵ بازديد


من پيام دوستي زاَفغان‌ديار آورده‌ام
زي شما با خود درود بي‌شمار آورده‌ام
چون نسيم نوبهاران در گلستان هنر
از ديار آشنا پيغام يار آورده‌ام
من ندانم مردم خوش‌بخت شهر آفتاب
من پيام اختر شب‌زنده‌دار آورده‌ام
من سلام گرم «پيشاهنگ خلق» خويش را
بر رفيقان عزيز همجوار آورده‌ام
زي شما اي پيشتازان بزرگ انقلاب
مژدهٔ پيروزي پُر افتخار آورده‌ام
مژدهٔ جان‌آفرينِ «انقلاب ثور»  را
زي ديار انقلاب و صلح و كار آورده‌ام
ممتنع وَ سهل و بي‌پيرايه مي‌گويم سخن
نز به جاي شعر، زي شاعر شعار آورده‌ام
من ز باغ «عنصري» گل‌هاي سرخ شعر را
بر مزار «رودكي» بهر نثار آورده‌ام
سخت مي‌بالم كه در گلزار «مولاناي بلخ»
گلبن امّيد «عيني»  را به بار آورده‌ام
عشق را چون «پوشكينم» ، مر هنر را «گوركي»
نقش «لاهوتي»  به شعر شعله‌بار آورده‌ام
مژده بر لطف نواسنجان باغم داده‌اند
گر گلستان سخن را مشت خار آورده‌ام
نيك دريابيد جانم را كه زي بزم شما
بعد عمري آرزو و انتظار آورده‌ام
از نسيم هر نفس هر دم شكوفا مي‌شوم
غنچهٔ دل را تو گويي زي بهار آورده‌ام
گر نگردد ارمغان دلپذير دوستان
اين‌دل پُر مهر را بهر چه‌كار آورده‌ام؟!
دوشنبه، تاجيكستان ١٣۵٧