غزل شماره ۱۶۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۴

۳۷ بازديد


پا مانده در گل در سرزميني
جاكرده در دل مهر حبيني
كارم فتاده با شوخ چشمي
دارم نيازي با نازنيني
زد حاصلم برق اي خرمن حسن
رحمي بفرما بر خوشه چيني
اي ابر رحمت لب تشنگي چند
وي برق سركش تاكي بكيني
بر آستان ني باري است باري
زان بوستان ني گل آستيني
عشقم در آفاق آوازه افكند
حسن چنان راست عشق چنيني
يارب چه باشد كز در درآيد
پيك عنايت از پاك بيني
اي سالك ره از خود خبردار
بس رهزنت هست در هر كميني
ساقي بفرما فكر خمارم
مشكل شود حل از خم نشيني
از زلف رويت آمد پديدار
در چشم زاهد كفري و ديني
ابروي طاقت هركس كه ديدي
حسن آفرين را كرد آفريني
در وادي عشق افتاد اسرار
نه خضر راهي نه هم قريني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد