غزل شماره ۱۵۸

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۵۸

۳۴ بازديد


دل مستمند و حيران بهواي آب و دانه
زحرم سراي شاهي بخرابه كرده خانه
چكنم چه سربپوشم كه بهر طرف نيوشم
نرسد بگوش هوشم بجز از لبت ترانه
بحصار ديدهٔ كل همه نقش اوست حاصل
بسواد اعظم دل نبود جز آن يگانه
همه بر در نيازش كه چه در رسد زنازش
همگي ز سوز و سازش بسرود عاشقانه
سمن و چمن هزارش گل و لاله داغدارش
همه نغمه پرده دارش ني و بربط و چغانه
بود اربيان نيارم نگه اميدوارم
كشد ار زبان ندارم ز دل آتشم زبانه
بحريم خلوت يار نبود ره تو اسرار
اگر آرزوي ديدار بودت رو از ميانه


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد