غزل شماره ۱۶۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۶۳

۳۳ بازديد


دلا ديريست دور از دلستاني
جدا از بارگاه لامكاني
سوي ملك مغان كردي سفرها
براي دوستان گو ارمغاني
همه ياران بنزلگه غنودند
تو با اين ديو رهزن همعناني
كجاپوئي روان آلوده مهلا
بشا دروان سلطاني رو آني
چنين فرشي و بيسامان نشايد
كه عرشي و شه سامانياني
مبين بر ظاهرت كز روي معني
جهان جاني و جان جهاني
همه از آن حسنت خوشه چينند
كه آن حسن را دريا و كاني
بجان باشد سپهرت گوي چوگان
بتن گر قبضه اي زين خاكداني
كه دايم جان او انباز جسم است
تو آخر خارج از كون و مكاني
ز من مينوش و مي نوش از خم عشق
كه به اين آب ز آب ندگاني
همين ني نقش تصويرت بديع است
كه اسرار معاني را بياني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد