غزل شماره ۱۴۱

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۱

۳۴ بازديد


بر افتي اي فراق از روزگاران
كه ياران را جدا كردي ز ياران
بما امروز نگذارندش اغيار
بروز داوري هم دادخواهان
نقاب عنبرين از صبح رخسار
برافكن تا برآيد بامدادان
نشايد دم زدن ورنه نبايست
باين سنگين دلي سيمين عذاران
بماكن گوشهٔ چشمي كه عمري است
به خاك درگهيم امّيدواران
من ار قلبم قبولم كن كه چندي است
شدم هم صحبت كامل عياران
به فرياد دل ما رس كه زيبا است
عدالت گستري از شهرياران
نديدم حاصلي از كشتهٔ خويش
نچيدم نوگلي در نوبهاران
دل و جان فرش راهت كرده اسرار
كه گوئي كيستند اين خاكساران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد