غزل شماره ۱۴۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۳

۳۶ بازديد


شدم صدره بزير سنگ طفلان در جنون پنهان
وليكن باز پيدا كرده ما را محنت دوران
ببين چشم تر مار ا مگو از نوح و طوفانش
كه او يكبار طوفان ديد و ما هر لحظه صدطوفان
نبخشد ديدهام را نور غير از خاك آن درگه
نسازد سوز دل خاموش الا آب آن پيكان
دل رنجور از خود ميرود هر لحظه چون طفل
تسلّي مي دهندش از قدوم وي پرستاران
بجز آن پادشاه كشور دل در جهان اسرار
كدامين پادشه ديدي كه ملك خود كند ويران


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد