غزل شماره ۱۴۷

مشاور شركت بيمه پارسيان

غزل شماره ۱۴۷

۳۵ بازديد
 

فتنه چسان بپا شود خيز بيا كه همچنين
آب حيات چون رود جلوه نما كه همچنين
عمر دوباره چون گرفت مرده ز لعل عيسوي
چون تو برفتي از برم باز بيا كه همچنين
غنچه چگونه بشكفد از دم صبح مشك بيز
دل بگشا از آن دهن نغمه سرا كه همچنين
مهرچگونه سرزند از افق فلك بخاك
سايهٔ سرو خود فكن بر سر ما كه همچنين
دست قضا چسان كسان در رسن بلا كسان
قيد نما بمو ز ذل سلسله ها كه همچنين
آتش طور موسوي گر ز تو آرزو كنند
از سر طور دل نما نور و سنا كه همچنين
شرح جمال حق ز تو گر طلبند با جلال
از رخ و زلف خويشتن پرده گشا كه همچنين
منكر نعمت او مگر بر تو نيفكند نظر
قدس تشبهّت شمر قهر و رضا كه همچنين
خواست كه شرح آن دهد كاينهٔ تو بهر او
ساخت همه براي تو آينهها كه همچنين
كان و نبات و جانور ديو و فرشته چيستند
يك به يك از وجود خود گو به در آ كه همچنين
بوقلمون صفت پري هر نفسي به پيكري
چون بوداي ز گل بري پر بگشا كه همچنين
چيست هلال خود بگو گوشهٔ ابروان من
بدر چسان شود نما خود بخدا كه همچنين
اسرار  كنز مختفي گر ز تو جستجو كنند
رخصت ناطقه مده نطق و نوا كه همچنين


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد