من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۶۵

۳۶ بازديد


نگه كن سحرگه به زرين حسامي
نهان كرده در لاژوردين نيامي
كه خوش خوش برآردش ازو دست عالم
چو برقي كه بيرون كشي از غمامي
يكي گند پير است شب زشت و زنگي
كه زايد همي خوب رومي غلامي
وجود از عدم همچنين گشت پيدا
از اول كه نوري كنون از ظلامي
مپندار بر روز شب را مقدم
چو هر بي‌تفكر يله‌گوي عامي
كه شب نيست جز نيستي‌ي روز چيزي
نه بي‌خانه‌اي هست موجود بامي
اگر چند هر پختني خام باشد
نه چون تر و پخته بود خشك و خامي
نظامي به از بي‌نظامي وگرچه
نظامي نگيرد مگر بي‌نظامي
بسوي تمامي رود بودني‌ها
به قوت تمام است هر ناتمامي
تو در راه عمري هميشه شتابان
در اين ره نشايدت كردن مقامي
به منزل رسي گرچه دير است، روزي
چو مي‌بري از راه هر روز گامي
نبيني كه‌ت افگند چون مرغ نادان
ز روز و شبان دهر در پيسه دامي؟
نويدت دهد هر زماني به فردا
نويدي كه آن را نباشد خرامي
كه را داد تا تو همي چشم داري
فزون از لباس و شراب و طعامي؟
منش پنجه و هشت سال آزمودم
نكرد او به كارم فزون زين قيامي
يكي مركبي داده بودم رمنده
ازين سركشي بدخوئي بد لگامي
همي تاخت يك چند چون ديو شرزه
پس هر مرادي و عيشي و كامي
مرا ديد بر مركبي تند و سركش
حكيمي كريمي امامي همامي
«چرا» گفت ك «اين را لگامي نسازي
كه با آن ازو نيز نايد دلامي؟»
ز هر كس بجستم فساري و قيدي
بهر رايضي نيز دادم پيامي
نشد نرم و ناسود تا بر نكردم
بسر بر مر او را ز عقل اوستامي
كنون هر حكيمي به انديشه گويد
كه هرگز نديدم چنين نرم و رامي
طمع بود آنكه‌م همي تاخت هرسو
شب و روز با من همي زد لطامي
چو زو بازگشتم نديدم به عاجل
به دنيا و دين خود اندر قوامي
جهان هرچه دادت همي باز خواهد
نهاده است بي‌آب رخ چون رخامي
به هر دم كشيدن همي وام خواهي
بهر دم زدن مي‌دهي باز وامي
كم از دم چه باشد، چو مي‌باز خواهد
چرا چشم داري عطا زو حطامي؟
كه ديدي كه زو نعره‌اي زد به شادي
كه زو برنياورد اي واي مامي؟
كه بودي آنكه بخريد سودي ز عالم
كه نستد فزون از مصيبت ورامي؟
حذر دار تا ريش نكندت ازيرا
حسامي است اين، اي برادر، حسامي
مرا داني از وي كه كرده‌است ايمن؟
كريمي حكيمي همامي امامي
كه فاني جهان از فنا امن يابد
اگر زو بيابد جواب سلامي
اگر صورتش را نديدي نديدي
به دين بر ز يزدان دادار نامي
وگر لشكر او نديدي نبيند
چنان جز به محشر دو چشمت زحامي
به جودش بشست اين جهان دست از من
نه جوري كشم زو نه نيز انتقامي
برابر شدم بي‌طمع با اميري
كه بايدش بي‌چاشت از شام شامي
چو من هر حلالي بدو باز دادم
چگونه فريبد مرا زو حرامي؟
سرم زير فرمان شاهي نيارد
نه تختي نه گاهي نه رودي نه جامي


قصيده شماره ۲۶۹

۳۴ بازديد


دليت بايد پر عقل و سر ز جهل تهي
اگرت آرزوست امر و نهي و گاه و شهي
هنرت بايد از آغاز، اگر نه بي‌هنري
محال باشد جستن بهي و پيش گهي
كجاست جاي هنر جز به زير تيغ و قلم؟
بدين دو بر شود از چه به گاه شاه و رهي
قلم دليل صلاح است و تيغ رهبر جنگ
تو زين دو اي هنري مرد بر كدام رهي؟
قلم نشانهٔ عقل است و تيغ مايهٔ جور
يكي چو حنظل تلخ و يكي چو شهد شهي
به تيغ يك تن بهتر نيايد از سپهي
وگر چه جلدي تو يك تني نه يك سپهي
به تيغ بهتري تو به بتري‌ي دگري است
نگر به حال بدي‌ي ديگري مجوي بهي
بهي به نوك قلم جوي اگر همي خواهي
كه زان بهي دگري را نياوري تبهي
ازان تهي‌تر دستي مدان كه پر نشود
مگر بدانكه كند دست يار خويش تهي
خره به يار دهد خور، تو چون كه بستاني
زيار خويش خورش گر نه كمتر از خرهي؟
قلم بگير و فزوني مجوي و غبن مكش
اگر به حكمت و علم اندر اهل پايگهي
مكن بجاي بدان نيك ازانكه ظلم بود
چو نيك را به غلط جز به جاي او بنهي
عديل عدلي اگر با كريم با كرمي
رفيق حقي اگر با سفيه با سفهي
چو سيم و زر و سرب و آهن است و مس مردم
ز ترك و هندو و شهري و ره گذار و دهي
قلم بگير كه سنگ زر است نوك قلم
بدو پديد شودمان كه تو كهين گرهي
قلم جدا كند، اي شاه، كهتر از مهتر
به كوتهي و درازي مدان كهي و مهي
به پيش شيري صد خر همي ندارد پاي
دو من سرب بخورد ده ستير سيم گهي
اگر به تن چو كهي قيمتت بسي نبود
چو از خرد به سوي عاقلان سبك چو كهي
وگر به لب شكري بي‌مزه است شكر تو
چو بي‌مزه است سخنهات همچو آب چهي
ز جهل بتر زي اهل علم نيست بدي
زهر بدي بجهي چون ز جهل خود بجهي
ره در حكما گير و زين عدو بگريز
كه جز به عون حكيمان از اين عدو نرهي
ز عاقلان بگريزي از آنكه گويندت
دريغت اين قد و اين قامتي بدين شكهي
طبيب توست حكيم و تو با حكيم طبيب
هميشه خنجرت آهيخته و كمان به زهي
توي سزاي نكوهش،نكوهشم چه كني؟
نديد هرگز كاري كسي بدين سيهي
مرا به گاه و به تخت تو هيچ حاجت نيست
به دل چه كينه گرفتي ز من به بي‌گنهي؟
ز گردن و سر من گاه و تخت خويش مساز
چه كرده‌ام من اگر تو سزاي تخت و گهي؟
فره نجويم بر كس به عدل خرسندم
چرا كشم، چو نجويم همي فره، فرهي؟
اگر تو چند به مال و به ملك ده چو مني
به مال سوي تو نايد ز من كمال بهي
اگر بسنجد با من تو را ترازوي عقل
برون شوي به گواهي‌ي خرد ز مشتبهي
به روي خوب و به جسم قوي چه فخر كني؟
كه نه تو كردي بالاي خود چو سرو سهي
اگر گره بگشائي ز قول مرد حكيم
مهي سوي حكما گرچه روي پر گرهي
مگرد گرد در من، نه من به گرد درت
كه من ز تو ستهم همچو تو ز من ستهي
هنوز پاري پيرار رفتي از پيشم
چرا همي طلبي مر مرا بدين پگهي


قصيده شماره ۲۶۸

۳۳ بازديد


چنين زرد و نوان مانند نالي
نكرده‌ستم غم دلبر غزالي
نه آنم من كه خنبانيد يارد
مرا هجران بدري چون هلالي
نه ماليده است زير پا چو خوسته
مرا چون جاهلان را آز مالي
غم خوبان و آز مال دنيا
كجا باشد همال بي‌همالي؟
همه شب گرد چشم من نگردد
ز خيل خواب و آرامش خيالي
همي تابد ز چرخ سبز عيوق
چو ز آتش بر صحيفهٔ آب خالي
ثريا همچو بگسسته جميلي
هلال ايدون چو خميده خلالي
شب تيره ستاره گرد او در
چو حورانند گرد زشت زالي
مرا تا صبح بشكافد دل شب
نيابد دل ز رنج آرام و هالي
درخشد روي صبح از مغرب شب
منور همچو صدقي ز افتعالي
نيابد آنگهي عقل مدبر
از اينجا در طريق دين مثالي
ز نور صبح مر شب را ببيند
گريزنده چو ز ايماني ضلالي
ضلالت عزت ايمان نيابد
چو زري كي بود هرگز سفالي؟
اگرچه شب بپوشد روي صورت
نگردد صورت از حالي به حالي
جمال و زيب زيبا كم نگردد
اگر چندش بپوشي در جوالي
نباشد خوار هرگز مرد دانا
بدان كه‌ش خوار دارد بدخصالي
گر اجلالش كندشايد، وگرنه
نجويد برتر از حكمت جلالي
نباشد چون امير و شاه و خان را
حكيمان را به مال اندر جمالي
جواب سايل شاهان بگويد
تگيني يا طغاني يا ينالي
وليكن عاجز و خامش بماند
چو از چون و چرا باشد سؤالي
ايا گردنت بسته بر در شاه
ضياعي يا عقاري يا عقالي
كمالت كو؟ كمال اندر كمال است
سوي دانا به از مالي كمالي
نه آن داناست كز محراب و منبر
همي گويد گزافه قال قالي
اگر نادان بگيرد جاي دانا
به هرحالي نباشد جز محالي
نه بيش از شير باشد گرچه باشد
درنده پيش شير اندر شگالي
بدادم ناصبي را پاسخ حق
نخواهم كرد زين بيش احتمالي
چو دشمن دشمني را كرد پيدا
نشايد نيز كردن پاي مالي
به من ناكرده قصد خواسته و خور
نماند اندر خراسان بد فعالي
جز آن جرمي ندانم خويشتن را
كه بي‌حجت نمي‌گويم مقالي
ز يزدان جز كه از راه محمد
ندارم چشم فصلي و اتصالي
نه زو برتر كسي دانم به عالم
نه بهتر ز ال او بشناسم آلي
به جان اندر بكشتم حب ايشان
كسي كشته است ازين بهتر نهالي؟
حرامي ره نيابد زي من ايرا
همي ترسم مدام از هر حلالي
نگردد چون مني خود گرد بيشي
نه گرد حيلت از بهر منالي
جهان را ديدم و خلق آزمودم
به هر ميدان درون جستم مجالي
نه مالي ديدم افزون از قناعت
نه از پرهيز برتر احتيالي
ازان پس كه‌م فصاحت بنده گشته است
چگونه بنده باشم پيش لالي؟
چرا خواهد مرا نادان متابع؟
نيابد روبه از شيران عيالي
چگونه تكيه يارد كرد هرگز
مميز مرد بر پوسيده نالي؟
نگيرم پيش رو مر جاهلي را
كه نشناسد نگاري از نكالي


قصيده شماره ۲۷۱

۳۳ بازديد


از آن پس كاين جهان را آزمودي گر خردمندي
در اين پر گرد و ناخوش جاي دل خيره چرا بندي؟
به بيماري از اين جاي سپنجي چون شوي بيرون
مخور تيمار چنديني نه بنيادش تو افگندي
يكي فرزند خواره پيسه گربه است، اي پسر، گيتي
سزد گر با چنين مادر ز بار و بن نپيوندي
چنان چون مر تو را پند است مرده جد بر جدت
تو مر فرزند فرزندان فرزندانت را پندي
جهان مست است نرمي كن كه من ايدون شنوده‌ستم
كه با مستان و ديوانه حليمي بهتر از تندي
بخواهد خورد مر پروردگان خويش را گيتي
نخواهد رستن از چنگال او سندي و نه هندي
جهانا ز آزمون سنجاب و از كردار پولادي
به زير نوش در نيشي به روي زهر بر قندي
به روز و شب همي كاهد تن مسكين من زيرا
به رندهٔ روز و سوهان شبم دايم همي رندي
ز چون و چند بيروني ازيرا عقل نشناسد
نه مر بودنت را چوني نه مر گشتنت را چندي
نخواني پيش و نپسندي ز فرزندان بسيارت
مگر آن را كزو نايد بجز بدفعلي و رندي
بسا شاهان با ملك و سپاه و گنج آگنده
كه‌شان بربودي از گاه و بدين چاه اندر افگندي
كجا پيوسته‌اي صحبت كه ديگر روز نگسستي؟
درختي كي نشانده‌ستي كه از بيخش نه بركندي؟
خردمندا، مراد ايزد از دنيا به حاصل كن
مراد او تو خود داني چه چيز است ار خردمندي
خداوندي همي بايدت و خدمت كرد نتواني
گرش خدمت كني بدهد خداوندت خداوندي
مرا ايزدي دين است چون دين يافتي زان پس
دگر مر خويشتن را در سپنجي جاي نپسندي
بدين مهلت كه داده‌ستت مباش از مكر او ايمن
بترس از آتش تيزش مكن در طاعتش كندي
چو فضل دين ايزد را ز نفس خويش بفگندي
چه باشد فضل سوي او تو را بر رومي و سندي؟
به گوش اندر همي گويدت گيتي «بار بر خر نه»
تو گوش دل نهاده‌ستي به دستان نهاوندي
اگر داني كه فردا بر تو خويش و اهل و پيوندت
بگريد زار چنديني بدين خوشي چرا خندي؟
ببايد بي‌گمان رفتنت از اينجا سوي آن معدن
كه آنجا بدروي بي‌شك هر آنچ اينجا پراگندي
حكايت‌هاي شاهان را همي خواني و مي‌خندي
همي بر خويشتن خندي نه بر شاه سمرقندي
چرا بر عهد و سوگند رسول خويش نشتابي
به سوي عهد فرزندش گر اهل عهد و سوگندي؟
گر اهل عهد و پيماني از اهل خانداني تو
وگر زين خانه بيروني بر افسوسي و ترفندي
نيائي سوي نور ايرا به تاريكي درون زادي
وگر زي نور نگرائي در اين تاريك چه بندي
اگر فردا شفاعت را از احمد طمع ميداري
چرا امروز دشمن دار اهل‌البيت و فرزندي؟


قصيده شماره ۲۷۰

۳۲ بازديد


بيني آن باد كه گوئي دم يارستي
ياش بر تبت و خرخيز گذارستي
نيستي چون سخن يار موافق خوش
گر نه او پيش رو فوج بهارستي
گر نبودي شده ايمن دل بيد از باد
برگش از شاخ برون جست نيارستي
ور نه مي لشكر نوروز فراز آيد
كي هوا يكسره پر گرد و غبارستي
فوج فوج ابر همي آيد پنداري
بر سر دريا اشتر به قطارستي
اشترانند بر اين چرخ روان ور ني
دشت همواره نه چون پيسه مهارستي
نه همانا كه بر اين اشتر نوروزي
جز كه كافور و در و گوهر بارستي
دشت گلگون شد گوئي كه پرندستي
آب ميگون شد گوئي كه عقارستي
گرنه مي مي‌خوردي نرگس‌تر از جوي
چشم او هرگز پر خواب و خمارستي؟
واتش اندر دل خاك ار نزدي نوروز
كي هوا ايدون پر دود و بخارستي؟
شاخ گل گر نكشيدي ستم از بهمن
نه چينن زرد و نوان و نه نزارستي
اي به نوروز شده همچو خران فتنه
من نخواهم كه مرا همچو تو يارستي
گوئي «امسال تهي دست چه دانم كرد؟»
كاشك امسال تو را كار چو پارستي
دلم از تو به همه حال بشستي دست
گر تو را در خور دل دست گزارستي
فتنهٔ سبزه شدت دل چو خر، اي بيهش
فتنه سبزه نشدي گر نه حمارستي
نيست فرقي به ميان تو و آن خر
جز همي بايد كه‌ت پاي چهارستي
سيرتي بهتر از اين يافتيي بي‌شك
گرت ننگستي از اين سيرت و عارستي
گر گل حكمت بر جان تو بشكفتي
مر تو را باغ بهاري چه بكارستي؟
مجلست بستانستي و رفيقان را
از درخت سخن خوب ثمارستي
وين گل و لالهٔ خاكي كه همي رويد
با گل دانش پيشت خس و خارستي
پيش گلزار سخن‌هاي حكيمانه‌ت
كار لاله بد و كار گل زارستي
مردم آن است كه چون مرد ورا بيند
گويد «اي كاش كه‌م اين صاحب غارستي»
فضل بايدش و خرد بار كه خرما بن
گر نه بار آوردي يار چنارستي
خرد است آنكه اگر نور چراغ او
نيستي عالم يكسر شب تارستي
خرد است آنكه اگر نيستي او از ما
نه صغارستي هرگز نه كبارستي
گر نبوده‌ستي اين عقل به مردم در
خلق يكسر بتر از كژدم و مارستي
تو چه گوئي كه اگر عقل نبوده‌ستي
يك تن از مردم سالار هزارستي؟
ورنه با عقل همي جهل جفا جستي
گرد دانا جهلا را چه مدارستي؟
سر به جهل از خرد و حق همي تابد
آنكه حق است كه بر سرش فسارستي
يله كي كردي هر فاحشه را جاهل
گر نه از بيم حد و كشتن و دارستي؟
آنكه طبع يله كردي به خوشي هرگز
معصفر گونه و نيروي شخارستي
اي دهان باز نهاده به جفاي من
راست گوئي كه يكي كهنه تغارستي
چند گوئي كه «از آن تنگ دره حجت
هم برون آيدي ار نيك سوارستي» ؟
اندر اين تنگ حصارم ننشستي دل
گرنه گرد دلم از عقل حصارستي
كار تو گر به ميان من و تو ناظر
حاكمي عادل بودي بس خوارستي
كار دنيا گر بر موجب عقلستي
مر مرا خيره درين كنج چه كارستي؟
بل سخن‌هاي دلاويز بلند من
بر سر گنبد گردنده عذارستي
ور سخن‌هام فلاطون بشنوده‌ستي
پيش من حيران چون نقش جدارستي
يوز و باز سخن و نكته‌م را بي‌شك
دل داناي سخن پيشه شكارستي
دهر پر عيبم همچون كه تو بگزيدي
گر مرا تن چو تو پر عيب و عوارستي
مر مرا گر پس دانش نشده‌ستي دل
همچو تو اسپ و غلامان و عقارستي
بي‌شمارستي مال و خدم و ملكم
گر نه بيمم همه از روز شمارستي
بي‌قرارستي جانم چو تو در كوشش
گر بدانستي كاين جاي قرارستي


قصيده شماره ۲۷۴

۳۲ بازديد


آنچه‌ت بكار نيست چرا جوئي؟
وانچه‌ت ازو گريز چرا گوئي؟
به روئي ار به روي كسي آري
بي‌شك به رويت آيد بي‌روئي
خوش خوش از جهان و جوانمردي
پيش آر و پيش مار خوي نوئي
بدخو عقاب كوته عمر آمد
كرگس دراز عمر ز خوش خوئي
اين زال شوي‌كش چتو بس ديده است
از وي بشوي دست زناشوئي
بنده مشو ز بهر فزوني را
آن را كه همچو اوئي و به زوئي
گر دانشت به مال به دست آمد
پس مال مي به دانش چون جوئي؟
چون مي‌فروشي آنچه خريده‌ستي؟
خوني ز خون ز بهر چه مي‌شوئي؟
جان را به علم پوش چو پوشيدي
تن رابه ششتري و به كاكوئي
روشن روانت گنه ز بي‌علمي
تيره تنت چو مشك به خوش‌بوئي
پوينده اين جهان و فروزندي
او را از اين قبل به تگاپوئي


قصيده شماره ۲۷۳

۳۳ بازديد


اين تن من تو مگر بچهٔ گردوني
بچهٔ گردوني زيرا سوي من دوني
او همان است كه بوده است وليكن تو
نه همانا كه هماني، كه دگرگوني
طمع خيره چه داري كه شوي باقي؟
نشود چون ازلي بودهٔ اكنوني
تو مر آن گوهر بيروني باقي را
چون يكي درج برآورده به افسوني
با تو تا مقرون است اين گهر باقي
تو به زيب و به جمال اي تن قاروني
زان گهر يافته‌اي اي گهر تيره،
اين قد سروي وين روي طبرخوني
ليكن آنگه كه گهرت از تو شود بيرون
تو همان تيره گل گندهٔ مسنوني
اي دروني گهر تيره، نمي‌داني
كه دروني نشود هرگز بيروني؟
گر فزوني نپذيرد جز كاهنده
چه همي بايدت اين چونين افزوني؟
گفته باشم به حقيقت صفتت، اي تن
گرت گويم صدف لولوي مكنوني
اندر اين مرده صدف اي گهر زنده
چونكه مانده‌ستي بندي شده چون خوي؟
غره گردنده به درياي جهان اندر
گر نه ذوالنوني ماننده ذوالنوني
تو در اين قبهٔ خضرا و بر اين كرسي
غرض صانع سياره و گردوني
دام و دد ديو تو گشتند و بفرمانت
زانكه تو همبر جمشيد و فريدوني
جز تو همواره همه سر به نگونسارند
تو اگر شاه نه‌اي راست چنين چوني؟
خطر خويش بدان و به امانت كوش
كه تو بر سر جهان داور ماموني
نور دادار جهان بر تو پديد آمد
تن چو زيتون شد و تو روغن زيتوني
گر به چاه اندر با بند بود خوني
اندر اين چاه تو با بند هميدوني
وگر از زندان هر زنده رها جويد
تو بر اين زندان از بهر چه مفتوني
تا از اين بازي زندان نه‌اي آراسته
نشوم ايمن بر تو كه نه مجنوني
چاه باغ است تو را تا تو چنين فتنه
بر رخ چون گل و بر زلفك چون نوني
مست مي خورده ازين سان نبود زيرا
تو چنين بي‌هش و مدهوش از افيوني
ديو بدگوهر از راه ببرده‌ستت
مست آن رهبر بدگوهر واروني
هر زمان پيش تو آيد نه همي بينيش
با عمامهٔ بزر و جامهٔ صابوني؟
چون كدو جانش ز دانش تهي و فكرت
بر چون نار بياگنده ز ملعوني
چون سر ديوان بگرفت سر منبر
هريكي ديو باستاد و ماذوني
بر ستوري امامانش گوا دارم
قدح وابقي و قليهٔ هاروني
از بسي ژاژ كه خايند چنين گم شد
راه بر خلق ز بس نحس و سراكوني
اي خردمند، مخر خيره خرافاتش
كه تو باري نه چنو خربط و شمعوني
علم دين را قانون اينست كه مي‌بيني
به خط سبز بر اين تختهٔ قانوني
گر بر اين آب تو را تشنگيي باشد
منت جيحونم و تو برلب جيحوني
و گرم گوئي «پس گر نه تو بي‌راهي
چون به يمگان در بي مونس و محزوني؟»
مغزت از عنبر دين بوي نمي‌يابد
زانكه با دنيا هم گوشه و مقروني
واي بر من كه در اين تنگ دره ماندم
خنك تو كه بنشسته به هاموني!
من در اين تنگي بي‌دانش و بدبختم
تو به هامون بر دانا و همايوني!
كه تواند كه بود از تو مسلمان‌تر
كه وكيل‌خان يا چاكر خاتوني؟
حال جسم ما هر چون كه بود شايد
نه طبرخوني مانده است و نه زريوني
تا بدين حالك دنيي نشوي غره
كه چنين با سلب و مركب گلگوني
سلب از ايمان بايدت همي زيرا
جز به ايمان نبود فردا ميموني
به يكي جاهل كز بيم كند نوشت
نوش كي گردد آن شربت طاعوني؟
سخن حجت بشنو كه تو را قولش
به بكار آيد از داوري زرعوني


قصيده شماره ۲۷۲

۳۳ بازديد


اي داده دل و هوش بدين جاي سپنجي
بيم است كه از كبر در اين جاي نگنجي
والله كه نيايد به ترازوي خرد راست
گر نعمت دنيا را با رنج بسنجي
ور مملكت روم بگيري چو سكندر
هرگز نشود ملك تو اين جاي سپنجي
وز بند و بلاي فلكي رسته نگردي
هرچند تو را بنده شود رومي و طنجي
چون روزي تو ناني و يك مشت برنج است
از بهر چه چندين به شب و روز برنجي
ور همچو خز و بز بپوشدت گليمي
خزت چه همي بايد و ديباي ترنجي
فردات تهي دست به كنجي بسپارند
هرچند ملك‌وار كنون بر سر گنجي
صنعت به تو ضايع شد ازيرا كه شب و روز
مشغول به شطرنج و به نرد و شش و پنجي
از بهر چه دادند تو را عقل، چه گوئي؟
ناخوش بخوري چون خر و چون غلبه بلنجي؟
وز بهر چه دادند تو را بار خدائي؟
وز بهر چه شد بنده تو را هندو و زنجي؟
زيرا كه تو بيش آمدي اندر دين زيشان
پس چون نكني شكر و زيادت نلفنجي؟
امروز كه شاهي و رتب فنج بينديش
زيرا كه نماند ابدي شاهي و فنجي
از مكر خداوند همي هيچ نترسي
زان است كه با بنده پر از مكر و شكنجي
انديشه كن از بندگي امروز كه بنده‌ت
در پيش به پاي است و تو بنشسته به شنجي
همچون كدوئي سوي نبيدو، سوي مزگت
آگنده به گاورس دو خرواري غنجي
با مسجد و با مؤذن چون سر كه و ترفي
با مسخره و مطرب چون شير و برنجي
والله كه نسجند نماز تو ازيراك
روي تو به قبله است و به دل با دف و صنجي
تا خوي تو اين است اگر گوهر سرخي
نزديك خردمند زراندود برنجي
رخسار تو را ناخن اين چرخ شكنجيد
تو چند لب و زلفك بت روي شكنجي؟
لختي به ترنج از قبل جانت ميان سخت
از بهر تن اين سست ميان چند ترنجي؟
آن است خردمند كه خوردنش خلنج
زان است كه تو بي‌خرد از كاسه خلنجي
گرگي تو كه بي‌نفعي و بي‌خنج وليكن
خود روز و شب اندر طلب نفعي و خنجي
همسايهٔ بي‌فايده گر شايد ما را
همسايهٔ نيك است به افرنجه فرنجي


قصيده شماره ۲۷۶

۳۱ بازديد


اگر نه بستهٔ اين بي‌هنر جهان شده‌اي
چرا كه همچو جهان از هنر جهان شده‌اي؟
تن تو را به مثل مادر است سفله جهان
تو همچو مادر بدخو چنين ازان شده‌اي
چرا كه مادر پير تو ناتوان نشده است
تو پيش مادر خود پيرو ناتوان شده‌اي؟
فريفته چه شوي اي جوان بدانكه به روي
چو بوستان و به قد سرو بوستان شده‌اي؟
چگونه مهر نهم بر تو زان سپس كه به جهل
تو بر زمانهٔ بدمهر مهربان شده‌اي
به خوي تن مرو ايرا كه تو عديل خرد
به سفله تن نشدي بل به پاك جان شده‌اي
نگاه كن كه: در اين خيمهٔ چهارستون
چو خسروان ز چه معني تو كامران شده‌اي
چه يافتي كه بدان بر جهان و جانوران
چنين مسلط و سالار و قهرمان شده‌اي
زمين و نعمت او را خداي خوان تو كرد
كه سوي او تو سزاي نعيم و خوان شده‌اي
طفيليان تو گشتند جمله جانوران
بر اين مبارك خوان و تو ميهمان شده‌اي
گمان مبر كه بر اين كاروان بسته زبان
تو جز به عقل و سخن مير كاروان شده‌اي
اگر به عقل و سخن گشته‌اي بر اين رمه مير
چرا ز عقل و سخن چون رمه رمان شده‌اي؟
چرا كه قول تو چون خز و پرنيان نشده‌است
اگر تو در سلب خز و پرنيان شده‌اي؟
تو را همي سخني خوب گشت بايد و خوش
تو يك جوال پي و گوشت و استخوان شده‌اي
تو را به حجر گكي تنگ در ببست حكيم
نه بند در تو چنين از چه شادمان شده‌اي؟
يقين بدان كه چو ويران كنند حجرهٔ تو
همان زمان تو بر اين عالي آسمان شده‌اي
نهان نه‌اي ز بصيرت به سوي مرد خرد
اگرچه از بصر بي‌خرد نهان شده‌اي
زفضل و رحمت يزدان دادگر چه شگفت
اگر تو مير ستوران بي‌كران شده‌اي!
نگاه كن كه چو دين يافتي خداي شدي
كه چون خداي خداوند هندوان شده‌اي
اگر به دين و به دنيا نگشته‌اي خشنود
درست گشت كه بدبخت و بدنشان شده‌اي
به دوستان و به بيگانگان به باب طمع
به سان اشعب طماع داستان شده‌اي
اگر جهان را بندهٔ تو آفريد خداي
تو پس به عكس چرا بندهٔ جهان شده‌اي
بدوز چشم ز هر سوزيان به سوزن پند
كه زارو خوار تو از بهر سو زيان شده‌اي
به شعر حجت گرد طمع ز روي بشوي
اگر به دل تبع پند راستان شده‌اي
وگر عنان خرد داده‌اي به دست هوا
چو اسپ لانه سرافشان و بي‌عنان شده‌اي
سخن بگو و مترس از ملامت، اي حجت
كه تو به گفتن حق شهرهٔ زمان شده‌اي
تو نيك‌بختي كز مهر خاندان رسول
غريب و رانده و بي‌نان و خان و مان شده‌اي
به حب آل نبي بر زبان خاصه و عام
نه از گزاف چنين تو مثل روان شده‌اي
بس است فخر تو را اين كه بر رمهٔ ايزد
به سان موسي سالار و سرشبان شده‌اي
جهان چو مادر گنگ است خلق را و تو باز
به پند و حكمت از اين گنگ ترجمان شده‌اي
گمان بد بگريزد ز دل به حكمت تو
از آن قبل كه تو از حق بي‌گمان شده‌اي
به آب پند و طعام بيان و جامهٔ علم
روان گمره را نيك ميزبان شده‌اي
قران كنند همي در دل تو حكمت و پند
بدان سبب كه به دل خازن قران شده‌اي
تو اي ضعيف خرد ناصبي كه از غم من
چو زرد بيد به ايام مهرگان شده‌اي
به تو همي نرسد پند دل پذيرم ازانك
تو بي‌تميز به گوش خرد گران شده‌اي
ز بهر دوستي آل مصطفي بر من
بزرگ دشمن و بدگو و بدزبان شده‌اي
تو بي‌تميز بر الفغدن ثواب مرا
اگر بداني مزدور رايگان شده‌اي


قصيده شماره ۲۷۵

۳۲ بازديد


جهانا چه در خورد و بايسته‌اي!
وگر چند با كس نپايسته‌اي
به ظاهر چو در ديده خس ناخوشي
به باطن چو دو ديده بايسته‌اي
اگر بسته‌اي را گهي بشكني
شكسته بسي نيز هم بسته‌اي
چو آلوده‌اي بيني آلوده‌اي
وليكن سوي شستگان شسته‌اي
كسي كو تو را مي‌نكوهش كند
بگويش: هنوزم ندانسته‌اي
بيابي ز من شرم و آهستگي
اگر شرمگن مرد و آهسته‌اي
تو را من همه راستي داده‌ام
تو از من همه كاستي جسته‌اي
زمن رسته‌اي تو اگر بخردي
بچه نكوهي آن را كزو رسته‌اي؟
به من بر گذر داد ايزد تو را
تو بر ره‌گذر پست چه نشسته‌اي
ز بهر تو ايزد درختي بكشت
كه تو شاخي از بيخ او جسته‌اي
اگر كژ برو رسته‌اي سوختي
وگر راست بر رسته‌اي رسته‌اي
بسوزد كژيهات چون چوب كژ
نپرسد كه بادام يا پسته‌اي
تو تير خدائي سوي دشمنش
به تيرش چرا خويشتن خسته‌اي؟
چو بي‌راه و بي‌رسته گشتي، مرا
چه گوئي كه بي‌راه و بي‌رسته‌اي؟
چو دانش بياري تو را خواسته‌ام
وگر دانش آري مرا خواسته‌اي