چند گردي گرد اين بيچارگان؟
بيكسان را جوئي از بس بيكسي!
تا توانستي ربودي چون عقاب
چون شدي عاجز گرفتي كر گسي
فاسقي بودي به وقت دست رس
پارسا گشتي كنون از مفلسي
چنين در كارها بسيار منديش
مگو ورنه بكن كاري كه گفتي
نبايد كز چنين تدبير بسيار
ز تاريكي به تاريكي درافتي
اي خواجه، تو را در دل اگر هست صفائي
بر هستي آن چونكه تو را نيست ضيائي؟
ور باطنت از نور يقين هست منور
بر ظاهر آن چونكه تو را نيست گوائي؟
آري چو بود ظاهر تحقيق، ز تلبيس
پيدا شود او، همچو صوابي ز خطائي
در وصف چو خيري نبود خلق پرستي
در صيد چو بازي نبود جوجه ربائي
تا كي از آرزوي جاه و خطر
به در شاه و زي امير شوي؟
دشمن من شدي بدانكه چو من
حاضر آيم تو مي حسير شوي
جهد آموختن ببايد كرد
گرت بايد كه بينظير شوي
كه نميرند جمله باخطران
تا تو، اي بيخطر، خطير شوي
اي همه گفتار خوب بيكردار،
بيمزهاي و نكو چو دستنبوي
روي مكن هر سوئي و باز مگرد
از سخن خويش مباش چو گوي
گوي نهاي چون دوروي گشتهستي؟
گوي كند هر زمان به هرسو روي
آنچه نخواهي كه به درويش مكار
وانچه نخواهي كه بشنويش مگوي
اركان گهرست و ما نگاريم همه
وز قرن به قرن يادگاريم همه
كيوان كردست و ما شكاريم همه
واندر كف آز دلفگاريم همه
تا ذات نهاده در صفائيم همه
عين خرد و سفرهٔ ذاتيم همه
تا در صفتيم در مماتيم همه
چون رفت صفت عين حباتيم همه
كيوان چو قران به برج خاكي افگند
زاحداث زمانه را به پاكي افگند
اجلال تو را ضؤ سماكي افگند
اعداي تو را سوي مغاكي افگند
اي گنبد زنگارگون اي پرجنون پرفنون
هم تو شريف و هم تو دون هم گمره و هم رهنمون
درياي سبز سرنگون پر گوهر بي منتهي
انوار و ظلمت را مكان بر جاي و دائم تازنان
اي مادر نامهربان هم سالخورده هم جوان
گويا وليكن بي زبان جويا وليكن بيوفا
گه خاك چون ديبا كني گه شاخ پر جوزا كني
گه خوي بد زيبا كني از باديه دريا كني
گه سنگ چون مينا كني وز نار بستاني ضيا
فرمانبر و فرماندهي قانون شادي واندهي
هم پادشاهي هم رهي بحري، بلي، ليكن تهي
تا زندهاي بر گمرهي سازندهاي با ناسزا
چشم تو خورشيد و قمر گنج تو پر در و گهر
جود تو هنگام سحر هم بر خضر هم بر شجر
بارد به مينا بر درر و آرد پديد از نم نما
بهمن كنون زرگر شود برگ رزان چون زر شود
صحرا ز بيم اصفر شود چون چرخ در چادر شود
چون پردگي دختر شود خورشيد رخشان بر سما
گلبن نوان اندر چمن عريان چو پيش بت شمن
نه ياسمين و نه سمن نه سوسن و نه نسترن
همچون غريب ممتحن پژمرده باغ بي نوا
اكنون صباي مشك شم آرد برون خيل و حشم
لؤلؤ برافرازد علم همچون ابر در آرد ز نم
چون بر سمن ننهي قدم در باغ چون بجهد صبا؟
بر بوستان لشكر كشد مطرد به خون اندر كشد
چون برق خنجر بر كشد گلبنوشي در بر كشد
بلبل ز گلبن بركشد در كلهٔ ديبا نوا
گيتي بهشت آئين كند پر لؤلؤ نسرين كند
گلشن پر از پروين كند چون ابر مركب زين كند
آهو سمن بالين كند وز نسترن جويد چرا
گلبن چو تخت خسروان لاله چون روي نيكوان
بلبل ز ناز گل نوان وز چوب خشك بي روان
گشته روان در وي روان پوشيده از وشي قبا
اي روزگار بيوفا اي گنده پير پر دها
احسانت هم با ما بر بلا زار آنكه بر تو مبتلا
ظاهر رفيق و آشنا باطن روانخوار اژدها
اي مادر فرزندخوار اي بيقرار بيمدار
احسان تو ناپايدار اي سر بسر عيب و عوار
اقوال خوب و پرنگار افعال سرتاسر جفا
اي زهر خورده قند تو ببريده از پيوند تو
من نيستم فرزند تو سيرم ز مكر و پند تو
بگسست از من بند تو حب گزين اوصيا
خيرالوري بعد النبي نورالهدي في المنصب
شمس الندي فيالمغرب بدرالدجي في الموكب
ان لم تصدق ناصبي وانظر الي افق السما
آن شير يزدان روز جنگ آتش به روز نام و ننگ
آفاق ازو بر كفر تنگ از حلمش آمخته درنگ
آسوده خاك تيرهرنگ المرتجي والمرتضي
همچون قمر سلطان شب عصيان درو عصيان رب
علمش رهايش را سبب بندهش عجم همچون عرب
اندر خلاف او ندب وندر رضاي او بقا
عالي حسامش سر درو خورشيد درين را نور وضو
بدخواه او مملوك شو سر حقايق زو شنو
آن اوصيا را پيشرو قاضي ديوان انبيا
اي ناصر انصار دين از اولين وز آخرين
هرگز نبيند دوربين چون تو اميرالمؤمنين
چون روز روشن شد مبين آثار تو بر اوليا
ايشان زمين تو آسمان ايشان مكين و تو مكان
بر خلق چون تو مهربان كرده خلايق را ضمان
روز بزرگ تو امان اي ابتدا و انتها
اي در كمال اقصاي حد همچون هزار اندر عدد
وز نسل تو مانده ولد فضل خدائي تا ابد
دين امام حق معد بر فضل تو ماني گوا
بنياد عز و سروري آن سيد انس و پري
قصرش ز روي برتري برتر ز چرخ چنبري
وانگشتريش از مشتري عاليتر از روي علي
گردون دليل گاه او خورشيد بندهٔ جاه او
تاج زمين درگاه او چرخ و نجوم و ماه او
هستند نيكوخواه او دارند ازو خوف و رجا
اي كدخداي آدمي فر خدائي بر زمي
معني چشمهٔ زمزمي بل عيسيبن مريمي
لابل امام فاطمي نجل نبي و اهل عبا
مر عقل را دعوي تؤي مر نفس را معني تؤي
امروز را تقوي تؤي فردوس را معني تؤي
دنيي تؤي عقبي تؤي اي يادگار مصطفي
دين پرور و اعدا شكن روزي ده و دشمن فگن
چون شير ايزد بلحسن در روزگرد انگيختن
چون جد خود شمشير زن ابر بلا اندر وغي
افلاك زير همتت مريخ دور از صولتت
برجيس بندهٔ طلعتت ناصر نگفتي مدحتت
گر نيستي در قوتت از بهر خواجه انتها
خواجهٔ ميد كز خرد نفسش همي معني برد
چون بحر او موج آورد جان پرورد دين گسترد
باقي است آنكو پرورد باداش جاويدان بقا
اي چرخ امت را قمر بحر زبانت را گهر
تيغ جهالت را سپر ابروي كزو بر جان مطر
گر عاقلي در وي نگر تا گرددت پيدا جفا
بر سر يزدان معتمد در باش مرواريد مد
وانگه كه بگشايد عقد اندامها اندر جسد
از كوش بايد تا حسد تا او كند حكمت ادا
آثار او يابند امام اندر بيان او تمام
از نظم او فاخر كلام از فر او دين و نظام
آن مؤمنان را اعتصام آنجا كه پرسند از جزا
تا ساكن و جنبان بود تا زهره و كيوان بود
تا تيره و رخشان بود تا علم و نادان بود
تا غمگن و شادان بود زان ترس كار و پارسا
ملك امام آباد باد اعداش در بيداد باد
از دين و دنيا شاد باد آثار خواجه داد باد
اقوال دشمن باد باد او شاد و دشمن در وبا
با گشت زمان نيست مرا تنگ دلي
كايزد به كسي داد جهان سخت ملي
بيرون برد از سر بدان مفتعلي
شمشير خداوند معدبن علي
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد