قصيده شماره ۲۷۶

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۷۶

۳۲ بازديد


اگر نه بستهٔ اين بي‌هنر جهان شده‌اي
چرا كه همچو جهان از هنر جهان شده‌اي؟
تن تو را به مثل مادر است سفله جهان
تو همچو مادر بدخو چنين ازان شده‌اي
چرا كه مادر پير تو ناتوان نشده است
تو پيش مادر خود پيرو ناتوان شده‌اي؟
فريفته چه شوي اي جوان بدانكه به روي
چو بوستان و به قد سرو بوستان شده‌اي؟
چگونه مهر نهم بر تو زان سپس كه به جهل
تو بر زمانهٔ بدمهر مهربان شده‌اي
به خوي تن مرو ايرا كه تو عديل خرد
به سفله تن نشدي بل به پاك جان شده‌اي
نگاه كن كه: در اين خيمهٔ چهارستون
چو خسروان ز چه معني تو كامران شده‌اي
چه يافتي كه بدان بر جهان و جانوران
چنين مسلط و سالار و قهرمان شده‌اي
زمين و نعمت او را خداي خوان تو كرد
كه سوي او تو سزاي نعيم و خوان شده‌اي
طفيليان تو گشتند جمله جانوران
بر اين مبارك خوان و تو ميهمان شده‌اي
گمان مبر كه بر اين كاروان بسته زبان
تو جز به عقل و سخن مير كاروان شده‌اي
اگر به عقل و سخن گشته‌اي بر اين رمه مير
چرا ز عقل و سخن چون رمه رمان شده‌اي؟
چرا كه قول تو چون خز و پرنيان نشده‌است
اگر تو در سلب خز و پرنيان شده‌اي؟
تو را همي سخني خوب گشت بايد و خوش
تو يك جوال پي و گوشت و استخوان شده‌اي
تو را به حجر گكي تنگ در ببست حكيم
نه بند در تو چنين از چه شادمان شده‌اي؟
يقين بدان كه چو ويران كنند حجرهٔ تو
همان زمان تو بر اين عالي آسمان شده‌اي
نهان نه‌اي ز بصيرت به سوي مرد خرد
اگرچه از بصر بي‌خرد نهان شده‌اي
زفضل و رحمت يزدان دادگر چه شگفت
اگر تو مير ستوران بي‌كران شده‌اي!
نگاه كن كه چو دين يافتي خداي شدي
كه چون خداي خداوند هندوان شده‌اي
اگر به دين و به دنيا نگشته‌اي خشنود
درست گشت كه بدبخت و بدنشان شده‌اي
به دوستان و به بيگانگان به باب طمع
به سان اشعب طماع داستان شده‌اي
اگر جهان را بندهٔ تو آفريد خداي
تو پس به عكس چرا بندهٔ جهان شده‌اي
بدوز چشم ز هر سوزيان به سوزن پند
كه زارو خوار تو از بهر سو زيان شده‌اي
به شعر حجت گرد طمع ز روي بشوي
اگر به دل تبع پند راستان شده‌اي
وگر عنان خرد داده‌اي به دست هوا
چو اسپ لانه سرافشان و بي‌عنان شده‌اي
سخن بگو و مترس از ملامت، اي حجت
كه تو به گفتن حق شهرهٔ زمان شده‌اي
تو نيك‌بختي كز مهر خاندان رسول
غريب و رانده و بي‌نان و خان و مان شده‌اي
به حب آل نبي بر زبان خاصه و عام
نه از گزاف چنين تو مثل روان شده‌اي
بس است فخر تو را اين كه بر رمهٔ ايزد
به سان موسي سالار و سرشبان شده‌اي
جهان چو مادر گنگ است خلق را و تو باز
به پند و حكمت از اين گنگ ترجمان شده‌اي
گمان بد بگريزد ز دل به حكمت تو
از آن قبل كه تو از حق بي‌گمان شده‌اي
به آب پند و طعام بيان و جامهٔ علم
روان گمره را نيك ميزبان شده‌اي
قران كنند همي در دل تو حكمت و پند
بدان سبب كه به دل خازن قران شده‌اي
تو اي ضعيف خرد ناصبي كه از غم من
چو زرد بيد به ايام مهرگان شده‌اي
به تو همي نرسد پند دل پذيرم ازانك
تو بي‌تميز به گوش خرد گران شده‌اي
ز بهر دوستي آل مصطفي بر من
بزرگ دشمن و بدگو و بدزبان شده‌اي
تو بي‌تميز بر الفغدن ثواب مرا
اگر بداني مزدور رايگان شده‌اي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد