قصيده شماره ۲۷۰

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۷۰

۳۳ بازديد


بيني آن باد كه گوئي دم يارستي
ياش بر تبت و خرخيز گذارستي
نيستي چون سخن يار موافق خوش
گر نه او پيش رو فوج بهارستي
گر نبودي شده ايمن دل بيد از باد
برگش از شاخ برون جست نيارستي
ور نه مي لشكر نوروز فراز آيد
كي هوا يكسره پر گرد و غبارستي
فوج فوج ابر همي آيد پنداري
بر سر دريا اشتر به قطارستي
اشترانند بر اين چرخ روان ور ني
دشت همواره نه چون پيسه مهارستي
نه همانا كه بر اين اشتر نوروزي
جز كه كافور و در و گوهر بارستي
دشت گلگون شد گوئي كه پرندستي
آب ميگون شد گوئي كه عقارستي
گرنه مي مي‌خوردي نرگس‌تر از جوي
چشم او هرگز پر خواب و خمارستي؟
واتش اندر دل خاك ار نزدي نوروز
كي هوا ايدون پر دود و بخارستي؟
شاخ گل گر نكشيدي ستم از بهمن
نه چينن زرد و نوان و نه نزارستي
اي به نوروز شده همچو خران فتنه
من نخواهم كه مرا همچو تو يارستي
گوئي «امسال تهي دست چه دانم كرد؟»
كاشك امسال تو را كار چو پارستي
دلم از تو به همه حال بشستي دست
گر تو را در خور دل دست گزارستي
فتنهٔ سبزه شدت دل چو خر، اي بيهش
فتنه سبزه نشدي گر نه حمارستي
نيست فرقي به ميان تو و آن خر
جز همي بايد كه‌ت پاي چهارستي
سيرتي بهتر از اين يافتيي بي‌شك
گرت ننگستي از اين سيرت و عارستي
گر گل حكمت بر جان تو بشكفتي
مر تو را باغ بهاري چه بكارستي؟
مجلست بستانستي و رفيقان را
از درخت سخن خوب ثمارستي
وين گل و لالهٔ خاكي كه همي رويد
با گل دانش پيشت خس و خارستي
پيش گلزار سخن‌هاي حكيمانه‌ت
كار لاله بد و كار گل زارستي
مردم آن است كه چون مرد ورا بيند
گويد «اي كاش كه‌م اين صاحب غارستي»
فضل بايدش و خرد بار كه خرما بن
گر نه بار آوردي يار چنارستي
خرد است آنكه اگر نور چراغ او
نيستي عالم يكسر شب تارستي
خرد است آنكه اگر نيستي او از ما
نه صغارستي هرگز نه كبارستي
گر نبوده‌ستي اين عقل به مردم در
خلق يكسر بتر از كژدم و مارستي
تو چه گوئي كه اگر عقل نبوده‌ستي
يك تن از مردم سالار هزارستي؟
ورنه با عقل همي جهل جفا جستي
گرد دانا جهلا را چه مدارستي؟
سر به جهل از خرد و حق همي تابد
آنكه حق است كه بر سرش فسارستي
يله كي كردي هر فاحشه را جاهل
گر نه از بيم حد و كشتن و دارستي؟
آنكه طبع يله كردي به خوشي هرگز
معصفر گونه و نيروي شخارستي
اي دهان باز نهاده به جفاي من
راست گوئي كه يكي كهنه تغارستي
چند گوئي كه «از آن تنگ دره حجت
هم برون آيدي ار نيك سوارستي» ؟
اندر اين تنگ حصارم ننشستي دل
گرنه گرد دلم از عقل حصارستي
كار تو گر به ميان من و تو ناظر
حاكمي عادل بودي بس خوارستي
كار دنيا گر بر موجب عقلستي
مر مرا خيره درين كنج چه كارستي؟
بل سخن‌هاي دلاويز بلند من
بر سر گنبد گردنده عذارستي
ور سخن‌هام فلاطون بشنوده‌ستي
پيش من حيران چون نقش جدارستي
يوز و باز سخن و نكته‌م را بي‌شك
دل داناي سخن پيشه شكارستي
دهر پر عيبم همچون كه تو بگزيدي
گر مرا تن چو تو پر عيب و عوارستي
مر مرا گر پس دانش نشده‌ستي دل
همچو تو اسپ و غلامان و عقارستي
بي‌شمارستي مال و خدم و ملكم
گر نه بيمم همه از روز شمارستي
بي‌قرارستي جانم چو تو در كوشش
گر بدانستي كاين جاي قرارستي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد