من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۳۸

۳۷ بازديد


اي شده مشغول به ناكردني،
گرد جهان بيهده تا كي دني؟
آهن اگر چند گران شد، تورا
سلسله بايدت ازو ده مني
چونكه نشوئي به خرد روي جهل
برنكشي از سرت آهرمني؟
آنچه نه خوش است و نه نيكو برش
تخمش خواهيم كه نپراگني
عمرت شاخي است پر از بار و خار
چون تو همه خار همي برچني؟
مردم اگر جان و تن است از چه روي
فتنه تو بر جانت نه‌اي بر تني؟
جانت برهنه است و تو اين تار و پود
بر تن تاريك همي بر تني
جوشن روشن خرد توست تن
تو نه همه اين تن چون جوشني
جان تو چون بفگند اين جوشنت
باز دهد جوشنت اين روشني
تنت به جان، اي پسر، آبستن است
باز رهد روزي از آبستني
مادر تن را پسر اين جان توست
مادر باقي و پسر رفتني
در شكم مادر خود بخت نيك
چونكه نكوشي كه به حاصل كني؟
بر طلب طاعت و نيكي و زهد
چونكه نه دامن به كمر در زني؟
مريم عمران نشد از قانتين
جز كه به پرهيز برو برزني
طاعت و نيكي و صلاح است بخت
خوردنيئي نيست نه پوشيدني
جهد كن ار عهد تو را بشكنند
تا تو مگر عهد كسي نشكني
آز نگردد ابدا گرد آنك
در شكم مادر گردد غني
چون تو كه باشد چو تو را بخت نيك
مادرزادي بود و معدني؟
گرت مراد است كز اين ژرف چاه
خويشتن، اي پير، برون افگني
زين رمه يك سو شو و از دل بشوي
ريم فرومايگي و ريمني
تو به مثل بي‌خرد و علم و زهد
راست چو كنجارهٔ بي‌روغني
روز تو كي نيك شود تا چنين
فتنهٔ اين خانهٔ بي‌روزني؟
ديو دل از صحبت تو بركند
چون تو دل از مهر جهان بركني
بسته در اين خانهٔ تاريك و تنگ
شاد چرائي؟ كه نه در گلشني!
چرخ همي خرد بخواهدت كوفت
خردتر از سرمه‌گر از آهني
چون تو بسي خورده است اين گنده پير
از چه نشستي تو بدين ايمني؟
دي شد و امروز نپايد همي
دي شد و تو منتظر بهمني
گاه گريزاني از باد سرد
گاه بر اميد گل و سوسني
روي به دانش كن و رنجه مكن
دل به غم اين تن فرسودني
تا نشود جانت به دانش تمام
فخر نشايد كه كني، نه مني
دشمن دانا شدي از فضل او
فضل طلب كن چه كني دشمني؟
مؤذن ما را مزن و بدمگوي
لحن خوش آموز و تو كن مؤذني
جاي حكيمان مطلب بي‌هنر
زانكه نيايد ز كدو هاوني
مرد خردمند به حكمت شود
تو چه خردمند به پيراهني؟
بار خدائي به سرشت اندر است
مردم را، گر بكند كردني
جاي تو ايوان و گه گلشن است
كاهليت كرد چنين گلخني
ور به بسندي به ستوري چنين
تا به ابد يار غم و شيوني


قصيده شماره ۲۳۷

۳۳ بازديد


گر خرد را بر سر هشيار خويش افسر كني
سخت زود از چرخ گردان، اي پسر، سر بر كني
ديگرت گشته است حال تن ز گشت روزگار
همچو حال تن سزد گر حال جان ديگر كني
پيش ازان تا اين مزور منظرت ويران شود
جهد كن تا بر فلك زين به يكي منظر كني
علم را بنياد او كن مر علم را بام او
از بر و پرهيز شايد گر مرو را در كني
در چو اين منظر چو بگزاري فريضهٔ كردگار
بهتر آن باشد كه مدح آل پيغمبر كني
ننگ داري زانكه همچون جاهلان نوك قلم
بر مديح شاه يا ميري قلم را تر كني
گر به سر بر خاك خواهي كرد ناچار، اي پسر
آن به آيد كان زخاكي هرچه نيكوتر كني
بر سرت بويا چو مشك و عنبر سارا شود
گر تو خاكستر به نام آل او بر سر كني
هم مقصر باشي اي دل گر به مدح مصطفي
معني از گوهر طرازي لفظش از شكر كني
جز به مدح آل پيغمبر سخن مگشاي هيچ
گر همي خواهي كه گوش ناصبي را كر كني
اي پسر، پيغمبري را تاج كي باشد شگفت
گر تو بر سر روز محشر ماه را افسر كني؟
گر تو با اقبال و مدحش بنگري اندر جحيم
پر سلاسل قعر او را باغ پر عرعر كني
در جهان دين ميان خلق تا محشر همي
كار اين اجرام و فعل گنبد اخضر كني
گر به راه اين جهان خورشيدمان رهبر شده‌است
سوي يزدان مان همي مر عقل را رهبر كني
نيست نيك اختر كسي كه‌ش چرخ نيك‌اختر كند
بلكه نيك اختر شود هر كه‌ش تو نيك اختر كني
هر كه او فضل تو را و آل تو را منكر شود
خوبي و معروف او را زشتي و منكر كني
گر به روي تازه سوي روي آتش بنگري
روي آتش را همي تو تازه نيلوفر كني
فضل و جود و عدل ايزد خدمت كوثر كند
چون تو روز حشر مجلس بر لب كوثر كني
آزر مسكين كه ابراهيم ازو بيزار شد
گر تو بپذيريش با پيغمبران همبر كني
بي شك اين جهال امت را همي بيني، به حق
دشمنانند اين نه امت گر سخن باور كني
دشمني با اهل و آل تو همي بي‌مر كنند
همچنان كاحسان تو با ايشان همي بي‌مر كني
اي عدوي آل پيغمبر، مكن كز جهل خويش
كوه آتش را به گردن در همي چنبر كني
گر تو را خطاب اشتربان خال و عم نبود
چون همي با من تو چندين داوري‌ي عمر كني؟
ور نه در دل كفر داري چون شود رويت سياه
چون حديث از حيدر و از شيعهٔ حيدر كني؟
كيستي تو بي‌خرد كز روبه مرده كمي
تا همي از جهل قصد جنگ شير نر كني؟
دشمني‌ي اين شير هرگز كي شودت از دل برون
تا همي خويشتن را امت آن خر كني؟
رو تو با آن خر، مرا بگذار با اين شير نر
خر تو را و شير ما را، چونكه چندين شر كني؟
جز كه رسوائي نبيني خويشتن را تا به جهد
خاك را خواهي همي تا همبر عنبر كني
شرم نايد مر تو نادان را كه پيش ذوالفقار
ژاف را شمشير سازي و ز كدو مغفر كني؟
چون پيمبر را برادر بود حيدر سوي خلق
گر بنازم من بدو چون روي خويش اصفر كني؟
مردم همسايه هرگز چون برادر كي بود؟
لنگ خر را خيره با شبديز چون همبر كني؟
بت نباشد جز مزور مردمي، خود ديده‌اي،
زين سبب لعنت همي همواره بر بت گر كني
تو امامي ساختي ما را مزور هم چنين
پس توي بت‌گر اگر مر عقل را داور كني
آل پيغمبر بسي كشتهٔ بت منحوس توست
تو همي او را به حيلت بر سر منبر كني
خشم يزدان بر تو باد و بر تراشيدهٔ تو باد
آزر بت‌گر توي، لعنت چه بر آزر كني؟
نيست اين ممكن كه تو بدبخت همچون خويشتن
مر مرا بندهٔ يكي نادان بدمحضر كني
من همي نازش به آل حيدر و زهرا كنم
تو همي نازش به سند و هند بدگوهر كني
گر ببيند چشم تو فرزند زهرا را به مصر
آفرين از جانت بر فرزند و بر مادر كني
دل زمهر چهر او چون جنت ماوي كني
چشم خويش از نور او پر زهرهٔ ازهر كني
اي خداوند زمان و فخر آل مصطفي
خنجر گلگونت را كي سر سوي خاور كني؟
چين تو را بنده شود گر تو برو پر چين كني
قيصرت سجده كند گر روي زي قيصر كني
جان اسكندر ز شادي سر به گردون بر برد
گر تو نعل اسپ خويش از تاج اسكندر كني
وقت آن آمد كه روز كين چو خاك كربلا
آب را در دجله از خون عدو احمر كني
اي نبيرهٔ آنك ازو شد در جهان خيبر خبر
دير برنايد كه تو بغداد را خيبر كني
منظر لاعداي دين را بر زمين هامون كني
منظر خويش از فراز برج دو پيكر كني
دشمنان را در خور كردارشان بدهي به عدل
عدل باشد چون جزاي خاك خاكستر كني
بنده‌اي را هند بخشي پيش‌كاري را طراز
كهتري را بر زمين خاوران مهتر كني
آب دريا را گلاب ناب گرداني به عدل
خاك صحرا را به بوي عنبر اذفر كني
خود نبايد زان سپس لشكر تو را بر خلق دهر
ور ببايدت از نجوم آسمان لشكر كني
هر دو گيتي ملك توست از عدل فردا جا سرير
آنچه امروز از نكوئي‌ها همي ايدر كني
زين چنين پر زر و گوهر مدحت، اي حجت، رواست
گر تو جان دوربين خويش را زيور كني


قصيده شماره ۲۴۱

۳۵ بازديد


اين چه خيمه است اين كه گوئي پر گهر درياستي
يا هزاران شمع در پنگان از ميناستي
باغ اگر بر چرخ بودي لاله بودي مشتري
چرخ اگر در باغ بودي گلبنش جوزاستي
از گل سوري ندانستي كسي عيوق را
اين اگر رخشنده بودي يا گر آن بوياستي
صبح را بنگر پس پروين روان گوئي مگر
از پس سيمين تذروي بسدين عنقاستي
روي مشرق را بيارايد به بوقلمون سحر
تا بدان ماند كه گوئي مسند داراستي
جرم گردون تيره و روشن درو آيات صبح
گوئي اندر جان نادان خاطر داناستي
ماه نو چون زورق زرين نگشتي هر مهي
گر نه اين گردنده چرخ نيلگون درياستي
نيست اين دريا بل اين پردهٔ بهشت خرم است
ور نه اين پرده بهشتستي نه پر حوراستي
بلكه مصنوعي تمام است اين به قول منطقي
گر تمام آن است كو را نيست هرگز كاستي
آسيائي راست است اين كابش از بيرون اوست
زان همي گردد، شنودم اين حديث از راستي
آسيابان را ببيني چون ازو بيرون شوي
واندر اينجا ديديي چشمت اگر بيناستي
چيست، بنگر، زاسيا مر آسيابان را غله؟
گر نبايستيش غله آسيا ناراستي
عقل اشارت نفس دانا را همي ايدون كند
كاين همانا ساخته كرده ز بهر ماستي
روزگار و چرخ و انجم سر به سر بازيستي
گرنه اين روز دراز دهر را فرداستي
نفس ما بر آسيا كي پادشا گشتي به عقل
گر نه نفس مردمي از كل خويش اجزاستي
چرخ مي‌گويد به گشتن‌ها كه من مي‌بگذرم
جز همين چيزي نگفتي گر چو ما گوياستي
قول او را بشنود دانا ز راه گشتنش
گشتنش آواستي گر همچو ماش آواستي
كس نمي‌داند كز اين گنبد برون احوال چيست
سر فرو كردي اگر شخصي بر اين بالاستي
نيست چيزي ديدني زينجا برون و زين قبل
مي‌گمان آيد كز اين گنبد برون صحراستي
دهر خود مي‌بگذرد يا حال او مي‌بگذرد
حال گشتن نيستي گر دهر بي‌مبداستي
هر كسي چيزي همي گويد زتيره راي خويش
تا گمان آيدت كو قسطاي بن لوقاستي
اين همي گويد كه گرمان نيستي دو كردگار
نيستي واجب كه هرگز خار با خرماستي
نور و خير و پاك و خوب اندر طبايع كي چنين
ظلمت و شر و پليد و زشت را اعداستي؟
وانت گويد گر جهان را صانعي عادل بدي
بر جهان و خلق يكسر داد او پيداستي
ريگ و شورستان و سنگ و دشت و غار و آب‌شور
كشت و ميوه‌ستان و راغ و باغ چون ديباستي
اين چرا بندهٔ ضعيف و چاكر و ساسيستي
وان چرا شاه و قوي و مهتر و والاستي
ور جهان را يكسره ايزد مسلمان خواستي
جز مسلمان نه جهودستي و نه ترساستي
وانت گويد جمله عدل است اين و ما را بندگي است
خواست او را بود و باشد، نيست ما را خواستي
من بگفتي راستي گر از زبان اين خسان
عاقلان را گوش كردن قول ما ياراستي
گر بشايستي كه ديني گستريدي هر خسي
كردگار اندر جهان پيغمبر ننشاستي
گر تفاوت نيستي يكسان بدي مردم همه
هر كسي در ذات خود يكتا و بي‌همتاستي
وين چنين اندر خرد واجب نيابد نيز ازانك
هر كسي همتاي خلقستي و خود يكتاستي
وانچه كز جستن محال آيد نشايد بودن آن
پس نشايد گفتن «ار هستي چنين زيباستي»
پس محال آورد حال دهر قول آنكه گفت
«بهزيستي گرنه اين مولاي و آن مولاستي»
وانكه گويد «خواست ما را نيست» مي‌گويد خرد
كاين همانا قول مردي مست يا شيداستي
اين چنين بي‌هوش در محراب و منبر كي شدي
گر به چشم دل نه جمله عامه نابيناستي؟
هوشياران را همي ماند به خاموشي وليك
چون سخن گويد تو گوئي سرش پر سوداستي
روي زي محراب كي كردي اگر نه در بهشت
بر اميد نان و ديگ قليه و حلواستي؟
جاي كم‌خواران و ابدالان كجا بودي بهشت
گر براندازهٔ شكم و معدهٔ اينهاستي؟
گوئي از امر خداي است، اي پسر، بر مرد عقل
امر ازو برخاستي گر عقل ازو برخاستي
عقل در تركيب مردم ز آفرينش حاكم است
گر نه عقلستي برو نه چون و نه ايراستي
خلق و امر او راست هردو، كرد و فرمود آنچه خواست
كي روا باشد كه گوئي زين سپس «گر خواستي»؟
گر شنودي، اي برادر، گفتمت قولي تمام
پاك و با قيمت كه گوئي عنبر ساراستي
وانكه مي‌گويد كه «حجت گر حكيمستي چرا
در درهٔ يمگان نشسته مفلس و تنهاستي؟»
نيست آگه زانكه گر من همچو بد حالمي
پشت من چون پشت او پيش شهان دوتاستي
من نخواهم كانچه دارد شاه ملكستي مرا
وانچه من دانم ز هر فن علمها اوراستي
من به يمگان خوار و زار و بي‌نوا كي ماندمي
گرنه كار دين چنين در شور و در غوغاستي؟
كي شده‌ستي نفس من بر پشت حكمت‌ها سوار
گرنه پشت من سوار دلدل شهباستي؟


قصيده شماره ۲۴۰

۳۴ بازديد


تمييز و هوش و فكرت و بيداري
چون داد خيره خيره تو را باري؟
تا كار بندي اين همه آلت را
در غدر و مكر و حيلت و طراري؟
تا همچو مور بي خور و بي‌پوشش
كوشش كني و مال فراز آري!
از خال و عم به ناحق بستاني
وانگه به زيد و خالد بسپاري!
تعطيل باشد اين و نپندارم
من خير ازين همي كه تو آن داري
من خويش را ازين سه گوا دارم
بيداري و نماز و شب تاري
حيران چرا شدي به نگار اندر؟
زين پس نگر كه چيز بننگاري
چيزي نگر كه با تو برون آيد
زين گرد گرد گنبد زنگاري
دارا برفت مفلس و زين عالم
با او نرفت ملك و جهانداري
پيشهٔ زمانه مكر و فريب آمد
با او مكوش جز كه به مكاري
عمر تو را همي ز تو بربايد
گر همرهي كني تو نه هشياري
جز علم نيست بهر تو زين عالم
زنهار كار خوار نينگاري
از بهر علم داد تو را ايزد
تمييز و هوش و فكرت و بيداري
اينها ز بهر علم بكار آيند
نز بهر بيهشي و سبكساري
گر كاربند باشي اينها را
در مكر و غدر سخت ستمگاري
اينها به ما عطاي خدا آمد
پوشيده از ستور بهمواري
وايزد بدين شريف عطاهامان
بگزيد بر ستور به سالاري
وانها كه زين عطا نه همي يابند
بيني كه مانده‌اند بدان خواري
خواهي بدار و خواهي بفروشش
خواهيش كاربند بدشخواري
داني كه نيست آن خر مسكين را
جز جهل هيچ جرم و گنه‌كاري
گر خر تو را خري نكند روزي
بر جانش تازيانه فرو باري
تو مردمي به طاعت يزدان كن
تا از عذاب آتش نازاري
زيراك اگر خر از در چوب آمد
پس چون تو بي‌خرد ز در داري؟
تو با خرد، خري و ستوري را
چون خر چرا هميشه خريداري؟
بار درخت مردمي علم آمد
اي بي‌خرد تو چونكه سپيداري؟
گر در تو اين گمان به غلط بردم
پس چونكه هيچ بار همي ناري؟
از پند و حق و خوب سخن سيري
وز هزل و ژاژ و باطل ناهاري
با روي چون نگاري و دانش نه
گوئي مگر كه صورت ديواري
از جان يكي شكسته پشيزي تو
وز تن يكي مجرد ديناري
نيكو و ناخوشي و، چنين باشد
پالودهٔ مزور بازاري
مردم ز راه علم بود مردم
نه زين تن مصور ديداري
تا خامشي ميان خردمندان
مردي تمام صورتي و كاري
ليكن گه سخنت پديد آيد
از جان و دل ضعيفي و بيماري
خاموش بهتري تو مگر باري
لنگي برون شودت به رهواري
گوئي كه از نژاد بزرگانم
گفتاري آمدي تو نه كرداري
بي‌فضل كمتري تو ز گنجشكي
گرچه ز پشت جعفر طياري
بيچاره زنده‌اي بود، اي خواجه،
آنك او ز مردگان طلبد ياري
ننگ است برتو، چونكه نداري خر،
اسپ پدرت و اشتر عماري
چه سود چون همي ز تو گند آيد
گر تو به نام احمد عطاري؟
فضل پدر تو را ندهد نفعي
تو چونكه گر خويش نمي‌خاري؟
گشي مكن به جامه كه مردان را
ننگ است و عار گشي و عياري
خاك است كالبد، به چه آرائي
او را، چرا كه خوارش نگذاري؟
مرده است هيكلت نشود زنده
گر سر به‌سر زرش بنگاري
پولاد نرم كي شود و شيرين
گرچه در انگبينش بياغاري؟
هرچيز باز اصل شود باخر
گفتار سود كي كند زاري؟
چون باز خاك تيره شود خاكي
ناچاره باز نار شود ناري
وازاد گردد آنگه از اين زندان
اين گوهر منور زنهاري
جانت آسماني است، به بي‌باكي
چندين برو مشو به نگونساري
زين جاهلان به دانش يك سو شو
خيره مباش غره به بسياري
بيزار شو ز ديو كه از شرش
دانا نرست جز كه به بيزاري
زين كور و كر لشكر بيزاري
گر بر طريق حيدر كراري
سوي من، اي برادر، معذوري
گر سر برهنه كرد نمي‌ياري
اي حجت خراسان در يمگان
گرچه به بند سخت گرفتاري
چون ديو بر تو دست نمي‌يابد
بايد كه شكر ايزد بگزاري


قصيده شماره ۲۳۹

۳۶ بازديد


اي مانده به كوري و تنگ حالي
بر من ز چه همواره بد سگالي
از كار تو داني كه بي‌گناهم
هرچند تو بدبخت و تنگ حالي
داني كه تو چون خوار و من عزيزم؟
زيرا كه منم زر و تو سفالي
از جهل كه آن ملك توست، جانم
چون جان تؤست از علوم خالي
ناليدنت از جهل خويش بايد
از حجت بيچاره چند نالي؟
از مال مرا چيزهاست بهتر
چون دشمن من تو ز بهر مالي؟
فضل و خرد و مال گرد نايد
با زرق و خرافات و بدفعالي
هرچند كه من چون درخت خرما
پر بارم و تو چون شكسته نالي
اين حكم خداي است رفته بر ما
او بار خداي است و ما موالي
هرچند كه پشم است اصل هردو
بسيار به است از پلاس قالي
گر تو به قفا با درفش كوشي
داني كه علي حال بر محالي
آن به كه چو چيز محال جويد
انديشهٔ تو گوش او بمالي
برتر مشو از حد و نه فروتر
هش‌دار و مقصر مباش و غالي
بر پايگه خويش اگر نباشي
جز رنج نبيني و جز نكالي
بنده چو خداوند خود نباشد
بر چيز زوالي چو لايزالي
هرچند كه نيكو و نرم باشد
بر سر ننهد هيچ كس نهالي
هرچند كه سيم‌اند پاك هردو
بهتر ز حرامي بود حلالي
نوروز به از مهرگان اگرچه
هردو دو زمانند اعتدالي
اي گشته به درگاه مير چاكر
دعوي چه كني خيره در معالي؟
دنيا چو رهي پيش من عيال است
تو پيش يكي چون رهي عيالي
گردن ندهد جز مر اهل دين را
اين زال فريبندهٔ زوالي
دانا چو تو را پيش مير بيند
داند كه تو بدبخت بر ضلالي
چون خويشتني را رهي شده‌ستي
از بي‌خردي‌ي خويش و بي‌كمالي
همواره دوان و در قفاي شاهي
گوئي كه مگر شاه را قذالي
مر باز جهان را به تن تذروي
مر يوز طمع را به دل غزالي
هر سر كه كشيد از رشي كه هستي
وز پر طمعي نرم چون دوالي
گاهي به كشاكش دري و گاهي
بي‌كار كه گوئي يكي جوالي
بر مذهب و بر راي ميزباني
بر خويشتن از ناكسي وبالي
وز سست لگامي و بيقراري
مر تيرك و مر ناك را مثالي
با باد جنوبي سوي جنوبي
با باد شمالي سوي شمالي
در ديگ خرافات كفچليزي
در آينهٔ ناكسي خيالي
در مجلس با رود ساز و ساقي
تا وقت سحر مانده در جدالي
بر منبر شبگير و بامدادان
با اخبرنائي و قال قالي
در مسجد دل‌تنگي و ملولي
در مجلس خوش طبع و بي‌ملالي
در فحش و خرافات عندليبي
در حجت و آيات گنگ و لالي
بي‌قول و جفاجوي و پر نفاقي
زيرا كه عدوي رسول و آلي
گوئي كه مسلمانم و نديدي
هرگز تو مر اسلام را حوالي
تو روي محمد چگونه بيني
چون دشمن آلي ز بد خصالي
تا فعل تو اين است وز نحوست
با دشمن آل نبي همالي
اي شاخ درخت ز قوم دوزخ
آن دان كه نوالي اگر نوالي
جز سر به نگون قعر دوزخ
منحوس و نگون و بدنهالي
اكنون كن از آتش حذر كه اكنون
بر چشمهٔ آب خوش زلالي
گر روي به آل پيمبر آري
از چاه برآئي به چرخ عالي
قارون شوي ار چند در سؤالي
خورشيد شوي گرچه تو هلالي
امروز همي از سؤال نالي
وان روز بنالي ز بي‌سالي
آزاد شوي چون الف اگر چند
امروز به زير طمع چو دالي


قصيده شماره ۲۴۳

۳۳ بازديد


پيشهٔ اين چرخ چيست؟ مفتعلي
نايدش از خلق شرم و نه خجلي
يك هنرستش كه عيب او ببرد
آنكه زوالي است فعلش و بدلي
صبر كنم با جهان ازانكه همي
كار نيايد نكو به تنگ دلي
از تو جهان رنج خويش چون گسلد
چون تو ازو طمع خود نمي‌گسلي؟
از پي نان آب‌روي خويش مبر
آب بكار آيدت كز آب و گلي
گرچه گلي تو چو آب‌روي بود
تو نه گلي بل طري و تازه گلي
گرت نبايد بد و بلا و خلل
عادت كن بي بدي و بي خللي
گرت مراد است كز عدول بوي
دست بكش از دروغ و مفتعلي
فعل علي و محمد ار نكني
خيره چه گوئي محمدي و علي؟
جلدي و مردي همي پديد كني
تنگ دل و غمگني و بي‌عملي
تا چو شبه گيسوان فرو نهلد
كي‌رهد اي خواجه كل ز ننگ كلي
چونكه نه مشغول كار خويش بوي؟
باد عمل چون ز سر برون نهلي؟
غافلي اندر نماز و چشم به در،
پيش شه از بيم دست در بغلي
پست نشستي تو و ز بي‌خردي
نيستي آگه كه در ره اجلي
آتش و چيز حرام هر دو يكي است
خالد گفت از محمد النحلي
آتش بي‌شك به جانت در نشلد
چون تو به چيز حرام در نشلي
از قبل خشك ريش با همگان
روز و شب اندر خصومت و جدلي
سيم نباشدت اگر برون نكني
مال يتيم از كف وصي و ولي
بي‌عسل و روغن است نانت و خوان
تا نستاني جهود را عسلي
بانگ به ابر اندرون و خانه تهي
تو به مثل مردمي نه‌اي، دهلي
نه ز خداوند توبه جوئي و نه
هيچ بخواهي ز بندگان بحلي
واي تو گر وعدهٔ خداي حق است،
اي عصي، و نيست اين جهان ازلي


قصيده شماره ۲۴۲

۳۴ بازديد


دگر ره باز با هر كوهساري
بخار آورد پيدا خار خاري
همان شخ كه‌ش حريرين بود قرطه
همي از خر بر بندد ازاري
به ابر اندر حصاري گشت كهسار
شنوده‌ستي حصاري در حصاري
همي فرش پرندين برنوردد
شمال اكنون زهر كوهي و غاري
خزان از مهرگان دارد پيامي
سوي هر باغ و دشت مرغزاري
پر از بادست كه را سر دگر بار
گران‌تر زو نديدم بادساري
چو ابدالان هميشه در ركوع است
به باغ اندر ز بر هر ميوه‌داري
ز هر شاخي يكي ميوه در آويخت
چو از پستان مادر شيرخواري
چو مستوفي شد اكنون، زان بخواهد
شمال از هر درخت اكنون شماري
ز چندين پر زر و زيور عروسان
كنون تا نه فراوان روزگاري
نماند با عروسي روي بندي
نه طوق و ياره‌اي يا گوشواري
بهر حمله شمال اكنون بريزد
گنه ناكرده خون لاله‌زاري
بلي زار است كار گل وليكن
به زاري نيست همچون لاله زاري
به خون اندر همي غلتد كه دهقان
نبيند خون او را خواستاري
بهي برشاخ ازاين اندوه مانده است
نژند و زرد همچون سوكواري
جهان چون شاد خواري بود ليكن
بماند آن شاد خوار اكنون چوخواري
به پيري و به خواري باز گردد
به آخر هر جوان و شاد خواري
جهان با هيچ‌كس صحبت نجويد
كزو بر ناورد روزي دماري
چو گشت آشفته گردد پيشگاهي
رهي و بنده پيش پيشكاري
خر بدخوست اين پر بار محنت
حروني پر عواري بي‌فساري
نيابي از خردمندان كسي را
كه او را اندر اين خر نيست باري
نگه كن تا بر اين خر كس نشسته است
كه اين بد خر نكرده‌ستش فگاري
ازو پرهيز كن چون گشتي آگاه
كه جز فعل بد او را نيست كاري
منش بسيار ديدم و آزمودم
چه گويم؟ گويم اين ماري است، ماري
جز از غدر و جفا هرچند گشتم
نديدم كار او را پود و تاري
كجا نوري پديد آيد هم‌آنجا
ز بد فعلي برانگيزد غباري
تو را چون غمگساري داد گيتي
دلت شاد است و داري كاروباري
نه‌اي آگه كه گر غمي نبودي
نبايستت هرگز غمگساري
نبايد تا نباشد جرم عذري
نه صلحي، تا نباشد كارزاري
جهان جاي خلاف و بر فرودست
جزين مر مردمان را نيست كاري
تو معذوري كه نشناسيش ازيرا
نخسته‌ستت هنوز از دهر خاري
تو با او، اي پسر، روگر خوش آمدت
پدر را هيچ عذري نيست باري
گرفتم در كنارش روزگاري
كنون شايد كزو گيرم كناري
اگر من به اختيارم برتن خويش
نكردم جز كه پرهيز اختياري
خلاف است اهل دين را اهل دنيا
بداند هر حكيمي بي‌مداري
نكرد اين اختيار از خلق عالم
جز ابدالي حكيمي بختياري
مرا دين است يارو جفت،هرگز
اگر حق را نباشد حق‌گزاري
اگر با من نسازند اهل دنيا
به من بر آن نباشد هيچ عاري
خرد ما را به كار آيد اگر چند
نمي‌دارد به كارش نابكاري
خرد بار درخت مردم آمد
بدو باغي جدا گشت از چناري
خرد بر دلت بنگاري ازيرا
ازو به نيست مر دل را نگاري
سواري گر خرد برتو سوار است
كه همچون تو نبيند كس سواري
مرا شهري است اين دل پر ز حكمت
مرا بين تا ببيني شهرياري
بگوش دل نگر زي من كه چشمت
يكي از من نبيند از هزاري
ببين در لفظ و معني‌ها و رمزم
بهاري در بهاري در بهاري
مرا اين روزگار آموزگار است
كزين به نيست‌مان آموزگاري
ز بسياري كه بردم بار رنجش
شدم، گرچه نبودم، بردباري
مجوي از كس شكاري گر نخواهي
كه جويد ديگري از تو شكاري
خردمندا، تو را شعرم نثار است
نثاري كان به است از هر نثاري


قصيده شماره ۲۴۵

۳۴ بازديد


اي به خطاها بصير و جلد وملي
نايدت از كار خويش، خود خجلي
هيچ نيابي مرا ز پند و قران
وز غزل و مي به طبع در بشلي
حاصل نايد به جسم و جان تو در
از غزل و مي مگر كه مفتعلي
چون عسلي شد زخانت زرد، چرا
با غزل و مي به طبع چون عسلي؟
از غزل و مي چو تير و گل نشود
پشت چو چوگان و روي چون عسلي
آنكه برو گفته‌اي سرود و غزل
از تو گسست و تو زو نمي‌گسلي
او چو فرو هشت زير پاي تو را
چونكه تو او را ز دل برون نهلي؟
سنگ تو از گشت چرخ گشت چو گل
كي نگرد سوي تو كنون چگلي؟
تا كه چو گل بر بديدت آن چگلي
هيچ نبودش گمان كه تو ز گلي
تازه گلي به درخت وليك فلك
زو همه بربود تازگي و گلي
بر خللي سخت، هيچ خشم مگير
ازمن اگر گفتمت كه بر خللي
ور نه جوان شو كه هيچ كل نرهد
جز كه به جعد سيه ز ننگ كلي
مصحف و تسبيح را سپس چه نهي
چون سپس بربط و مي و غزلي؟
عاجز چوني ز خير و حق و صواب
اي به خطاها بصير و جلد و ملي؟
چون به سجود و ركوع خم ندهي
پشت شنيعت همي كند دغلي
مجلس مي را سبكتر از كدوي
مزگت ما را گران‌تر از وحلي
حلهٔ پيريت برفگند جهان
نيست به از زهد و دين كنونت حلي
مستحلا، پير مستحل نسزد
چونكه نخواهي ازين و آن بحلي؟
چونكه ندارد هميت باز كنون
حليت پيري ز جهل و مستحلي
روز شتاب و خطا گذشت، كنون
وقت صواب است و روز محتملي
پير پر آهستگي و حلم بود
تو همه پر مكر و زرق و پر حيلي
نام نهي اهل علم و حكمت را
رافضي و قرمطي و معتزلي
رافضيم سوي تو و تو سوي من
ناصبئي نيست جاي تنگ دلي
ناصبيا، نيستت مناظره جز
آنكه ز بوبكر به نبود علي
علم تو حيله است و بانگ بي‌معني
سوي من، اي ناصبي، تهي دهلي
رخصت داده است مر تو را كه بخور
شهره امامت نبيد قطربلي
حبل خدائي محمد است چرا
تو به رسن‌هاي خلق متصلي؟
رخصت و حيلت مهارهاي تو شد
تو سپس اين مهارها جملي
حيلت و رخصت هبل نهاد تو را
تو تبع مكر حيله‌گر هبلي
نيست امامي پس از رسول مرا
كوفي نه موصلي و نه ختلي
من ز رسول خداي بي‌بدلم
با بدل خود تو رو كه با بدلي
لات و عزي و منات اگر ولي‌اند
هرسه تو را، مر مرا علي است ولي
ناصبي، اي حجت، ار چه با جدل است
پاي ندارد به پيش تو جدلي
لشكر ديوند جمله اهل جدل
تو جدلي را به حلق در اجلي
خلق همه فتنهٔ بر مثل‌اند
تو ز پس مغز و معني مثلي
مغز تو داري و پوست اهل مثل
از همگان تو نفور از اين قبلي
بي‌امل‌اند اين خران ز دانهٔ تو
مردمي از كاه و دانه يا ابلي
چون ز ستوري به مردمي نشوي
اي پسر، و از خري برون نچلي
عامه ستور است و فاني است ستور
اي كه خردمند مردم است ازلي
باد ندارد خطر به پيش جبل
ايشان بادند و تو مثل جبلي
مير گر از مال و ملك با ثقل است
تو ز كمال و ز علم با ثقلي


قصيده شماره ۲۴۴

۳۲ بازديد


جهان بازي گري داند مكن با اين جهان بازي
كه در ماني به دام او اگرچه تيز پر بازي
برآوردم چو كاخي خوب و اكنون مي‌فرود آرد
برآورده فرود آري نباشد كار جز بازي
چه باشد بازي آن باشد كه نايد هيچ حاصل زو
تو پس، پورا، به روز و شب پس بازي همي تازي؟
به چنگ باز گيتي در چو بازت گشت سر پيسه
كنونت باز يابد گشت از اين بازي و طنازي
نشيبي بود برنائي سرافرازان همي رفتي
فراز پيري آمد پيشت اكنون سر نيفرازي
جواني چون نشيبت بود ازان تازان همي رفتي
كنون پيري فراز توست ازان خوش خوش همي يازي
همي لافي كه من هنگام برنائي چنين كردم
چه چيزستت كنون حاصل؟ نبوده چيز چون نازي؟
چرا هنگام چيز و ناز پس چيزي نيلفغدي
كه بگرفتيت دستي وقت بي‌چيزي و بي‌نازي
همه احوال دنيائي چنان ماهي است در دريا
به دريا در تو را ملكي نباشد ماهي، اي غازي
چو روي دهر زي بازي طرازيدن همي بيني
سزد گر زو بتابي روي و كار خويش بطرازي
نپردازد به كار تو تن و جان فريبنده
اگر مر علم و طاعت را تو جان و تن نپردازي
همي اين چرخ بي‌انجام عمرت را بينجامد
پس اكنون گر تو كار دين نياغازي كي آغازي؟
زنا و مسخره و جور و محال و غيبت و دزدي
دروغ و مكر و غش و كبر و طراري و غمازي
ز سيرت‌هاي ديوان است، اندر نارت اندازد
اگر زينها برون ناري سر و يك‌سوش نندازي
تورا دانش به تكليف است و ناداني طبيعي، زين
همي با تو بسازد جهل چون با جهل درسازي
چو دل با جهل يكي شد جدائي‌شان ز يكديگر
بدان باشد كه دل را به آتش پرهيز بگدازي
چرا در جستن دانش نگيرد آزت، اي نادان،
اگر در جستن چيزي كه آنت نيست با آزي؟
همي تازي به مجلس‌ها كه من تازي نكو دانم
ز بهر علم فرقان است عزيز، اي بي‌خرد، تازي
خزينهٔ علم فرقان است، اگر نه بر هوائي تو
كه بردت پس هوازي جز هوا زي شعر اهوازي؟
خزينهٔ راز يزدان اينكه فرقان است ازان خوار است
به سوي تو كه تو با ديو حيلت‌ساز در رازي
گر انبازي به دين اندر ز حيلت گر جدا گردي
وگر نه مر مرا با تو به دين در نيست انبازي
تو حيلت ساز كي سازي به دل با من به دين اندر؟
كه من چون چاه سربازم و تو چون چاه صد بازي
از اين لافندگان واواز جويان بگسل اي حجت
كه تو مرد حق و زهدي نه مرد لاف و آوازي
تو را زين جاهلان آن بس كه رنجي نايدت زيشان
سخن كوتاه كن زيشان نه از چاچي نه از رازي
ترا ديباي عنبر بوي گلرنگ است در خاطر
همي كن عرضه بر دانا كه عطاري و بزازي


قصيده شماره ۲۴۷

۳۳ بازديد


اي آدمي به صورت و بي‌هيچ مردمي
چوني به فعل ديو چو فرزند آدمي؟
گر اسپ نيست استر و نه خر، تو هم چن او
نه مردمي نه ديو، يكي ديو مردمي
كم ديد چشم من چو تو زيرا كه چون كمند
همواره پر ز پيچ و پر از تاب و پر خمي
چون خم همي خوري و جزين نيستت هنر
پر خم خمي و بد سير و بي‌هنر خمي
بي‌هيچ خير و فضل و همه سر پر از فضول
همچون زمين شورهٔ بي كشت پر نمي
آن به كه خويشتن برهاني ز رنج خويش
كز رنج خويش زود شوي، اي پسر، غمي
كژدم كه رنج و درد دهد مر تو را، ز تو
روزي همان همي بخورد بر ز كژدمي
اندر دم است كژدم بد را هلاك سرش
از فعل بد تو نيز سر خويش را دمي
از مردمي به صورت جسمي مكن بسند
مردم نه‌اي بدانكه تو خوب و مجسمي
مردم به دانشي تو چو دانا شوي رواست
گر هندوي به جسم و يا ترك و ديلمي
نامي نكو گزين كه بدان چون بخوانمت
در جانت شادي آيد و در دلت خرمي
بوالفضل بلعمي بتواني شدن به فضل
گر نيستي به نسبت بوالفضل بلعمي
حاتم ميان ما به سخاوت سمر شده است
حاتم توي اگر به سخاوت چو حاتمي
چون خود گزيد تيره‌دل و جانت جهل را
از نام خويش چون خر كره چرا رمي؟
فاضل كنند نامت اگر تو به جد و جهد
تا فضل را به دست نياري نيارمي
چون گشته‌اي به سان پلاس سيه درشت؟
نابسته هيچ كس ره تو سوي مبرمي
برآسمانت خواند خداوند آسمان
بر آسمان چگونه تواني شد از زمي؟
واكنون كه خوانده‌اي تو و لبيك گفته‌اي
بر كار خود چو مرد پشيمان چرا شمي؟
تدبير برشدن به فلك چون نمي‌كني؟
چون كاروبار خويش نگيري به محكمي؟
يك رش هنوز بر نشدستي نه يك به دست
پنجاه سال شد كه در اين سبز پشكمي
كم بيش دهر پير نخواهد شد اسپري
تا كي اميد بيشي و تا كي غم كمي؟
درويش رفت و مفلس جمشيد از اين جهان
درويش رفت خواهي اگر نامور جمي
كس را وفا نيامد از اين بي‌وفا جهان
در خاك تيره بر طمع نور چون دمي؟
رفتند همرهان و تو بيچاره روز روز
ناكام و كام از پس ايشان همي چمي
آگاه نيستي كه چگونه كجا شدند
بگذشت بر تو چرخ و زمانه به مبهمي
هر كس رهي دگرت نمودند نو به نو
از يكديگر بتر به سياهي و مظلمي
اين گفت «اگر به خانهٔ مكه درون شوي
ايمن شوي از آتش اگر چند مجرمي»
وان گفت كه «ت‌ز قول شهادت عفو كنند
گر تو گناه‌كارترين خلق عالمي»
رفتن به سوي خانهٔ مكه است آرزوت
ز انديشهٔ دراز نشسته به ماتمي
وز بيم تشنگي قيامت به روز و شب
در آرزوي قطرگكي آب زمزمي
گر راست گفتت آنكه تورا اين اميد كرد
درويش تشنه ماند و تو رستي كه منعمي
فردات اميد سندس و حور و ستبرق است
و امروز خود به زير حريري و ملحمي
رستن به مال نيست به علم است و كاركرد
خيره محال و بيهده تا چند بر خمي؟
چون روي ناوري به سوي آسمان دين
كه‌ت گفت آن دروغ و كه كرد آن منجمي؟
آن روز هيچ حكم نباشد مگر به عدل
ايزد سدوم را نسپرده است حاكمي
گمراه گشته‌اي ز پس رهبران كور
گم نيست راه راست وليكن تو خود گمي
هرچند جو به سوي خران به ز گندم است
گندم ز جو به است سوي ما به گندمي
بد را ز نيك باز نداني همي ازانك
جستي به جهل خويش ز جاهل معلمي
دست خداي گير و از اين ژرف چه بر آي
گر با هزار جور و جفا و مظالمي
داند به عقل مردم دانا كه بر زمين
دست خداي هر دو جهان است فاطمي
اي دردمند دور مشو خيره از طبيب
زيرا نشسته بر در عيسي مريمي
ايمن برو به راه، ز كس بدرقه مجوي،
هرچند بد دلي، كه تو همراه رستمي
اي حجت زمين خراسان، به شعر زهد
جز طبع عنصريت نشايد به خادمي
گر سوي اهل جهل به دين متهم شوي
سوي خداي به ز براهيم ادهمي
گر جز كه دين توست و رسول تو در دلم،
اي كردگار حق، به سرم تو عالمي