قصيده شماره ۲۷۵

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۷۵

۳۳ بازديد


جهانا چه در خورد و بايسته‌اي!
وگر چند با كس نپايسته‌اي
به ظاهر چو در ديده خس ناخوشي
به باطن چو دو ديده بايسته‌اي
اگر بسته‌اي را گهي بشكني
شكسته بسي نيز هم بسته‌اي
چو آلوده‌اي بيني آلوده‌اي
وليكن سوي شستگان شسته‌اي
كسي كو تو را مي‌نكوهش كند
بگويش: هنوزم ندانسته‌اي
بيابي ز من شرم و آهستگي
اگر شرمگن مرد و آهسته‌اي
تو را من همه راستي داده‌ام
تو از من همه كاستي جسته‌اي
زمن رسته‌اي تو اگر بخردي
بچه نكوهي آن را كزو رسته‌اي؟
به من بر گذر داد ايزد تو را
تو بر ره‌گذر پست چه نشسته‌اي
ز بهر تو ايزد درختي بكشت
كه تو شاخي از بيخ او جسته‌اي
اگر كژ برو رسته‌اي سوختي
وگر راست بر رسته‌اي رسته‌اي
بسوزد كژيهات چون چوب كژ
نپرسد كه بادام يا پسته‌اي
تو تير خدائي سوي دشمنش
به تيرش چرا خويشتن خسته‌اي؟
چو بي‌راه و بي‌رسته گشتي، مرا
چه گوئي كه بي‌راه و بي‌رسته‌اي؟
چو دانش بياري تو را خواسته‌ام
وگر دانش آري مرا خواسته‌اي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد