با عشق روان شد از عدم مركب ما
روشن ز شراب وصل دائم شب ما
زان مي كه حرام نيست در مذهب ما
تا صبح عدم خشك نيابي لب ما
اي آنكه گرفت شربت از مشرب ما
مستي گردد كه روز بيند شب ما
اي آنكه گريخت از در مذهب ما
گوشش بكشد فراق تا ملهب ما
بيگاه شده است ليك مر سيران را
سيري نبود بجز كه ادبيران را
چه روز و چه شب چه صبح دليران را
چه گرگ و چه ميش و بره مر شيران را
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرا
بردوخت مرقع از رگ و پوست مرا
تن خرقه و اندر او دل ما صوفي
عالم همه خانقاه و شيخ اوست مرا
تا چند از اين غرور بسيار ترا
تا كي ز خيال هر نمودار ترا
سبحانالله كه از تو كاري عجب است
تو هيچ نه و اين همه پندار ترا
تا با تو بوم نخسبم از ياريها
تا بيتو بوم نخسبم از زاريها
سبحانالله كه هردو شب بيدارم
توفرق نگر ميان بيداريها
تا از تو جدا شده است آغوش مرا
از گريه كسي نديده خاموش مرا
در جان و دل و ديد فراموش نهاي
از بهر خدا مكن فراموش مرا
تا كي باشي ز دور نظارهٔ ما
ما چارهگريم و عشق بيچاره ما
جان كيست كمينه طفل گهوارهٔ ما
دل كيست يكي غريب آوارهٔ ما
تا عشق ترا است اين شكرخائيها
هر روز تو گوش دار صفرائيها
كارت همه شب شراب پيمائيها
مكر و دغل و خصومت افزائيها
جز عشق نبود هيچ دمساز مرا
ني اول و ني آخهر و آغاز مرا
جان ميدهد از درونه آواز مرا
كي كاهل راه عشق درباز مرا
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد