از بادهٔ لعل ناب شد گوهر ما
آمد به فغان ز دست ما ساغر ما
از بسكه همي خوريم مي بر سر مي
ما در سر مي شديم و مي در سر ما
انجيرفروش را چه بهتر جانا
ز انجيرفروشي اي برادر جانا
سرمست زئيم و مست ميريم اي جان
هم مست دوان دوان به محشر جانا
افسوس كه بيگاه شد و ما تنها
در دريائي كرانهاش ناپيدا
كشتي و شب و غمام و ما ميرانيم
در بحر خدا به فضل و توفيق خدا
اي آنكه نيافت ماه شب گرد ترا
از ماه تو تحفهها است شبگرد ترا
هر چند كه سرخ روست اطراف شفق
شهمات همي شوند رخ زرد ترا
اي آنكه چو آفتاب فرداست بيا
بيرون تو برگ و باغ زرد است بيا
عالم بيتو غبار و گرد است بيا
اين مجلس عيش بيتو سرد است بيا
اول به هزار لطف بنواخت مرا
آخر به هزار غصه بگداخت مرا
چون مهره مهر خويش ميباخت مرا
چون من همه از شدم بينداخت مرا
اي چرخ فلك به مكر و بدسازيها
از نطع دلم ببردهاي بازيها
روزي بيني مرا تو بر خوان فلك
سازم چون ماه كاسه پردازيها
اي باد سحر خبر بده مر ما را
در ره ديدي آن دل آتشپا را
ديدي دل پرآتش و پرسودا را
كز آتش بسوخت صد خارا را
اي اشك روان بگو دلافزاي مرا
آن باغ و بهار و آن تماشاي مرا
چون ياد كني شبي تو شبهاي مرا
انديشه مكن بيادبيهاي مرا
اي داده بنان گوهر ايماني را
داده بجوي قلب يكي كاني را
نمرود چو دل را به خليلي نسپرد
بسپرد به پشه، لاجرم جاني را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد