قصيده شماره ۲۶۹

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۶۹

۳۵ بازديد


دليت بايد پر عقل و سر ز جهل تهي
اگرت آرزوست امر و نهي و گاه و شهي
هنرت بايد از آغاز، اگر نه بي‌هنري
محال باشد جستن بهي و پيش گهي
كجاست جاي هنر جز به زير تيغ و قلم؟
بدين دو بر شود از چه به گاه شاه و رهي
قلم دليل صلاح است و تيغ رهبر جنگ
تو زين دو اي هنري مرد بر كدام رهي؟
قلم نشانهٔ عقل است و تيغ مايهٔ جور
يكي چو حنظل تلخ و يكي چو شهد شهي
به تيغ يك تن بهتر نيايد از سپهي
وگر چه جلدي تو يك تني نه يك سپهي
به تيغ بهتري تو به بتري‌ي دگري است
نگر به حال بدي‌ي ديگري مجوي بهي
بهي به نوك قلم جوي اگر همي خواهي
كه زان بهي دگري را نياوري تبهي
ازان تهي‌تر دستي مدان كه پر نشود
مگر بدانكه كند دست يار خويش تهي
خره به يار دهد خور، تو چون كه بستاني
زيار خويش خورش گر نه كمتر از خرهي؟
قلم بگير و فزوني مجوي و غبن مكش
اگر به حكمت و علم اندر اهل پايگهي
مكن بجاي بدان نيك ازانكه ظلم بود
چو نيك را به غلط جز به جاي او بنهي
عديل عدلي اگر با كريم با كرمي
رفيق حقي اگر با سفيه با سفهي
چو سيم و زر و سرب و آهن است و مس مردم
ز ترك و هندو و شهري و ره گذار و دهي
قلم بگير كه سنگ زر است نوك قلم
بدو پديد شودمان كه تو كهين گرهي
قلم جدا كند، اي شاه، كهتر از مهتر
به كوتهي و درازي مدان كهي و مهي
به پيش شيري صد خر همي ندارد پاي
دو من سرب بخورد ده ستير سيم گهي
اگر به تن چو كهي قيمتت بسي نبود
چو از خرد به سوي عاقلان سبك چو كهي
وگر به لب شكري بي‌مزه است شكر تو
چو بي‌مزه است سخنهات همچو آب چهي
ز جهل بتر زي اهل علم نيست بدي
زهر بدي بجهي چون ز جهل خود بجهي
ره در حكما گير و زين عدو بگريز
كه جز به عون حكيمان از اين عدو نرهي
ز عاقلان بگريزي از آنكه گويندت
دريغت اين قد و اين قامتي بدين شكهي
طبيب توست حكيم و تو با حكيم طبيب
هميشه خنجرت آهيخته و كمان به زهي
توي سزاي نكوهش،نكوهشم چه كني؟
نديد هرگز كاري كسي بدين سيهي
مرا به گاه و به تخت تو هيچ حاجت نيست
به دل چه كينه گرفتي ز من به بي‌گنهي؟
ز گردن و سر من گاه و تخت خويش مساز
چه كرده‌ام من اگر تو سزاي تخت و گهي؟
فره نجويم بر كس به عدل خرسندم
چرا كشم، چو نجويم همي فره، فرهي؟
اگر تو چند به مال و به ملك ده چو مني
به مال سوي تو نايد ز من كمال بهي
اگر بسنجد با من تو را ترازوي عقل
برون شوي به گواهي‌ي خرد ز مشتبهي
به روي خوب و به جسم قوي چه فخر كني؟
كه نه تو كردي بالاي خود چو سرو سهي
اگر گره بگشائي ز قول مرد حكيم
مهي سوي حكما گرچه روي پر گرهي
مگرد گرد در من، نه من به گرد درت
كه من ز تو ستهم همچو تو ز من ستهي
هنوز پاري پيرار رفتي از پيشم
چرا همي طلبي مر مرا بدين پگهي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد