آن شمع رخ تو لگني نيست بيا
وان نقش تو از آب مني نيست بيا
در خشم مكن تو خويشتن را پنهان
كان حسن تو پنهان شدني نيست بيا
آن دل كه شد او قابل انوار خدا
پر باشد جان او ز اسرار خدا
زنهار تن مرا چو شمع تنها مشمر
كو جمله به نمكزار خدا
"براي جستجو در رباعيات مولوي كليك كنيد"

مولانا جلالالدين محمد بلخي
مشهور به مولوي شاعر بزرگ قرن هفتم هجري قمري است. وي در سال ۶۰۴ هجري قمري در بلخ زاده شد. پدر وي بهاءالدين كه از علما و صوفيان بزرگ زمان خود بود به سبب رنجشي كه بين او و سلطان محمد خوارزمشاه پديد آمده بود از بلخ بيرون آمد و بعد از مدتي سير و سياحت به قونيه رفت. مولانا بعد از فوت پدر تحت تعليمات برهانالدين محقق ترمذي قرار گرفت. ملاقات وي با شمس تبريزي در سال ۶۴۲ هجري قمري انقلابي در وي پديد آورد كه موجب ترك مسند تدريس و فتواي وي شد و به مراقبت نفس و تذهيب باطن پرداخت. وي در سال ۶۷۲ هجري قمري در قونيه وفات يافت. از آثار او ميتوان به مثنوي، ديوان غزليات يا كليات شمس، رباعيات، مكتوبات، فيه مافيه و مجالس سبعه اشاره كرد.
آن لعل سخن كه جان دهد مرجان را
بيرنگ چه رنگ بخشد او مرجان را
مايه بخشد مشعلهٔ ايمان را
بسيار بگفتيم و نگفتيم آن را
آن كس كه ترا نقش كند او تنها
تنها نگذاردت ميان سودا
در خانه تصوير تو يعني دل تو
بر روياند دو صد حريف زيبا
از آتش عشق در جهان گرميها
وز شير جفاش در وفا نرميها
زانماه كه خورشيد از او شرمندهست
بيشرم بود مرد چه بيشرميها
آواز ترا طبع دل ما بادا
اندر شب و روز شاد و گويا بادا
آواز خسته تو گر خسته شود خسته شويم
آواز تو چون ناي شكرخا بادا
آن وقت كه بحر كل شود ذات مرا
روشن گردد جمال ذرات مرا
زان ميسوزم چو شمع تا در ره عشق
يك وقت شود جمله اوقات مرا
از ذكر بسي نور فزايد مه را
در راه حقيقت آورد گمره را
هر صبح و نماز شام ورد خود ساز
اين گفتن لا اله الا الله را
از حال نديده تيره ايامان را
از دور نديده دوزخ آشامان را
دعوي چكني عشق دلارامان را
با عشق چكار است نكونامان را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد