اي خواجه به خواب درنبيني ما را
تا سال دگر دگر نبيني ما را
اي شب هردم كه جانب ما نگري
بيروشني سحر نبيني ما را
اي دل بچه زهره خواستي ياري را
كو كرد هلاك چون تو بسياري را
دل گفت كه تا شوم همه يكتائي
اين خواستم كه بهر همين كاري را
اي دريا دل تو گوهر و مرجان را
درباز كه راه نيست كم خرجان را
تن همچو صدف دهان گشاده است كه آه
من كي گنجم چو ره نشد مرجان را
اي در سر زلف تو پريشانيها
واندر لب لعلت شكرافشانيها
گفتي ز فراق ما پشيمان گشتي
اي جان چه پشيمان كه پشيمانيها
اي سبزي هر درخت و هر باغ و گيا
اي دولت و اقبال من و كار و كيا
اي خلوت و اي سماع و اخلاص و ريا
بيحضرت تو اين همه سوداست بيا
اي دوست به دوستي قرينيم ترا
هرجا كه قدم نهي زمينيم ترا
در مذهب عاشقي روا كي باشد
عالم تو ببينيم و نه بينيم ترا
اين روزه چو غربال به بيزد جان را
پيدا آرد قراضهٔ پنهان را
جاني كه كند خيره مه تابان را
بيپرده شود نور دهد كيوان را
اين آتش عشق ميپزاند ما را
هر شب به خرابات كشاند ما را
با اهل خرابات نشاند ما را
تا غير خرابات نداند ما را
اي شب شادي هميشه بادي شادا
عمرت به درازي قيامت بادا
در ياد من آتشي از صورت دوست
اي غصه اگر تو زهره داري يادا
بر رهگذر بلا نهادم دل را
خاص از پي تو پاي گشادم دل را
از باد مرا بوي تو آمد امروز
شكرانهٔ آن به باد دادم دل را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد