من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۵۵

۳۳ بازديد


آن جنگي مرد شايگاني
معروف شده به پاسباني
در گردنش از عقيق تعويذ
بر سرش كلاه ارغواني
بر روي نكوش چشم رنگين
چون بر گل زرد خون چكاني
بر پشت فگنده چون عروسان
زربفت رداي پرنياني
بسيار نكوتر از عروسان
مردي است به پيري و جواني
بي‌زن نخورد طعام هرگز
از بس لطف و ز مهرباني
تا زنده هميشه چون سواري
با بانگ و نشاط و شادماني
واندر پس خويش دو علامت
كرده است به پاي، خسرواني
آلوده به خون كلاه و طوقش
اين است ز پردلي نشاني
نه لشكري است اين مبارز
بل حجرگي است و شايگاني
از گوشهٔ بام دوش رازي
با من بگشاد بس نهاني
گفتا كه «به شب چرا نخسپي؟
وز خواب و قرار چون رماني؟
يا چون نكني طلب چو ياران
داد خود از اين جهان فاني؟
نوروز ببين كه روي بستان
شسته است به آب زندگاني
واراسته شد چون نقش ماني
آن خاك سياه باستاني
بر سر بنهاد بار ديگر
نو نرگس تاج اردواني
درويش و ضعيف شاخ بادام
كرده است كنار پر شياني
گيتي به مثل بهشت گشته است
هرچند كه نيست جاوداني
چون شاد نه‌اي چو مردمان تو؟
يا تو نه ز جنس مردماني؟
آن مي‌طلبد همي و آن گل
چون تو نه چنين و نه چناني؟
چون كار تو كس نديد كاري
امروز تو نادرالزماني
تو زاهدي و سوي گروهي
بتر ز جهود و زندخواني
بر دين حقي و سوي جاهل
بر سيرت و كيش هندواني
سودت نكند وفا چو دشمن
از تو به جفا برد گماني
سنگ است و سفال بردل او
گر بر سر او شكر فشاني
زين رنج تو را رها نيارد
جز حكم و قضاي آسماني»
گفتم كه: به هر سخن كه گفتي
زي مرد خرد ز راستاني
خوابم نبرد همي كه زيرا
شد راز فلك مرا عياني
بشنودم راز او چو ايزد
برداشت زگوش من گراني
گيتي بشنو كه مي چه گويد
با بي‌دهني و بي‌زباني
گويد كه «مخسپ خوش ازيرا
من منزلم و تو كارواني»
هركو سخن جهان شنوده است
خوار است به سوي او اغاني
غره چه شوي به دانش خويش؟
چون خط خداي بر نخواني؟
زيرا كه دگر كسان بدانند
آن چيز كه تو همي بداني
واكنون كه شنودم از جهان من
آن نكتهٔ خوب رايگاني
كي غره شود دل حزينم
زين پس به بهار بوستاني؟
خوش باد شب كسي كه او را
كرده است زمانه ميزباني
من دين ندهم ز بهر دنيا
فرشم نه بكار و نه اواني
الفنجم خير تا توانم
از بيم زمان ناتواني
اي آنكه همي به لعنت من
آواز بر آسمان رساني
از تو بكشم عقاب دنيا
از بهر ثواب آن جهاني
دل خوش چه بوي بدانكه ناصر
مانده است غريب و مندخاني
آگاه نه‌اي كز اين تصرف
بر سود منم تو بر زياني
من همچو نبي به غارم و تو
چون دشمن او به خان و ماني
روزي بچشي جزاي فعلت
رنجي كه همي مرا چشاني
جائي كه خطر ندارد آنجا
نه سيم زده نه زر كاني
وانجا نرود مگر كه طاعت
نه مهتري و نه با فلاني
پيش آر قران و بررس از من
از مشكل و شرحش و معاني
بنكوه مرا اگر ندانم
به زانكه تو بي‌خرد برآني
ليكن تو نه‌اي به علم مشغول
مشغول به طاق و طيلساني
اي مسكين حجت خراسان
بر خوگ رمه مكن شباني
كي گيرد پند جاهل از تو؟
در شوره نهال چون نشاني؟


قصيده شماره ۲۵۹

۳۲ بازديد


جهانا عهد با من جز چنين بستي
نياري ياد از آن پيمان كه كرده‌ستي
اگر فرزند تو بودم چرا ايدون
چو بد مهران ز من پيوند بگسستي؟
فرود آوردي آنچه‌ش خود برآوردي
گسستي هرچه كان را خود بپيوستي
بسي بسته شكستي پيش من، پس چون
نگوئي يك شكستهٔ خويش كي بستي؟
بگوئي وانگهي از گفته برگردي
بدان ماند كه گوئي بي‌هش و مستي
نگار كودكي را كه‌ش به من دادي
به آب پيري از رويم فرو شستي
چه كردم چون نسازد طبع تو با من؟
بدان ماند كه گوئي نايم و پستي
ز رنج تو نرستم تا برستم من
چه چيزي تو كه نه رستي و نه رستي؟
وگر چند از تو سختي بينم و محنت
ندارم دست باز از تو بدين سستي
بكوشم تا ز راه طاعت يزدان
به بامت بر شوم روزي از اين پستي
به عهد ايزدي چون من وفا كردم
ندارم باك اگر تو عهد بشكستي
به شستم سال چون ماهي در شستم
به حلقم در تو، اي شستم، قوي شستي
زمانه هرچه دادت باز بستاند
تو، اي نادان تن من، اين ندانستي
شكم مادرت زندان اول بودت
كه اينجا روزگاري پست بنشستي
گمان بردي كه آن جاي قرار توست
ازان بهتر نه دانستي و نه جستي
جهان يافتي با راحت و روشن
چو زان تنگي و تاريكي برون جستي
بدان ساعت كه از تنگي رها گشتي
شنوده‌ستي كه چون بسيار بگرستي؟
ز بيم آنكه جاي بتر افتادي
ندانستي كه‌ت اين به زان كزو رستي
چه خانه است اين كزو گشت اين گشن لشكر
يكي هندو يكي سگزي يكي بستي
اگر نه بي‌هش و مستي ز ناداني
از اينجا چون نگيرد مر تو را مستي ؟
چو شاخ تر بررستي و چون نخچير
ر بر جستي و شست از ساليان رستي
به گاه معصيت بر اسپ ناشايست
و نابايست مر كس را نپايستي
كنون زينجا هم از رفتن همي ترسي
نگشتي سير از اين عمري كه اندستي
چرا آن را كه‌ت او كرد اين بلند ايوان
به طوع و رغبت اي هشيار نپرستي؟
از اين پنجاه و نه بنگر چه بد حاصل
تو را اكنون كه حاصل بر سر شستي
وزينجا چون توان و دست گه داري
چرا زي دشت محشر توشه نفرستي؟
چرا امروز چيزي باز پس ننهي؟
چرا ننديشي از بيم تهي‌دستي؟
كه ديو توست اين عالم فريبنده
تو در دل ديو ناكس را نپيخستي
به دست ديو دادي دل خطا كردي
به دست ديو جان خويش را خستي
به جاي خويش بد كردي چو بد كردي
كرا شاني چو مر خود را نشايستي؟
به كستي با فلك بيرون چرا رفتي؟
كجا داري تو با او طاقت كستي؟
عدوي تو تن است اي دل حذر كن زو
نتاوي با كس ار با او نتاوستي
كمر بسته همي تازي و مي‌نازي
كمر بسته چنين درخورد و بايستي
تو با ترسا به يك نرخي سوي دانا
اگرچه تو كمر بستي و او كستي
تو را جائي است بس عالي و نوراني
چو بيرون جستي از جاي بدين گستي
بياموزي قياس عقلي از حجت
اگر مرد قياس حجتي هستي
تفكر كن كه تو مر بودني‌ها را
چو بنديشي ز حال بود فهرستي


قصيده شماره ۲۵۸

۳۲ بازديد


آن قوت جواني وان صورت بهشتي
اي بي‌خرد تن من از دست چون بهشتي؟
تا صورتت نكو بود افعال زشت كردي
پس فعل را نكو كن اكنون كه زشت گشتي
پشتي ضعيف بودت اين روزگار، چون دي
طاووس‌وار بودي و امروز خارپشتي
گر جوهريت بودي بر روي خوب صورت
آن نيكوي نگشتي هرگز بدل به زشتي
واكنون كه عاريت بود آن نيكوي ببردند
از دل برون كن اي تن اين انده و درشتي
بحري است ژرف عالم كشتيش هيكل تو
عمرت چو باد و گردون چون بادبان كشتي
عطاروار يك چند از كبر و ناز و گشي
سنبل به عنبر تر بر سر همي سرشتي
واكنون كه ريسمان گشت آن سنبلت همانا
اين زشت ريسمان را بر دوك مرگ رشتي
اي جسته دي ز دستت فردا به دست تو نه
فردا درود بايد تخمي كه ديش كشتي
پنجاه سال رفتي از گاهواره تا گور
بر ناخوشي بريدي راهي بدين شبشتي
راهي است اين كه همبر باشد درو به رفتن
درويش با توانگر با مزگتي كنشتي
ليكن دو راه آيد پيش اين روندگان را
كانجا جدا بباشد از دوزخي بهشتي
در معده‌ت آتش آمد مشغول شد بدو دل
تا دين بدين بهانه از پيش برنوشتي
فتنه شدي و بي دين بر آتش غريزي
آتش پرست گشتي چون مرد زردهشتي
كوشش به حيله آمد با خوردنت برابر
بي‌هيچ سود كردي زين شهر برگذشتي
گوئي كه من ندانم چيزي و بي‌گناهم
نيزت گنه چه بايد چون خويشتن بكشتي؟
با يكتنه تن خود چون بس همي نيائي
اندر مصاف مردان چه مرد هفت و هشتي
گر در بهشت باشد نادان بي‌تعبد
پس در بهشت باشد نخچير و گور دشتي
چون گوروار دايم بر خوردن ايستادي
اي زشت ديو مردم در خورد تير وخشتي
اي حجت خراسان بانگت رسيد هرجا
گوئي كز آسمان بر سنگ اوفتاده طشتي


قصيده شماره ۲۶۲

۳۳ بازديد


بر مركبي به تندي شيطاني
گشتم بگرد دهر فراواني
انديشه بود اسپ من و، عقلم
او را سوار همچو سليماني
گوئي درشت و تيره همي بينم
آويخته ز نادره ايواني
ايوان به گرد گوي درون گردان
وز بس چراغ و شمع چو بستاني
بنگر بدو اگرت همي بايد
بر مبرم كبود گلستاني
گاهي گمان همي برمش باغي
گه باز تنگ و ناخوش زنداني
افزون شونده‌اي نه همي بينم
كو را همي نيابد نقصاني
نوها همي خلق شود و هرگز
نشنيد كس كه نو شد خلقاني
وانچ او خلق شود چه بود؟ محدث
هر عاجزي نداند و ناداني
پس محدث است عالم جسماني
زين خوبتر چه بايد برهاني؟
گوئي است اين حديث و برو هر كس
برده‌است دست خويش به چوگاني
رفتم به نزد هر سرو سالاري
گشتم به گرد هر در و ميداني
خوردم ز مادران سخن هر يك
شيري دگر ز ديگر پستاني
دامي نهاده ديدم هر يك را
وز بهر صيد ساخته دكاني
هر مفلسي نشسته به صرافي
پر باده كرده سائلي انباني
دعوي همي كنند به بزازي
هر ناكسي و عاجز و عرياني
بي‌تخم و بي‌ضياع يكي ورزه
از خويشتن بساخته دهقاني
بي‌هيچ علم و هيچ حقومندي
در پيشگه نشسته چو لقماني
از علم جز كه نام نداند چيز
اين حال را كه داند درماني؟
چون كاغذ سپيد كه بر پشتش
باشد به زرق ساخته عنواني
اي بانگ بر گرفته به دعوي‌ها
چندان كه مي‌نبايد چنداني
بس‌مان ز بانگ دست مغني،بس
هات هزاردستان دستاني
گر بانگ بي‌معاني‌مان بايد
انگشت برزنيم به پنگاني
هر غيبه‌اي ز جوشن قولت را
دارم ز علم ساخته پيكاني
نه مرد بارنامه و تزويرم
از ماهيي شناسم ثعباني
دين ديگر است و نان طلبي ديگر
بگذار دين و رو سپس ناني
دين گوهري است خوب كه عقل او را
كان الهي است، عجب كاني
كاني كه با خرندهٔ اين گوهر
عهدي عظيم گيرد و پيماني
مر گوهر خرد را نسپارد
نه هيچ مدبري و نه شيطاني
در باز كرد سوي من اين كان را
بگشاد قفل بسته سخن‌داني
دست سخن ببست و به من دادش
هرگز چينن نكرد كس احساني
بنده بدين شده است سخن پيشم
نارد بدانچه خواهم عصياني
من چون زبان به قول بگردانم
اندر سخن پديد شود جاني
چون گشت حال خلق جهان يارب
بفرست در جهانت نگهباني
كس ننگرد همي به سوي دينت
وز راستي نداند بهتاني
متواري است و خوار و فرومانده
هرجا كه هست پاك مسلماني
اي كرده خير خيره تو را حيران
چون خويشتن معطل و حيراني
بنديش تا بر آنچه همي گوئي
از عقل هست نزد تو ميزاني
غره شدي بدانچه پسنديدت
هر كاهل خسيس تن آساني
هرچيز با قرين خود آرامد
جغدي گرد قرار به ويراني
اين است آن مثل كه «فرو نايد
خر بنده جز به خان شترباني»
بر طاعت مطيع همي خندد
مانند نيستت بجز از ماني
تاوان اين سخن بدهي فردا
تاواني و، چه منكر تاواني
از منزل شريعت رفته‌ستي
واندر نهاده سر به بياباني
اعني كه من جدا شوم از عامه
رايي دگر بگيرم و ساماني
اي كرده خمر مغز تو را خيره،
مستي تو در ميانهٔ مستاني
در مغز پرفساد كجا آيد
جز كز خيال فاسد مهماني؟
اي حجت خراسان، كوته كن
دست از هر ابلهي و سر اوشاني
دين‌ورز و با خداي حوالت كن
بد گفتن از فلاني و بهماني


قصيده شماره ۲۶۱

۳۲ بازديد


اي گشته سوار جلد بر تازي
خر پيش سوار علم چون تازي؟
تازيت ز بهر علم و دين بايد
بي‌علم يكي است رازي و تازي
گر تازي و علم را به دست آري
شايد كه به هردو سر بيفرازي
بي‌علم به دست نايد از تازي
جز چاكري و فسوس و طنازي
نازت ز طريق علم دين بايد
نازش چه كني به شعر اهوازي؟
اي بر ره بازي اوفتاده بس
يك ره برهي ازين ره بازي
از طاعت خفته‌اي و بر بازي
چون باز به ابر بر به پروازي
بازي است زمانه بس رباينده
با باز زمانه چون كني بازي
بازي رسني نه معتمد باشد
بس بگسلد اين رسنت، ايا غازي
اي ديو دوان چرا نمي‌بيني
از جهل نشيب دهر از افرازي
تازنده زمان چو ديو مي‌تازد
تو از پس ديو خيره مي‌تازي
بازي ز كجات مي‌فراز آيد
اي مانده به قعر چاه صد بازي؟
رازي است بزرگ زير چرخ اندر
بي‌دين تو نه اهل آن چنان رازي
انبازانند دينت با دنيا
چون با تن توست جان به انبازي
دنيا به تگ اندر است دينت كو؟
بي‌دين به جهان چرا همي نازي؟
غرقه شده‌اي به بحر دنيا در
يا هيچ همي به دين نپردازي
با آز هگرز دين نياميزد
تو رانده ز دين به لشكر آزي
آواز گلوي بخت شوم آزست
تو فتنه شده برين به آوازي
غمز است هر آنچه‌ت آز مي‌گويد
مشنو به گزاف از آز غمازي
با دهر كه با تو حيله‌ها سازد
اي غره شده چرا همي سازي؟
بنگر كه جهانت مي‌بينجامد
هر روز تو كار نو، چه آغازي؟
آن را كه‌ت ازو همي رسد خواري
اي خواري‌دوست خيره چه نوازي
اي بز و زبون تن ز بهر تن
همواره چرا زبون بزازي
اين جاهل را به بز چون پوشي
در طاعت و علم خويش نگدازي
تا كي بود اين بنا طرازيدن؟
چون خوابگه قديم نطرازي؟
اي حجت، كاز خرد باشد
همواره تو زين بدل در اين كازي


قصيده شماره ۲۶۰

۳۵ بازديد


اي گرد گرد گنبد طاروني
يكبارگي بدين عجبي چوني؟
گردان منم به حال و نه گردونم
گردان نه‌اي به حال و تو گردوني
گر راه نيست سوي تو پيري را
مر پيري مرا ز چه قانوني؟
زيرا كه روزگار دهد پيري
وز زير روزگار تو بيروني
اكنونيان روان و تو برجائي
زيرا كه نيست جسم تو اكنوني
درويش توست خلق به عمر ايراك
از عمر بي‌كناره تو قاروني
درويش دون بود، همه دونانند
اينها و، بر نهاده به تو دوني
هر كس كه دون شمارد قارون را
از ناكسيش باشد و مجنوني
فرزند توست خلق و مر ايشان را
تو مادر مبارك و ميموني
بر راه خلق سوي دگر عالم
يكي رباط يا يكي آهوني
اي پير، بر گذشته جواني چون
ديوانه‌وار غمگن و محزوني؟
ديوي است كودكي، تو به ديوي بر،
گر ديو نيستي، ز چه مفتوني؟
پنجاه و اند سال شدي، اكنون
بيرون فگن ز سرت سرا كوني
گوئي كه روزگار دگرگون شد
اي پير ساده‌دل، تو دگرگوني
سروي بدي به قد و به رخ لاله
اكنون به رخ زرير و به قد نوني
گلگون رخت چو شست بهار ازور
بگذشت گل بگشت ز گلگوني
مال تو عمر بود بخوردي پاك
آن را به بي‌فساري و ملعوني
اكنون ز مفلسي چه نوي چندين
بر درد مالي و غم مغبوني؟
آن كس كه دي هميت فريغون خواند
اكنون به سوي او نه فريغوني
وان را كه نوش و شهد و شكر بودي
امروز زهر و حنظل و طاعوني
با تو فلك به جنگ و شبيخون است
پس تو چه مرد جنگ و شبيخوني؟
هرشب زخونت چون بخورد لختي
چيزي نماني ار همه جيحوني
گر خون تو نخورد به شب گردون
پس كوت آن رخان طبرخوني؟
مشغول تن مباش كزو حاصل
نايدت چيز جز همه واروني
از حلق چون گذشت شود يكسان
با نان خشك قليهٔ هاروني
جان را به علم و طاعت صابون زن
جامه است مر تو را همه صابوني
خاك است مشك و عنبر و تو خاكي
گرچه ز مشك و عنبر معجوني
ملكت نماند و گنج برافريدون
ايمن مباش اگر تو فريدوني
افزونيي كه خاك شود فردا
آن بي‌گمان كمي است نه افزوني
كار خر است خواب و خور اي نادان
پس خر توي اگر تو هميدوني
مردم ز علم و فضل شرف يابد
نز سيم و زر و از خز طاروني
از علم يافت نامور افلاطون
تا روز حشر نام فلاطوني
با جاهلان از آرزوي دانش
با قال و قيل و حيلت و افسوني
از جهل خويشتن چو خود آگاهي
پس سوي خويشتن فتنه و شمعوني
دانا به يك سؤال برون آرد
جهل نهفته از تو به هاموني
تو سوي خاص خلق سيه‌سنگي
گر سوي عام لولوي مكنوني
علم است كيمياي بزرگي‌ها
شكر كندت اگر همه هپيوني
شاگرد اهل علم شوي به زان
كاكنون رهي و چاكر خاتوني
مردم شوي به علم چو ماذون كو
داعي شود به علم ز ماذوني
ذوالنوني از قياس تو اي حجت
درياست علم دين و تو ذوالنوني


قصيده شماره ۲۶۴

۳۴ بازديد


جهانا مرا خيره مهمان چه خواني؟
كه تو ميزباني نه بس نيك خواني
كس از خوان تو سير خورده نرفته است
ازين گفتمت من كه بد ميزباني
چو سيري نيابد همي كس ز خوانت
هم آن به كه كس را به خوانت نخواني
يكي نان دهي خلق را مي وليكن
اگرشان يكي نان دهي جان ستاني
نه‌ام من تو را يار و درخور، جهانا
همي دانم اين من اگر تو نداني
ازيرا كه من مر بقا را سزاام
نباشد سزاي بقا يار فاني
مرا بس نه‌اي تو ازيرا حقيري
اگرچه به چشمم فراخ و كلاني
ز تو سير ناگشتن من تو را بس،
جهانا، برين كه‌ت بگفتم نشاني
چو اين پنج روزم همي بس نباشي
نه بس باشيم مدت جاوداني
تو مي‌ماند خواهي و من جست خواهم
جهان گر توي پس مرا چون جهاني
جهانا، زبان تو من نيك دانم
اگرچه تو زي عاميان بي‌زباني
چو زين پيش زان سان كه بودي نماندي
يقينم كزين پس بر اين سان نماني
به مردم شده‌ستي تو با قدر و قيمت
كه زر است مردم تو را و تو كاني
چه كاني؟ ندانم همي عادت تو
كه از گوهر خويش مي خون چكاني
تو، اي پير مانده به زندان پيري،
ز درد جواني چنين چون نواني؟
جوانيت بايد همي تا دگر ره
فرومايگي را به غايت رساني
ز رود و سرود و نبيد و فسادت
زنا و لواطت چو خر كامراني
گرفتار اين فعل‌هائي تو زيرا
به دل مفسدي گر به تن ناتواني
مخالف شده‌ستي تن و جان و دل را
تنت زاهد است و دل و جانت زاني
چو بازي شكسته پر و دم بماندي
جز اين نيست خود غايت بدنشاني
به حسرت جواني به تو باز نايد
چرا ژاژخائي، چرا گربه‌شاني؟
جواني ز ديوي نشان است ازيرا
كه صحبت ندارد خرد با جواني
اگر با جواني خرد يار باشد
يكي اتفاقي بود آسماني
جوان خردمند نزديك دانا
چو دري بود كش به زر در نشاني
دو تن دان همه خلق را، پاك پورا،
يكي اين جهاني يكي آن جهاني
جوان گر برين مهر دارد، نكوهش
نيايد ز دانا بر اين مهرباني
تو، اي پير، با اسپ كرهٔ جوانان
خر لنگ خود را كجا مي‌دواني؟
درخت خرد پيري است، اي برادر،
درختش عيان است و بارش نهاني
بيا تا ببينم چه چيز است بارت
كه زردي و كوژي چو شاخ خزاني
چرا بار ناري چو خرما سخن‌ها؟
همانا كه بيدي ز من زان رماني
جواني يكي مرغ بودت گر او را
بدادي به زر نيك بازارگاني
اگر سود كردي خرد، نيست باكي
ازانك از جواني كنون بر زياني
جواني يكي كاروان است، پورا،
مدار انده از رفتن كارواني
نشان جواني بشد زان مخور غم
جوان از ره دانش اكنون به جاني
اگر شادمان و قوي بودي از تن
به جانت آمد از قوت و شادماني
ازين پيش ميلت به نان بود و اكنون
يكي مرد نامي شد آن مرد ناني
نهال تنت چون كهن گشت شايد
كه در جان ز دين تو نهالي نشاني
نهالي كه چون از دلت سر برآرد
سر تو برآيد به چرخ كياني
نهالي كه باغش دل توست و ز ايزد
برو مر خرد را رود باغباني
تو را جان جان است دين، اي برادر
نگه كن به دل تا ببيني عياني
تنت را همي پاسباني كند جان
چو مر جانت را دين كند پاسباني
اگر جانت را دين شبان است شايد
كه بر بي‌شبانان بجوئي شباني
وگر بر ره بي‌شبانان رواني
نيابي از اين بي‌شبانان شباني
زمينيت را چون زمين باز خواهد
زمان باز خواهدت عمر زماني
تو اندر دم اژدهائي نگه كن
كه جان را از اين اژدها چون رهاني
كنون كرد بايد طلب رستگاري
كه با تن رواني نه بي‌تن رواني
كه تو چون رواني چنين پست منشين
كه با تو نماند بسي اين رواني
نماني نه در كاروان نه به خانه
نه بي‌زندگاني نه با زندگاني
تو را در قران وعده اين است از ايزد
چرا برنخواني گر اهل قراني؟
تو را جز كه حجت دگر كس نگويد
چنين نغز پيغام‌هاي جهاني


قصيده شماره ۲۶۳

۳۲ بازديد


بهار دل دوستدار علي
هميشه پر است از نگار علي
دلم زو نگار است و علم اسپرم
چنين واجب آيد بهار علي
بچن هين گل، اي شيعت و خسته كن
دل ناصبي را به خار علي
از امت سزاي بزرگي و فخر
كسي نيست جز دوستدار علي
ازيرا كز ابليس ايمن شده است
دل شيعت اندر حصار علي
علي از تبار رسول است و نيست
مگر شيعت حق تبار علي
به صد سال اگر مدح گويد كسي
نگويد يكي از هزار علي
به مردي و علم و به زهد و سخا
بنازم بدين هر چهار علي
ازيرا كه پشتم ز منت به شكر
گران است در زير بار علي
شعار و دثارم ز دين است و علم
هم اين بد شعار و دثار علي
تو اي ناصبي خامشي ايرا كه تو
نه‌اي آگه از پود و تار علي
محل علي گر بداني همي
بينديشي از كار و بار علي
مكن خويشتن مار بر من كه نيست
تو را طاقت زهر مار علي
به بي‌دانشي هر خسي را همي
چرا آري اندر شمار علي؟
علي شير نر بود ليكن نبود
مگر حربگه مرغزار علي
نبودي در اين سهمگن مرغزار
مگر عمرو و عنتر شكار علي
يكي اژدها بود در چنگ شير
به دست علي ذوالفقار علي
سه لشكر شكن بود با ذوالفقار
يمين علي با يسار علي
سران را درافگند سر زير پاي
سر تيغ جوشن گذار علي
نبود از همه خلق جز جبرئيل
به حرب حنين نيزه‌دار علي
به روز هزاهز يكي كوه بود
شكيبا، دل بردبار علي
چو روباه شد شير جنگي چو ديد
قوي خنجر شيرخوار علي
همي رشك برد از زن خويش مرد
گه حملهٔ مردوار علي
گر از غارت ديو ترسي همي
درآمدت بايد به غار علي
به غار علي در نشد كس مگر
به دستوري كاردار علي
ز علم است غار علي، سنگ نيست
نشايد به سنگ افتخار علي
نبيني به غار اندرون يكسره
سراي و ضياع و عقار علي
نبارد مگر ز ابر تاويل قطر
بر اشجار و بر كشت زار علي
نبود اختيار علي سيم و زر
كه دين بود و علم و اختيار علي
شريعت كجا يافت نصرت مگر
ز بازوي خنجر گزار علي؟
ز كفار مكه نبود ايچ كس
به دل ناشده سوكوار علي
سر از خس برون كرد نارست هيچ
كس اندر همه روزگار علي
هميشه ز هر عيب پاكيزه بود
زبان و دو دست و ازار علي
گزين و بهين زنان جهان
كجا بود جز در كنار علي؟
حسين و حسن يادگار رسول
نبودند جز يادگار علي
بيامد به حرب جمل عايشه
بر ابليس زي كارزار علي
بريده شد ابليس را دست و پاي
چو بانگ آمد از گيرودار علي
از آتش نيابند زنهار كس
چو نايند در زينهار علي
كه افگند نام از بزرگان حرب
مگر خنجر نامدار علي؟
به بدر و احد هم به خيبر نبود
مگر جستن حرب كار علي
پس آنك او به بنگاه مي‌پخت ديگ
به هنگام خور بود يار علي
شتربان و فراش با ديگ‌پز
نبودند جز پيشكار علي
سواري كه دعوي كند در سخن
بيا، گو، من اينك سوار علي
اگر ناصبي گوش دارد زمن
نكو حجت خوش‌گوار علي
به حجت به خرطومش اندر كشم
علي‌رغم او من مهار علي
وگر سر بتابد به بي‌دانشي
ز علم خوش بي‌كنار علي
نيايد به دشت قيامت مگر
سيه روي و سر پرغبار علي


قصيده شماره ۲۶۷

۳۱ بازديد


مردم اگر اين تن ساسيستي
جز كه يكي جانور او كيستي؟
جانوران بنده‌ش گشتي اگر
مردم تو جوهر ناريستي
رمز سخن‌هاي من ار دانيي
قول منت مژده به شاديستي
وعده نبوديش به ملك ابد
گر گهرش گوهر فانيستي
نعمت باقي نرسيدي بدو
گر نه از اين جوهر باقيستي
مايه اگر چرخ و طبايع بدي
هيچ نه زادي كس و نه زيستي
گر تو تن خود را بشناسيي
نيز تو را بهتر ازين چيستي؟
خويشتن خود را دانستيي
گرت يكي دانا هاديستي
گر خبرستيت كه تو كيستي
كار جهان پيش تو بازيستي
بازي گيتي است چرا جستيش
گرت به كردار تو اصليستي؟
داني اگر بازي، باري، بد است
گر نه، پس آن بازي شاديستي
گر خبري هست ازين سوي تو
جستن بيشي همه پيشيستي
جستن پيشيت بفرمودمي
گرت به پيشي در بيشيستي
لابل بيشي نبود جز به فضل
فضل چه گوئي كه چه شهريستي؟
هست بسوي تو همانا چنانك
فضل به دانستن تازيستي
فضل به شعر است تو گوئي، مگر
سوي تو شعر آيت كرسيستي
شعر تو ژاژست، مگر سوي تو
فضل همه ژاژ درانيستي
نيست چنين، ور نه بجاي قران
شعر و رسالت‌ها صابيستي
فضل اگر تازي بودي و شعر
راوي تو همبر مقريستي
فضل به تاويل قران است و مرد
داندي ار مغزش صافيستي
تاويل بالله نمودي تو را
رهبرت ار مصحف كوفيستي
آرزوي خواند قرآنت نيست
جز كه مگر نام تو قاريستي
خواندن بي‌معني نپسنديي
گر خردت كامل و وافيستي
خيره شدستم ز تو گويم مگر
مذهب تو مذهب طوطيستي
فوطه بپوشيئي تا عامه گفت
«شايد بودن كاين صوفيستي»
گرت به فوطه شرفي نو شدي
فوطه‌فروش تو بهشتيستي
راه نبيني تو و گوئي دلت
رانده مگر در شب تاريستي
راست همي گويم بر من مكن
روي ترش گوئي تيزيستي
رنگ نيابي همي از علم و بوي
گوئي نه چشم و نه بينيستي
روي نياري بسوي شهر علم
گوئي مسكنت به واديستي
ز آب خرد خشك نگشتي زبانت
گرت يكي مشفق ساقيستي
ز آب خرد گر خبرستي تو را
ميل تو زي مذهب شاعيستي
گر برسيدي به لبت آب من
آب تو نزديك تو درديستي
بندهٔ جهلي و بمانده بدانك
جان تو را جهل زغاريستي
گر نبدي فضل خدا و رسول
كي ز كسي طاعت و نيكيستي
اين سخن اي غافل كي گفتمي
گرنه چنين محكم و عاليستي؟
نه سخن خوب و نه پند و نه علم
كس نه مزكي و نه قاضيستي
زينت سؤالي كنم ار يارمي
پاسخ اگرت از دل ياريستي
داني گر هيچ نبودي رسول
خلق نه طاغي و نه عاصيستي؟
وانگه كس برده نگشتي ز خلق
نه نكبستي و نه شاديستي؟
در خلل ظلمت بودي اگر
خلق ز پيغمبر خاليستي؟
اينت بسنده است، اگر خواهيي
بشمرمي برتر ازين بيستي
نيست تو را طاقت اين پند سخت
هستي اگر، نفس تو زاكيستي


قصيده شماره ۲۶۶

۳۳ بازديد


ايا هميشه به نوروز سوي هر شجري
تو ناپديد و پديد از تو بر شجر اثري
توي كه جز تو نپنداشت با بصارت خويش
عفيفه مريم مر پور خويش را پدري
به تو نداد كسي مال و متهم تو بوي
چو گشت مفلس هر شوربخت بي‌هنري
خبر همي ز تو جويند جملگي غربا
و گرچه نيست تو را هرگز از خبر خبري
به نوبهار تو بخشي سلب به هر دشتي
به مهرگان به تو بخشد لباس هر شجري
ز بيم تيغ چو تو بگذري به آذر و دي
زره به روي خود اندر كشند هر شمري
مگر كه پيش تو سالار، كرد نتوانند
به شرق و غرب ز دريا سپاه از سفري
به نوبهار ز رخسار دختران درخت
نقاب سبز تو داني گشاد هر سحري
چو سرد گوي شوي باغ زرد روي شود
برون نيارد از بيم دختريش سري
به گرد خويش در آرد كنون ز بيم تو چرخ
ز سند و زنگ و حبش بي‌قياس و مرحشري
به سان طير ابابيل لشكري كه همي
بيوفتد گهري زو به جاي هر حجري
چو خيمه‌اي شود از ديبهٔ كبود فلك
كه بر زنند به زيرش ز مخمل آستري
كنون ببارد شاخي كه داشت بار عقيق
ز مهره‌هاي بلورين ساده سود بري
چو صدهزاران زرينه تير بودي مهر
كنونش بنگر چون آبگينگين سپري
رسوم دهر همين است كس نديد چنو
نه مهرباني هرگز نه نيز كينه‌وري
همي رسند ازو بي‌گناه و بي‌هنري
يكي به فرق ثريا يكي به تحت ثري
زخلق بيشتر اندر جهان كه حيرانند
همي دوند چو بي‌هوش هر كسي به دري
يكي به جستن نفعي همي دود به فراز
يكي به سوي نشيبي به جستن از ضرري
يكي همي پذيرد به خواهش اسپ و ستام
يكي به لابه نيابد ضعيف لاشه خري
به عز و ناز به گه بر نشسته بد فعلي
نژند و خوار بمانده به در نكو سيري
بدين سبب متحير شدند بي‌خردان
برفت خلق چو پروانه هر سو نفري
يكي همي نبرد ظن كه هست عالم را
برون ازو و كسي هيچ زير و يا زبري
يكيت گويد برگي مگر به علم خداي
نيوفتد ز درختي هگرز و نه ثمري
يكيت گويد يكي به عمر كم نشود
ز خلق تا ننشيند به جاي او دگري
يكيت گويد كاين خلق بي‌شمار همه
ز روزگار بزايد ز ماده‌اي و نري
يكيت گويد كافتاده‌اند چون مستان
كه با ما مي‌نشناسند از بهي بتري
كسي نبيني كو راه راست يارد جست
مگر كه بر پدرش فتنه گشت هر پسري
يكيت گويد من بر طريق بهمانم
كه نيز نايد بيرون دگر چنو ز هري
يكيت گويد خواجه امام كاغذمال
يكي فريشته بود او به صورت بشري
امام مفتخر بلخ قبةالاسلام
طريق سنت را ساخته است مختصري
به جوي و جر درافتاده گير و گشته هلاك
چو راه رهبر جويد ز كور بي‌بصري
همان كه اينش ثنا خواند آنش لعنت كرد
به سوي آن حجري بود و سوي اين گهري
به سوي آن اين را و به سوي اين آن را
اگرچه نيست به گاه خطابشان خطري
خداي زين دو دعا خود كدام را شنود
كه نيست برتر ازو روز داد دادگري؟
اگر به قول تو جاهل، خداي كار كند
از آسمان نچكد بر زمين من مطري
وليكن آنكه بود خوب و راست راست بود
وگرچه زشت گرايد به چشم كژ نگري
چرا مرا نه روا رفتن از پس حيدر
اگر رواست تو را رفتن از پس عمري؟
تو را كه گم بده‌اي نيستي تو گم كه منم
مگر كه همچو تو ناكس خري و بي‌نظري
مرا طريق سوي اهل خانهٔ دين است
تو را طريق سوي آن غريب ره گذري
كمر بدادي و زنار بستدي به گزاف
كسي نداده به زنار جز كه تو كمري
ظفر چه جوئي بر شيعت كسي كه خداي
نداد مر دين را جز به تيغ او ظفري؟
مشهري كه چو شد غايب آفتاب رسول
ازو برآمد بر آسمان دين قمري
جگر وري و به شمشير آتشي كه نماند
كباب ناشده ز اعدا به آتشش جگري
نبود آهن تيغ علي كه آتش بود
كزو بجست يكي جان به جاي هر شرري
مرا كه هوش بود كي دهم چنين هرگز
حقيقتي به گمان يا به حنظلي شكري؟
بچش، اگر چو مني يار اهل بيت و، بچن
ز شعر من شكري و ز نثر من درري