داري سخني خوب گوش يا نه؟
كامروز نه هشياري از شبانه
حكمت نتواني شنود ازيرا
فتنهٔ غزل نغزي و ترانه
شد پرده ميان تو و ان حكمت
آن پرده كه بستند بر چغانه
مردم نشدهستي چو مينداني
جز خفتن و خور چون ستور لانه
اين خانه چگونه بكرد و، كه نهاد
اين گوي سياه اندر اين ميانه؟
بنگر كه چرا كرد صنع صانع
از دام چه غافل شوي به دانه؟
بنديش كه نابوده بوده گردد
تا پيش نباشد يكي بهانه
اين نفس خوشي جوي را نبيني
درمانده بدين بند و شادمانه؟
اي رس بجز از بهر تو نگردد
اين خانهٔ رنگين بر رسانه
ديوار بلند است تا نبيند
كانجاش چه ماند از برون خانه
چون خانهٔ بيگانهش آشنا شد
خو كرد در اين بند و زاولانه
آن است گمانش كنون كه اين است
او را وطن و جاي جاودانه
بل دهر درختي است و نفس مرغي
وين كالبد او را چو آشيانه
اي كرده خرد بر دهان جانت
از آهن حكمت يكي دهانه
داني كه نياوردت آنكه آورد
خيره به گزاف اندر اين خزانه
بل تا بنمايد تو را بر اين لوح
آيات و علامات بيكرانه
كردند تو را دور از اين ميانت
گه چشم و گهي حلق و گه مثانه
گوئي كه جوانم، به باغها در
بسيار شود خشك و، تر جوانه
چون ديد خردمند روي كاري
خيره نكند گربه را به شانه
بيدار و هشيوار مرد ننهد
دل بر وطن و خانهٔ كسانه
بشنو سخن اين كبود گنبد
فتنه چه شوي خيره بر فسانه؟
بر هرچه برون زين نشان دهندت
بكمانه ازين يابي و كمانه
شخص تو يكي دفتر است روشن
بنوشته برو سيرت زمانه
اين عالم سنگ است و آن دگر زر
عقل است ترازوي راستانه
چون راست بود سنگ با ترازو
جز راست نگويد سخن زبانه
آن كس كه زبانش به ما رسانيد
پيغام جهان داور يگانه
او بود زبانهٔ ترازوي عقل
گشته به همه راستي نشانه
بر عالم دين عالي آسمان شد
بر خانهٔ حق محكم آستانه
در خانهٔ دين چونكه مينيائي؟
استاده چه ماندي بر آستانه؟
هاروت همانا كه بست راهت
زي خانه بدان بند جاودانه
در خانه شدم بيتو من ازيرا
هاروت تو را هست و مر مرا نه
زين است بر او قال و قيل قولت
وز خمر خم است پر و چمانه
زين به نبود مذهبي كه گيري
از بيم عنانيش و تازيانه
گوئي كه حلال است پخته مسكر
با سنبل و با بيخ رازيانه
اي ساخته مكر و كتاب حيلت
كاين گفت فلاني ز بو فلانه
بر شوم تن خويش سخت كردي
از جهل در هاويه به فانه
آن كس كه تو را داد صدر آتش
خود رفت بدان جاي چاكرانه
مكر جهان را پديد نيست كرانه
دام جهان را زمانه بينم دانه
دانه به دام اندرون مخور كه شوي خوار
چون سپري گشت دانه چون خر لانه
طاعت پيش آرو علم جوي ازيراك
طاعت و علم است بند و فند زمانه
با تو روان است روزگار حذر كن
تا نفريبد در اين رهت بروانه
سبزه جواني است مر تو را چه شتابي
از پس اين سبزه همچو گاو جوانه؟
نيك نگه كن كه در حصار جوانيت
گرگ درنده است در گلوت و مثانه
دست رست نيست جز به خواب و خور ايراك
شهر جواني پر از زر است و رسانه
پيري اگر تو درون شوي ز در شهر
سخت كند بر تو در به تنبه و فانه
عالم دجال توست و تو به دروغش
بستهاي و ماندهاي و كشده يگانه
قصهٔ دجال پر فريب شنودي
گوش چه داري چو عامه سوي فسانه؟
گر به سخنهاش خلق فتنه شود پاك
پس سخن اوست بانگ چنگ و چغانه
گوش تو زي بانگ اوست و خواندن او را
بر سر كوي ايستادهاي به بهانه
بس به گراني روي گهي سوي مسجد
سوي خرابات همچو تير نشانه
ديو بخندد ز تو چو تو بنشيني
روي به محراب و دل به سوي چمانه
از پس ديوي دوان چو كودك ليكن
رود و مياستت ز ليبيا و لكانه
مؤمني و مي خوري، بجز تو نديدم
در جسد مؤمنانه جان مغانه
قول و عمل چيست جز ترازوي ديني
قول و عمل ورز و راستدار زبانه
راه نمايدت سوي روضهٔ رضوان
گر بروي بر رهي در اين دو ميانه
دام جهان است برتو و خبرت نيست
گاهي مستي و گه خمار شبانه
پيش تو آن راست قدر كو شنواندت
پيش ترنگ چغانه لحن ترانه
راه خران است خواب و خوردن و رفتن
خيره مرو با خرد به راه خرانه
از خور زي خواب شو زخواب سوي خور
تات برون افگند زمان به كرانه
گنبد گردنده خانهاي است سپنجي
مهر چه بندي بر اين سپنجي خانه؟
آمدني اندر اين سراي كسانند
خيره برون شو تو زين سراي كسانه
مرگ ستانه است در سراي سپنجي
بگذري آخر تو زين بلند ستانه
دختر و مادرت از اين ستانه برون شد
رفت بد و نيك و شد فلان و فلانه
تنگ فراز آمده است حالت رفتنت
سود نداردت كرد گربه به شانه
در ره غمري به يك مراغه چه جوئي
اي خر ديوانه، در شتاب و دوانه؟
اسپ جهان چون همي بخواهدت افگند
علم تو را بس بود اسپ عقل دهانه
گفتهٔ حجت به جمله گوهر علم است
گوهر او را ز جانت ساز خزانه
جهان دامگاهي است بس پر چنه
طمع در چنهٔ او مدار از بنه
ببايد گرستن بر آن مرغزار
كه آيد به دام اندرون گرسنه
سيه كرد بر من جهان جهان
شب و روز او ميسره ميمنه
نيابم همي جاي خواب و قرار
در اين بينوا شب گه پر كنه
هزاران سپاه است با او همه
ز نيكي تهي و به دل پر گنه
به يمگان به زندان ازينم چنين
كه او با سپاه است و من يكتنه
تو، اي عاقل، ار دينت بايد همي
بپرهيز از اين لشكر بوزنه
از اين دام بيرنج بيرون شوي
اگر نوفتادت طمع در چنه
به دون قوت بس كن ز دنياي دون
كه دانا نجويد ز دنيا دنه
از ابر جهان گر نباردت سيل
چو مردان رضا ده به اندك شنه
ببايد همي رفت بپسيچ كار
چنين چند گردي تو بر پاشنه؟
بگسل رسن از بيفسار عامه
مشغول چه باشي به بارنامه؟
تو خود قلم كردگار حقي
احسنت و زهي هوشيار خامه
قول تو خط توست، مر خرد را
سامه كن و بيرون مشو ز سامه
منيوش مگر پند خوب و حكمت
برگوش همه خلق خاص و عامه
بي جامه شريفي ازانكه جانت
معروف به خط است نه به جامه
گر نخواهي اي پسر تا خويشتن مجنون كني
پشت پيش اين و آن پس چون همي چون نون كني؟
دلت خانهٔ آرزو گشتست و زهر است آرزو
زهر قاتل را چرا با دل همي معجون كني؟
خم ز نون پشت تو هم در زمان بيرون شود
گر تو خم آرزو را از شكم بيرون كني
ز آرزوي آنكه روزي زنت كدبانو شود
چون تن آزاد خود را بندهٔ خاتون كني؟
ده تن از تو زرد روي و بي نوا خسپد همي
تا به گلگون مي همي تو روي خود گلگون كني
گر تو مجنوني از اين بيدانشي پس خويشتن
چون به مي خوردن دگرباره همي مجنون كني؟
زر همي خواهي كه پاشي مي خوري با حوريان
سر ز رعنائي گهي ايدون و گاه ايدون كني
گر نه ديوانه شدهستي چون سر هشيار خويش
از بخار گند مي طبلي پر از هپيون كني؟
خوش بخندي بر سرود مطرب و آواز رود
ور تواني دامنش پر لؤلؤ مكنون كني
ور به درويشي زكاتت داد بايد يك درم
طبع را از ناخوشي چون مار و مازريون كني
گاه بيشادي بخندي خيره چون ديوانگان
گاه بيانده به خيره خويشتن محزون كني
آن كني از بيهشي كز شرم آن گر بررسي
وقت هشياري از انده روي چون طاعون كني
درد ناداني برنجاند تو را ترسم همي
درد نادانيت را چون نه به علم افسون كني؟
خانهاي كردهستي اندر دل ز جهل و هر زمان
آن همي خواهي كه در وي نقش گوناگون كني
خانهٔ هوش تو سر بر گنبد گردون كشد
گر تو خانهٔ بيهشي را بر زمين هامون كني
دل خزينهٔ توست شايد كاندرو از بهر دين
بام و بوم از علم سازي وز خرد پرهون كني
موش و مار اندر خزينهٔ خويش مفگن خير خير
گر نداري در و گوهر كاندرو مخزون كني
دست بر پرهيزدار و خوب گوي و علم جوي
تا به اندك روزگاري خويشتن قارون كني
گرد دانا گرد و گردن قول او را نرمدار
گر همي خواهي كه جاي خويش بر گردون كني
گر شرف يابد ز دانش جانت بر گردون شود
ليكن اندر چاه ماند دون، گر او را دون كني
خويشتن را چون به راه داد و عدل و دين روي
گرچه افريدون نهاي برگاه افريدون كني
گر همي داني كه خانه است اين گل مسنون تو را
چون همه كوشش ز بهر اين گل مسنون كني؟
جان به صابون خرد بايدت شستن، كين جسد
تيره ماند گر مرو را جمله در صابون كني
آرزو داري كه در باغ پدر نو خانهاي
برفرازي وانگهي آن را به زر مدهون كني
از گلاب و مشك سازي خشت او را آب و خاك
در ز عود و، فرش او رومي و بوقلمون كني
من گرفتم كين مراد آيد به حاصل مر تو را
ور بخواهي صد چنين و نيز ازين افزون كني
گر بماند با تو اين خانه من آن خواهم كه تو
تا به فردا نفگني اين كار بل اكنون كني
ور نخواهد ماند با تو باغ و خانه، خير خير
خويشتن را رنجه چون داري و چون شمعون كني؟
گر كسي گويدت «بس نيكو جواني، شادباش!»
شادمان گردي و رخ همرنگ آذريون كني
چونت گويد «دير زي!» پس دير بايد زيستن
گر همي كار اي هنر پيشه بر اين قانون كني
زندگي و شادي اندر علم دين است، اي پسر
خويشتن را، گر نه مستي، مست و مجنون چون كني؟
گر به شارستان علم اندر بگيري خانهاي
روز خويش امروز و فردا فرخ و ميمون كني
روز تو هرگز به ايمان سعد و ميمون كي شود
چون تو بر ابليس ملعون خويشتن مفتون كني؟
دست هامان ستمگار از تو كوته كي شود
چون تو اندر شهر ايمان خطبه بر هارون كني؟
بيد بيباري ز ناداني، وليكن زين سپس
گر به دانش رنج بيني بيد را زيتون كني
بخت تو گر چه ز ناداني قرين ماهي است
چون بياموزيش با ماه سما مقرون كني
شعر حجت را بخوان و سوي دانش راه جوي
گر همي خواهي كه جان و دل به دين مرهون كني
چون گشايشهاي ديني تو ز لفظش بشنوي
سخره زان پس بر گشايشهاي افلاطون كني
ور ز نور آفتابش بهر گيرد خاطرت
پيش روشن خاطرت مر ماه را عرجون كني
از تو خواهند آب ازان پس كاروان تشنگان
خوار و تشنه گر ازينان روي زي جيحون كني
فخر جويد بر حكيمان جان سقراط بزرگ
گر تو اي حجت مرو را پيش خود ماذون كني
چو رسم جهان جهان پيش بيني
حذر كن ز بدهاش اگر پيشبيني
به تاريكي اندر گزاف از پس او
مدو كت برآيد به ديوار بيني
همانا چنين مانده زين پست از آني
كه در انده اسپ رهوار و زيني
چو استر سزاوار پالان و قيدي
اگر از پي استر و زين حزيني
جهان مادري گنده پير است، بر وي
مشو فتنه، گر در خور حور عيني
به مادر مكن دست، ازيرا كه بر تو
حرام است مادر اگر ز اهل ديني
يكي گوهر آسماني است مردم
كه ايزد به بندي ببستش زميني
به شخص گلين چونكه معجب شدهستي؟
در اين گل بينديش تا چون عجيني
نه در خورد در است گل، پس توزين تن
بپرهيز، ازيرا كه در ثميني
وطن مر تو را در جهان برين است
تو هرچند امروز در تيره طيني
جهان مهين را به جان زيب و فري
اگرچه بدين تن جهان كهيني
جهان برين و فرودين توي خود
به تن زين فرودين به جان زان بريني
سزاي همه نعمت اين و آني
ز حكمت ازيرا هم آني هم ايني
به جان خانهٔ حكمت و علم و فضلي
به تن غايت صنع جانآفريني
اگر ميشناسي جهانآفرين را
سزاوار هر نعمت و آفريني
وگر بد سگالي و نشناسي او را
مكافات بد جز بدي خود نبيني
جهانا من از تو هراسان ازانم
كه بس بد نشاني و بد همنشيني
خسيسي كه جز با خسيسان نسازي
قرينت نيم من كه تو بد قريني
بر آزادگان كبر داري وليكن
ينال و تگين را ينال و تگيني
يكي بيخرد را به گه بر نشاني
يكي بيگنه را به سر برنشيني
هم آن را كه خود خوانده باشي براني
هم آن را كني خوار كش برگزيني
اگر مردمي بوديئي گفتمي مر
تو را من كه ديوانهاي راستيني
وليكن تو اين كار ساز اختران را
به فرمان يزدان حصاري حصيني
به خاصه تو اي نحس خاك خراسان
پر از مار و كژدم يكي پارگيني
برآشفتهاند از تو تركان نگوئي
ميان سگان در يكي ارزبيني
اميرانت اصل فسادند و غارت
فقيهانت اهل مي و ساتگيني
مكان نيستي تو نه دنيا نه دين را
كمينگاه ابليس شوم لعيني
فساد و جفا و بلا و عنا را
براحرار گيتي قراري مكيني
تو اي دشمن خاندان پيمبر
ز بهر چه همواره با من به كيني؟
تو را چشم درد است و من آفتابم
ازيرا ز من رخ پر آژنگ و چيني
سخن تا نگوئي به دينار ماني
وليكن چو گفتي پشيزي مسيني
چو تيره گماني تو و من يقينم
تو خود زين كه من گفتمت بر يقيني
تو مر زرق را چون همي فقه خواني
چه مرد سخنهاي جزل و متيني؟
خراسان چو بازار چين كردهام من
به تصنيفهاي چو ديباي چيني
چو يكسر معين تو گشتند ديوان
وز ابليس نحس لعين مستعيني
كمينه معينند ديوانت يكسر
كه تو خر نه هم گوشهٔ بو معيني
به ميدان تو من همي اسپ تازم
تو خوش خفته چون گربه در پوستيني
تو اي حجت مؤمنان خراسان
امام زمان را امين و يميني
برانندت آن گه كه ايزدت خواند
به عالم درون آيةالعالميني
دل مؤمنان را ز وسواس اماني
سر ناصبي را به حجت كديني
جز از بهر مالش نجويد تو را كس
همانا كه تو روغن ياسميني
بها گير و رخشاني اي شعر ناصر
مگر خود شعري، بدخشي نگيني
بر اعداي دين زهري و مؤمنان را
غذائي، مگر روغن و انگبيني؟
تا كي خوري دريغ ز برنائي؟
زين چاه آرزو ز چه برنائي؟
دانست بايدت چو بيفزودي
كاخر، اگرچه دير، بفرسائي
بنگر كه عمر تو به رهي ماند
كوتاه، اگر تو اهل هش و رائي
هر روز منزلي بروي زين ره
هرچند كارميده و بر جائي
زير كبود چرخ بيآسايش
هرگز گمان مبر كه بياسائي
بر مركب زمانه نشستهستي
زو هيچ رو نهاي كه فرود آئي
پيري نهاد خنجر بر نايت
تا كي خوري دريغ ز برنائي؟
ناخن ز دست حرص به خرسندي
چون نشكني و پست نپيرائي؟
جان را به آتش خرد و طاعت
از معصيت چرا كه نپالائي؟
پنجاه سال براثر ديوان
رفتي به بيفساري و رسوائي
بر معصيت گماشته روز و شب
جان و دل و دو گوش و دو بينائي
يك روز چونكه نيكي بلفنجي
كمتر بود ز رشتهٔ يكتائي
بند قباي چاكري سلطان
چون از ميان ريخته نگشائي
فرمان كردگار يله كرده
شه را لطف كني كه «چه فرمائي؟»
مؤذن چو خواندت زپي مسجد
تو اوفتاده ژاژ همي خائي
ور شاه خواندت به سوي گلشن
ره را به چشم و روي بپيمائي
تا مذهب تو اين بود و سيرت
جز مرجحيم را تو كجا شائي؟
در كار خويش غافل چون باشي؟
بر خويشتن مگر به معادائي!
چون سوي علم و طاعت نشتابي؟
اي رفتني شده چه همي پائي؟
بي علم دين همي چه طمع داري؟
در هاون آب خيره چرا سائي؟
عاصي سزاي رحمت كي باشد؟
خورشيد را همي به گل اندائي!
رحمت نه خانهاي است بلند و خوش
نه جامهاي است رنگي و پهنائي!
دين است و علم رحمت، خود داني
او را اگر تو ز اهل تؤلائي
رحمت به سوي جان تو نگرايد
تا تو بهسوي رحمت نگرائي
بخشايش از كه چشم همي داري؟
برخويشتن خود از چه نبخشائي؟
يك چند اگر زراه بيفتادي
زي راه باز شو كه نه شيدائي
شايد كه صورت گنهانت را
اكنون به دست توبه بيارائي
اول خطا ز آدم و حوا بد
تو هم ز نسل آدم وحوائي
بشتاب سوي طاعت و زي دانش
غره مشو به مهلت دنيائي
آن كن ز كارها كه چو ديگر كس
آن را كند بر آنش تو بستائي
در كارهاي ديني و دنيائي
جز همچنان مباش كه بنمائي
زنهار كه بهسيرت طراران
ارزن نموده ريگ نپيمائي
با مردم نفايه مكن صحبت
زيرا كه از نفايه بيالائي
چون روزگار برتو بياشوبد
يك چند پيشه كن تو شكيبائي
زيرا كه گونه گونه همي گردد
جافي جهان ،چو مردم سودائي
بر صحبت نفايه و بيدانش
بگزين بهطبع وحشت تنهائي
بر خوي نيك و عدل وكم آزاري
بفزاي تا كمال بيفزائي
اي بيوفا زمانه تو مر ما را،
هرچند بيوفائي ،در بائي
ز آبستني تهي نشوي هرگز
هرچند روز روز همي زائي
زيرا ز بهر نعمت باقي تو
سرمايه توانگري مائي
پيدات ديگر است و نهان ديگر
باطن چو خا رو ظاهر خرمائي
امروز هرچهمان بدهي، فردا
از ما مكابره همه بربائي
داند خرد همي كه بر اين عادت
كاري بزرگ را شده برپايي
جان گوهر است و تن صدف گوهر
در شخص مردمي و تو دريائي
بل مردم است ميوه تو را و، تو
يكي درخت خوب مهيائي
معيوب نيستي تو وليكن ما
بر تو نهيم عيب ز رعنائي
اي حجت زمين خراسان تو
هرچند قهر كردهٔ غوغائي
پنهان شدي وليك به حكمتها
خورشيدوار شهره و پيدائي
از شخص تيره گرچه به يمگاني
از قول خوب بر سر جوزائي
از هرچه گفتهام نه همي جويم
جز نيكي، اي خداي تو دانائي
اي آنكه نديم باده و جامي
تا عمر مگر برين بفرجامي
چون دشت حرير سبز در پوشد
وآيد به نشاط حسي از نامي
گه رفته به دشت با تماشائي
گه خفته به زير شاخ بادامي
بگذشت تموز سي چهل بر تو
از بهر چه ماندهاي بدين خامي؟
خوش است تو را سحرگهان رفتن
از جامه به جام، اگر بننجامي
ليكن فلكت همي بفرجامد
فرجام نگر، چه فتنه بر جامي؟
دايم به شكار در همي تازي
و آگاه نهاي كه مانده در دامي
جز خاك ز دهر نيست بهر تو
هرچند كه بر فلك چو بهرامي
فردا به عصا هميت بايد رفت
امروز چنين چو كبگ چه خرامي؟
قد الفيت لام شد، بنگر،
منگر چندين به زلفك لامي
از حرص به وقت چاشت چون كرگس
در چاچ و، به وقت شام در شامي
چون داد بخواهم از تو بس تندي
ليكن چو ستم كني خويش و رامي
ايدون شب و روز بر ستم كردن
استاده ز بهر اسپ و استامي
در دنيا سخت سختي و در دين
بس سست و ميانهكار و هنگامي
سوي تو نيامده است پيغمبر
يا تو نه سزا و اهل پيغامي
هر روز به مذهب دگر باشي
گه در چه ژرف و گاه بر بامي
تا بيادبي همي تواني كرد
خون علما به دم بياشامي
ليكن چو كسيت ميهماني كرد
از پر خوردن همي نيارامي
گر ناصبيت برد عمر باشي
ور شيعي خواندت علي نامي
وانگه كه شدي ضعيف بنشيني
با زهد چو بو يزيد بسطامي
با عامه خلق گوئي از خاصم
ليكن سوي خاص كمتر از عامي
اي حجت از اين چنين بيآزرمان
تا چند كشي محال و ناكامي؟
از خوگ به باغ در چه افزايد
جز زشتي و خامي و بياندامي؟
ابليس عدو است مر تو را زيرا
تو آدم اهل و اهل احكامي
مشتاب به خون جام ازيرا تو
مر نوح زمان خويش را سامي
از روح شريف همچو ارواحي
گرچه بهتن از جهان اجسامي
اي معدن فتح ونصر مستنصر
شاهان همه روبه و تو ضرغامي
من بنده توانگرم به علم تو
زيرا تو توانگر از جهان تامي
هر كاري را بود سرانجامي
تو عالم حس را سرانجامي
من بر سر دشمنانت صمصامم
تو صاحب ذوالفقار و صمصامي
اي كرده سرت خو به بيفساري
تا كي بود اين جهل و بادساري؟
در دشت خطا خيره چند تازي؟
چون سر ز خطا باز خط ناري؟
گر سر ز خطا باز خط ناري
دانم به حقيقت كز اهل ناري
خاري است خطا زهر بار، تاكي
تو پشت در اين زهر بار خاري؟
عقل است به سوي صواب رهبر
با راهبرت چون به خار خاري؟
چون با خرد، اي بيخرد، نسازي
جز رنج نبيني و سوكواري
گوئي كه «چرا روزگار جافي
با من نكند هيچ بردباري؟»
اين بند نبيني كه بر تو بستند؟
در بند همي چون كني سواري؟
خواهي كه تماشاكني به نزهت
به خيره در اين چاه تنگ و تاري
جز كانده و غم ندروي و حسرت
هرگاه كه تخم محال كاري
آنگه گنه ز روزگار بيني
وز جهل معاداي روزگاري
نايد ز جهان هيچ كار و باري
الا كه به تقدير و امر باري
هشدار كه عالم سراي كار است
مشغول چه باشي به نابكاري؟
بنگر كه پس از نيستي چگونه
با جاه شدستي و كامگاري
داني كه تو را كردگار عالم
دادهاست به حق داد كردگاري
گر تو ندهي داد او به طاعت
در خورد عذابي و ذل و خواري
بيداد كني با بزرگ داور
زنهار مكن زينهار خواري
گر كار فلك گرد گشتن آمد
دين كار تو است و مرد كاري
چون كار به مقدار خويش كردي
رفتي به ره عز و بختياري
گر گيتي تيمار تو ندارد
آن به كه تو تيمار او نداري
زيرا كه همي هرچگونه باشد
هم بگذرد اين مدت شماري
زي لابه و زاريت ننگرد چرخ
هرچند كه لابه كني و زاري
ديوي است ستمگاره نفس حسي
كو مايهٔ جهل است و بيفساري
ياري ز خرد خواه، وز قناعت
بركشتن اين ديو كارزاري
بس كس كه بر اميد پيشگاهي
زو ماند به خواري و پيشكاري
بينام بسي گشت ازو و بينان
اندر طلب نان و نامداري
زنهار بدين زينهار خواره
ندهي خرد و جان زينهاري
زير قدمت بسپرد به خواري
هرگه كه تو دل را بدو سپاري
ماري است گزنده طمع كه ماران
زين مار برند اي رفيق ماري
گر در دلت اين مار جاي گيرد
چون تو نبود كس به دل فگاري
بيباكي اگر مار را به دل در
با پاك خرد جاي داد ياري
با عقل مكن يار مر طمع را
شايد كه نخواهي ز مار ياري
نيكو مثل است آن كه «جاي خالي
بهتر چو پر از گرگ مرغزاري»
هرچند كه غمگين بود نخواهد
از پشه خردمند غمگساري
آن كوش كه دست از طمع بشوئي
وين سفله جهان را بدو گذاري
وز روزي و از مال و تندرستي
وز فكرت و از علم و هوشياري
مر نعمت يزدان بيقرين را
يك يك به تن خويش برشماري
و انديشه كني سخت كاندر اينبند
از بهر چرا گشتهاي حصاري
وانگاه، كه دادهستت اندر اين بند
بر جانوران جمله شهرياري
ايشان همه چون سرنگون و خوارند
ايدون و تو چون سرو جويباري
جستند درين، هر كسي طريقي
اين رفت به ايوان و آن بخاري
رازيت جز آن گفت كان چغاني
بلخيت نه آن گفت كان بخاري
گشتي متحير كه اندر اين ره
گامي نتواني كه در گزاري
گوئي به ضرورت كه اين چنين است
ليكنت همي نايد استواري
رازي است بزرگ اين و صعب، او را
تنگ است به دلها درون مجاري
اهل تو مر اين راز را اگر تو
در بند خداوند ذوالفقاري
ور گردن تو طوق او ندارد
بر خشك بخيره مران سماري
گشتن اين گنبد نيلوفري
گر نه همي خواهد گشت اسپري
هيچ عجب نيست ازيرا كه هست
گشتن او عنصري و جوهري
هست شگفت آنكه همي ناصبي
سير نخواهد شدن از كافري
نيست عجب كافري از ناصبي
زانكه نباشد عجب از خر خري
ناصبي، اي خر، سوي نار سقر
چند روي براثر سامري؟
در سپه سامري از بهر چيست
بر تن تو جوشن پيغمبري؟
جوشن پيغمبري اسلام توست
زنده بدين جوشن و اين مغفري
فايده زين جوشن و مغفر تو را
نيست مگر خواب و خور ايدري
مغفر پيغمبري اندر سقر
اي خر بدبخت، چگونه بري؟
نام مسلماني بس كردهاي
نيستي آگه كه به چاه اندري
نحس همي بارد بر تو زحل
نام چه سود است تو را مشتري؟
راهبر تو چو يكي گمره است
از تو نخواهد دگري رهبري
چونكهنشوئي سلب چربخويش
گر تو چنين سخت و سره گازري؟
من پس تو سنبل خوش چون چرم
گر تو هي گوز فگنده چري؟
دين تو به تقليد پذيرفتهاي
دين به تقليد بود سرسري
لاجرم از بيم كه رسوا شوي
هيچ نياري كه به من بگذري
چون سوي صراف شوي با پشيز
مانده شوي و خجلي برسري
خمر مثلهاي كتاب خداي
گرت بجاي است خرد، چون خوري؟
خمر حرام است، بسوزد خداي
آن دل و جان را كه بدو پرروي
گرت بپرسد كسي از مشكلي
داوري و مشغله پيش آوري
بانگ كني كاين سخن رافضي است
جهل بپوشي به زبانآوري
حجت پيش آور و برهان مرا
جنگ چه پيش آري و مستكبري
من به مثل در سپه دين حق
حيدرم، ار تو به مثل عنتري
تا ندهي بيضهٔ عنبر مرا
خيره نگويم كه تو بوالعنبري
خيز بينداز به يك سو پشيز
تا بدلت زر بدهم جعفري
تا تو ز دينار نداني پشيز،
نه بشناسي غل از انگشتري،
هيچ نياري كه ز بيم پشيز
سوي زر جعفريم بنگري
چند زني طعنهٔ باطل كه تو
مرتبت ياران را منكري
با تو من ار چند به يك دين درم
تو زه ره من به رهي ديگري
لاجرم آن روز به پيش خداي
تو عمري باشي و من حيدري
فاطميم فاطميم فاطمي
تا تو بدري ز غم اي ظاهري
فاطمه را عايشه مارندر است
پس تو مرا شيعت مارندري
شيعت مارندري اي بدنشان
شايد اگر دشمن دختندري
من نبرم نام تو، نامم مبر
من بريم از تو، تو از من بري
گرچه مرا اصل خراساني است
از پس پيري و مهي و سري
دوستي عترت و خانهٔ رسول
كرد مرا يمگي و مازندري
مر عقلا را به خراسان منم
بر سفها حجت مستنصري
حكمت ديني به سخنهاي من
شد چو به قطر سحري گل طري
ننگرد اندر سخن هرمسي
هر كه ببيند سخن ناصري
گرچه به يمگان شده متواريم
زين بفزوده است مرا برتري
گرچه نهان شد پري از چشم ما
زين نكند عيب كسي بر پري
خوب سخن جوي چه جوئي ز مرد
نيكوي و فربهي و لاغري؟
نيست جمال و شرف شوشتر
جز به بهاگير و نكو ششتري
چون شكر عسكري آور سخن
شايد اگر تو نبوي عسكري
فخر چه داري به غزلهاي نغز
در صفت روي بت سعتري؟
اين نبود فضل و، نيابي بدين
جز كه فرومايگي و چاكري
فخر بدان است بداني كه چيست
علت اين گنبد نيلوفري
واب درو و آتش و خاك و هوا
از چه فتادند در اين داوري
هر كه از اين راز خبر يافته است
گوي ربوده است به نيك اختري
مدح و دبيري و غزل را نگر
علم نخواني و هنر نشمري
دفتر بفگن كه سوي مرد علم
بيخطر است آن سخن دفتري
حجت حجت بجز اين صدق نيست
با تو ورا نيست بدين داوري
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد