قصيده شماره ۲۷۴

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۷۴

۳۳ بازديد


آنچه‌ت بكار نيست چرا جوئي؟
وانچه‌ت ازو گريز چرا گوئي؟
به روئي ار به روي كسي آري
بي‌شك به رويت آيد بي‌روئي
خوش خوش از جهان و جوانمردي
پيش آر و پيش مار خوي نوئي
بدخو عقاب كوته عمر آمد
كرگس دراز عمر ز خوش خوئي
اين زال شوي‌كش چتو بس ديده است
از وي بشوي دست زناشوئي
بنده مشو ز بهر فزوني را
آن را كه همچو اوئي و به زوئي
گر دانشت به مال به دست آمد
پس مال مي به دانش چون جوئي؟
چون مي‌فروشي آنچه خريده‌ستي؟
خوني ز خون ز بهر چه مي‌شوئي؟
جان را به علم پوش چو پوشيدي
تن رابه ششتري و به كاكوئي
روشن روانت گنه ز بي‌علمي
تيره تنت چو مشك به خوش‌بوئي
پوينده اين جهان و فروزندي
او را از اين قبل به تگاپوئي


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد