قصيده شماره ۲۷۳

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۷۳

۳۴ بازديد


اين تن من تو مگر بچهٔ گردوني
بچهٔ گردوني زيرا سوي من دوني
او همان است كه بوده است وليكن تو
نه همانا كه هماني، كه دگرگوني
طمع خيره چه داري كه شوي باقي؟
نشود چون ازلي بودهٔ اكنوني
تو مر آن گوهر بيروني باقي را
چون يكي درج برآورده به افسوني
با تو تا مقرون است اين گهر باقي
تو به زيب و به جمال اي تن قاروني
زان گهر يافته‌اي اي گهر تيره،
اين قد سروي وين روي طبرخوني
ليكن آنگه كه گهرت از تو شود بيرون
تو همان تيره گل گندهٔ مسنوني
اي دروني گهر تيره، نمي‌داني
كه دروني نشود هرگز بيروني؟
گر فزوني نپذيرد جز كاهنده
چه همي بايدت اين چونين افزوني؟
گفته باشم به حقيقت صفتت، اي تن
گرت گويم صدف لولوي مكنوني
اندر اين مرده صدف اي گهر زنده
چونكه مانده‌ستي بندي شده چون خوي؟
غره گردنده به درياي جهان اندر
گر نه ذوالنوني ماننده ذوالنوني
تو در اين قبهٔ خضرا و بر اين كرسي
غرض صانع سياره و گردوني
دام و دد ديو تو گشتند و بفرمانت
زانكه تو همبر جمشيد و فريدوني
جز تو همواره همه سر به نگونسارند
تو اگر شاه نه‌اي راست چنين چوني؟
خطر خويش بدان و به امانت كوش
كه تو بر سر جهان داور ماموني
نور دادار جهان بر تو پديد آمد
تن چو زيتون شد و تو روغن زيتوني
گر به چاه اندر با بند بود خوني
اندر اين چاه تو با بند هميدوني
وگر از زندان هر زنده رها جويد
تو بر اين زندان از بهر چه مفتوني
تا از اين بازي زندان نه‌اي آراسته
نشوم ايمن بر تو كه نه مجنوني
چاه باغ است تو را تا تو چنين فتنه
بر رخ چون گل و بر زلفك چون نوني
مست مي خورده ازين سان نبود زيرا
تو چنين بي‌هش و مدهوش از افيوني
ديو بدگوهر از راه ببرده‌ستت
مست آن رهبر بدگوهر واروني
هر زمان پيش تو آيد نه همي بينيش
با عمامهٔ بزر و جامهٔ صابوني؟
چون كدو جانش ز دانش تهي و فكرت
بر چون نار بياگنده ز ملعوني
چون سر ديوان بگرفت سر منبر
هريكي ديو باستاد و ماذوني
بر ستوري امامانش گوا دارم
قدح وابقي و قليهٔ هاروني
از بسي ژاژ كه خايند چنين گم شد
راه بر خلق ز بس نحس و سراكوني
اي خردمند، مخر خيره خرافاتش
كه تو باري نه چنو خربط و شمعوني
علم دين را قانون اينست كه مي‌بيني
به خط سبز بر اين تختهٔ قانوني
گر بر اين آب تو را تشنگيي باشد
منت جيحونم و تو برلب جيحوني
و گرم گوئي «پس گر نه تو بي‌راهي
چون به يمگان در بي مونس و محزوني؟»
مغزت از عنبر دين بوي نمي‌يابد
زانكه با دنيا هم گوشه و مقروني
واي بر من كه در اين تنگ دره ماندم
خنك تو كه بنشسته به هاموني!
من در اين تنگي بي‌دانش و بدبختم
تو به هامون بر دانا و همايوني!
كه تواند كه بود از تو مسلمان‌تر
كه وكيل‌خان يا چاكر خاتوني؟
حال جسم ما هر چون كه بود شايد
نه طبرخوني مانده است و نه زريوني
تا بدين حالك دنيي نشوي غره
كه چنين با سلب و مركب گلگوني
سلب از ايمان بايدت همي زيرا
جز به ايمان نبود فردا ميموني
به يكي جاهل كز بيم كند نوشت
نوش كي گردد آن شربت طاعوني؟
سخن حجت بشنو كه تو را قولش
به بكار آيد از داوري زرعوني


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد