من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۲۶

۳۴ بازديد


اي آنكه به تن ز ارزوي مال چو نالي
از من چو ستم خود كني از بهر چه نالي؟
در آرزوي خويش بماليد تو را مال
چون گوش دل اي سوختني سخت نمالي؟
بدخواه تو مال است كه ماليدهٔ اوئي
بدخواه تو مال است تو چون فتنهٔ مالي؟
دام است تو را قال مقال از قبل مال
زان است كه همواره تو با قال و مقالي
اي زهد فروشنده، تو از قال و مقالي
با مركب و با ضيعت و با سندس و قالي
گر زهد همي جوئي، چندين به در مير
چون مي‌دوي اي بيهده چون اسپ دوالي؟
آز تو نهنگ است همانا، كه نپرسد
از گرسنگي خود ز حرامي و حلالي
در مزرعهٔ معصيت و شر چو ابليس
تخم بزه و، بار بدو، برگ وبالي
از عدل خداوند بيابي چو بيائي
با بار بزه روز قضا مزد حمالي
اي كرده تو را گردون دون همت و بي‌دين
زايل شده دين از تو به دنياي زوالي
بنگر كه كجا مي‌روي و بيهده منگر
سوي خدم و بنده و آزاد و موالي
با لشكر و مالي قوي امروز، وليكن
فردا نروي جز تهي و مفلس و خالي
كوه از غم بي‌باكي و طغيان تو نالد
بيهوده تو چون در غم طوغان و ينالي؟
خرسند چرا شد دلت اندر بن اين چاه
با جاه بلند و حشم و همت عالي؟
اي مير اجل، چون اجل آيدت بميري
هرچند كه با عز و جلالي و جمالي
زيبا به خرد بايد بودنت و به حكمت
زيبا تو به تختي و به صدري و نهالي
بار خرد و حكمت و برگ هنر و فضل
برگير، كه تو اين همه را تخم و نهالي
اي خوب نهال ار ز خرد بار نگيري
با بيد و سپيدار همانند و همالي
اي سفله تو را جام بلورين به چه كار است
گر تو به تن خويش فرومايه سفالي
باكي نبود زانكه تنت سفله سفالي است
گر تو به دل پاك چو پاك آب زلالي
درياست جهان و، تن تو كشتي و، عمرت
بادي است صبائي و جنوبي و شمالي
اين باد همي هيچ شب و روز نهالد
شايد كه تو ز اندوه سفر هيچ نهالي
اندر خرد امروز بوال اي پسر ايراك
سي‌سال برآمد كه همي هيچ نوالي
امسال بيفزود تو را دامن پيشين
زيرا كه الف بودي و امسال چو دالي
اي سرو بن، از گشتن اين بر شده دولاب
خميده و بي‌تاب چو فرسوده دوالي
داني كه همي برتو جهان درد سگالد
او در سگاليد، تو درمان نسگالي؟
درمان تو آن است كه تا با تو زمانه
شيري بسگالد نسگالي تو شگالي
مكر و حسد و كبر و خرافات و طمع را
مپذير و مده ره به در خويش و حوالي
خواري مكش و كبر مكن بر ره دين رو
مؤمن نه مقصر بود اي پير نه غالي
بر خلق جهان فضل به دين جوي ازيراك
دين است سر سروري و اصل معالي
دين مفخر توست و، ادب و خط و دبيري
پيشه است چو حلاجي و درزي و كلالي
شعر و ادب و نحو خس و سنگ و سفالند
وايات قران زرو عقيق است و لي
معني قران روشن و رخشان چو نجوم است
امثال بر تيره و تاري چو ليالي
بر ظاهر امثال مرو، كه‌ت نفزايد
نزد عقلا جز همه خواري و نكالي
راهي است به دين اندر مر شيعت حق را
جز راه حروري و كرامي و كيالي
راهي كه درو رهبر زي شهر كمال است
زين راه مشو يك سو گر مرد كمالي
بر راه حقيقت رو و منگر به چپ و راست
با باد مچم زين سو و زان سو كه نه نالي
از حجت مستنصر بشنو سخن حق
روشن چو شباهنگ سحرگاه مجالي
حق است سخنهاش، اگر زي تو محال است
بي‌شك تو خريدار خرافات و محالي
اي آنكه همي جوئي ره سوي حقيقت
وز «اخبرنا» سيري و با رنج و ملالي
من دي چو تو بوده‌ستم، دانم كه تو امروز
از رنج محالات شنودن به چه حالي
از حجت حق جوي جواب سخن ايراك
مفلس كندت بي‌شك اگر گنج سالي


قصيده شماره ۲۲۹

۳۷ بازديد


كارو كردار تو اي گنبد زنگاري
نه همي بينم جز مكرو ستم‌گاري
بستري پاك و پراگنده كني فردا
هرچه امروز فراز آري و بنگاري
تو همانا كه نه هشيار سري،ور ني
چونكه فعل بد را زشت نينگاري
گر نه مستي،پس بي‌آنكه بيازرديم
ما تو را،ما را از بهر چه آزاري؟
بچه توست همه خلق و تو چون گربه
روز و شب با بچه خويش به پيكاري
مادري هرگز من چون تو نديده‌ستم
نيست‌مان باتو و، نه‌بي‌تو، مگر خوراي
گر نبائيمت از بهر چه زائي‌مان
ور بزائي‌مان چون باز بي‌وباري؟
گرد مي‌گردي بر جاي چو خون‌خواره
گر نداني ره نشگفت كه خونخواري
زن بدخو را ماني كه مرا با تو
سازگاري نه صواب است و نه بيزاري
نيستي اهل و سزاوار ستايش را
نه نكوهش را، زيرا كه نه مختاري
بل يكي مطبخ خوب است ز بهر ما
اين جهان و، تو يكي مطبخ سالاري
كه مر اين خاك ترش را تو چو طباخان
مي به بوي و مزه و رنگ بياچاري
كردگارت را من در تو همي بينم
به ره چشم دل، اي گنبد زنگاري
تو به پرگار خرد پيش روانم در
بي‌خطرتر ز يكي نقطه پرگاري
مر مرا سوي خرد بر تو بسي فضل است
به سخن گفتن و تدبير و به هشياري
دل من شمع خداي است، چه چيزي تو
چو پر از شمع فروزنده يكي خاري؟
شمع تو راه بيابان بردو دريا
شمع من راه نماي است سوي باري
مر تو را لاجرم ايزد نه همي خواند
بلكه مر ما را خوانده است به همواري
ما خداوند تو را خانهٔ گفتاريم
گر تو او را، فلكا، خانهٔ كرداري
زينهار، اي پسر، اين گنبد گردان را
جز يكي كار كن و بنده نپنداري
بر من و تو كه بخسپيم نگهباني است
كه نگردد هرگز رنجه ز بيداري
مور و ماهي را بر خاك و به دريا در
نيست پنهان شدن از وي به شب تاري
گر تو را بندهٔ خود خواند سزاوار است
وگرش طاعت داري تو سزاواري
گر همي نعمت دايم طلبي، او را
بندگي كن به درستي و به بيماري
مردوار، اي پسر، ا زعامه به يك سو شو
چه بري روز به خواب و خور خرواري؟
دهر گردنده بدين پيسه رسن، پورا،
خپه خواهدت همي كرد، خبر داري!
تو همي بيني كه‌ت پاي همي بندد
پس چرا خامشي و خيره؟ نه كفتاري
شست سال است كه من در رسن اويم
گر بميرم تو نگر تا نكني زاري
مر تو را نايد ياري ز كسي فردا
چون نيامد ز تو امروز مرا ياري
چونكه بر خويشتن امروز نبخشائي؟
رگ اوداج به نشتر ز چه مي‌خاري؟
خفته‌اي خفته و گوئي كه من آگاهم
كي شود بيرون لنگيت به رهواري؟
گر نه اي خفته ز بهر چه كني چندين
زرق دنيا را از طبع خريداري؟
بامدادانت دهد وعده به شامي خوش
شام گاهانت دهد وعده به ناهاري
چون نگوئيش كه: تا چند كني بر من
تو روان زرق ستمگاري و غداري؟
آن يكي جادو مكار زبون گير است
چند گردي سپس او به سبكساري؟
چون طلاقي ندهي اين زن رعنا را
چونكه چون مردان كار نكني كاري؟
اين تنوري است يكي گرم و بيوبارد
به هر آنچه‌ش ز تر و خشك بينباري
گر ز بهر خورو خوابستت اين كوشش
بس به دست گلوي خويش گرفتاري
خردت داد خداوند جهان تا تو
برهي يك ره از اين معدن دشواري
تو چه خر فتنهٔ خور چون شدي، اي نادان؟
اينت ناداني و نحسي و نگونساري!
تا همي دست رست هست به كاري بد
نكني روي به محراب ز جباري
چون فروماندي از معصيت و نحسي
آنگه قرار بياري و به گنه‌كاري
گرچه طراري و عيار جهان، از تو
عالم‌الغيب كجا خرد طراري؟
سيرت زشت به اندر خور احرار است
سيرت خوبت كو گر تو ز احراري؟
گرچه بسيار بود زشت همان زشت است
زشت هرگز نشود خوب به بسياري
به خوي خوب چو ديبا و چو عنبر شو
گرچه در شهر نه بزاز و نه عطاري
سوي شهر خرد و حكمت ره يابي
گر خر از باديهٔ بيهده باز آري
سخن حكمت از حجت بپذيري
گر تو از طايفهٔ حيدر كراري


قصيده شماره ۲۲۸

۳۳ بازديد


اي عورت كفر و عيب ناداني
پوشيده به جامهٔ مسلماني
ترسم كه نه مردمي به جان هر چند
از شخص همي به مردمان ماني
چندين مفشان ردا، چرا جان را
يك‌بار ز گرد جهل نفشاني؟
تا گرد به جامه بر همي بيني
آگاه نه اي ز گرد نفساني
اين جامه و جامه پوش خاك آمد
تو خاك نه‌اي كه نور يزداني
باراني تنت گر گليم آمد
مر جان تو را تن است باراني
اين چيست كه زنده كرد مر تن را
نزديك خرد؟ تو بي گمان آني
اي زنده شده به تو تن مردم
مانا كه تو پور دخت عمراني
ترسا پسر خداي گفت او را
از بي‌خردي خويش و ناداني
زيرا كه خبر نبود ترسا را
از قدر بلند نفس انساني
چون گوهر خويش را ندانستي
مر خالق خويش را كجا داني؟
اين خانهٔ پنج در بدين خوبي
بنگر كه، كه داشته‌ستت ارزاني
من خانه نديده‌ام جز اين هرگز
گردنده و پيشكار و فرماني
تا با تو چو بندگان همي گردد
هر گونه كه تو هميش گرداني
هرچند تورا خوش آمد اين‌خانه
باقي نشوي تو اندر اين فاني
بيرون كندت خداي ازو گرچه
بيرون نشوي تو زو به آساني
آباد به توست خانه، چون رفتي
او روي نهاد سوي ويراني
در خانهٔ مرده، دل چرا بستي؟
كو خاك گران و تو سبك جاني
قيمت به تو يافت اين صدف زيرا
اي جان، تو درو لطيف مرجاني
هر كار كه بر مراد او كردي
بسيار خوري ازو پشيماني
امروز به كار در نكو بنگر
بشنو كه چه گفت مرد يوناني
گفتا كه: به زير نردبان بنشين
بنديش ز پايهاي ساراني
بردست مگير چون سبكساران
كاري كه بسرش برد نتواني
در مسجد جاي سجده را بنگر
تا بر ننهي به خار پيشاني
آن دان به يقين كه هرچه كرده‌ستي
امروز، به محشر آن فروخواني
زان روز بترس كاندرو پيدا
آيد، همه كارهاي پنهاني
زان روز كه جز خداي سبحان را
بر كس نرود ز خلق، سلطاني
زان روز كه هول او بريزاند
نور از مه و زافتاب رخشاني
وز چرخ ستارگان فرو ريزند
چون برگ‌رزان به باد آباني
وز هول درآيد از بيابان‌ها
نخچير رمندهٔ بياباني
عريان همه خلق و ز بسي سختي
كس را نبود خبر ز عرياني
چون پشم زده شده كه و، مردم
همچون ملخان ز بس پريشاني
آنگه ز ميان خلق برخيزد
خويشي و برادري و خسراني
پوشيده نماند آن زمان كاري
كان را تو همي كنون بپوشاني
آن روز به عذر گفت نتواني
«مي‌خورد فلان و من سپنداني»
وانجا نرود تو را چنين كاري
كامروز در اين جهان همي راني
بربائي ازان بدين براندازي
گرگي به مثل ز نابساماني
زيد از تو لباچه‌اي نمي‌يابد
تا پيرهني ز عمرو نستاني
گرگي تو نه مير خراسان را
سلطان نبود چنين، تو شيطاني
ديو است سپاه تو يكي ليكن
تا ظن نبري كه تو سليماني
امروز همي به مطربان بخشي
شرب شطوي و شعر گرگاني
وز دست چو سنگ تو نمي‌يابد
مؤذن به مثل يكي گريباني
فردا بروي تهي و بگذاري
اينجا همه مال و ملك و دهقاني
اي گشته تو را دل و جگر بريان
بر آتش آرزو چو بوراني
لعنت چه كني بخيره بر ديوان؟
كز فعل تو نيز همچو ايشاني
در قصد و نيت همه بدي داري
ليكن چه كني كه سخت خلقاني؟
نان از دگري چگونه بربائي
گر تو به مثل به نان گروگاني؟
از بد نيتي و ناتوانائي
پر مشغله و تهي چو پنگاني
وز حيلت و مكر زي خردمندان
مر زوبعه را دليل و برهاني
با تو نكند كنون كسي احسان
زيرا كه نه اهل بر و احساني
ليكن فردا به خوردن غسلين
مر مالك را بزرگ مهماني
درمان تو آن بود كه برگردي
زين راه وگرنه سخت درماني
حجت به نصيحت مسلماني
گفتت سخني درست و تاباني
اي حجت، علم و حكمت لقمان
بگزار به لفظ خوب حساني
دلتنگ مشو بدانكه در يمگان
ماندي تنها وگشته زنداني
از خانه عمر براند سلمان را
امروز بدين زمين تو سلماني


قصيده شماره ۲۳۲

۳۸ بازديد


اي غره شده به پادشائي
بهتر بنگر كه خود كجائي
آن كس كه به بند بسته باشد
هرگز كه دهدش پادشائي؟
تو سوي خرد ز بندگاني
زيرا كه به زير بندهائي
گر بنده نه‌اي چرا نه از تنت
اين چند گره نه بر گشائي؟
زين بند گران كه اين تن توست
چون هيچ نبايدت رهائي؟
پس شاه چگونه‌اي تو با بند
چون بندهٔ خويش و مبتلائي؟
گر شاه توي ببخش و مستان
چيزي تو ز شهر و روستائي
زيرا كه ز خلق خواستن چيز
شاهي نبود بود گدائي
يا باز شه است يا تو بازي
زيرا كه چو باز مي‌ربائي
وان را كه به مال و جان كني قصد
خود باز نه‌اي كه اژدهائي
گيتي، پسرا، دو در سرائي است
تو بسته در اين دو در سرائي
بيرونت برند از در مرگ
چون از در بودش اندرآئي
پيوسته شدي به خاك تا زو
مي‌راي نيايدت جدائي
گر راي بقا كني در اين جاي
بيهوده دراي و سست رائي
وين چرخ كه‌ش ايچ خود بقا نيست
تو بر طمع بقا چرائي؟
گر مي به خرد درست مانده است
اين بر شده چرخ آسيائي
هر كو به خرد بقا نيابد
بيهوده چرائي اي چرائي
گر تو بخرد بدي نگشتي
يكتا قد تو چنين دوتائي
اي گاو! چراي شير مرگي
بنديش كه پيش او نيائي
تو جز كه ز بهر اين قوي شير
از مادر خويش مي‌نزائي
از كاهش و نيستي بينديش
امروز كه هستي و فزائي
دندان جهان هميت خايد
اي بيهده، ژاژ چند خائي؟
آنجا كه شوي همي بپايدت
وينجاي هميشه مي نپائي
بر طرف دو ره چو مرد گمره
اكنون حيران و هايهائي
خوردي و زدي و تاخت يك چند
واكنون كه نماندت آن روائي
يك چند چو گاو مانده از كار
شو زهدفروش و پارسائي
اي بوده بسي چو اسپ نو زين،
امروز يكي كهن حنائي
جاهل نرسد به پارسائي
بيهوده خله چرا درائي؟
آن بس نبود كه روي و زانو
بر خاك بمالي و بسائي؟
گر سوي تو پارسائي است اين
والله كه تو ديو پر خطائي
زيرا كه نخست علم بايد
تا بيش خداي را بشائي
هرگز نبرد كسي به بازار
نابيخته گندم بهائي
پر خاك و خسي تو اي نگونسار
از بي‌خردي و از مرائي
هرچند به شخص همچو دانا
با چاكر و اسپ و با ردائي
چون يك سخن خطا بگوئي
بهر جهل تو آن دهد گوائي
اي گشته كهن به كار ديوي
واكنون بنوي شده خدائي
اكنون مردم شوي گر از دل
ديوي به خرد فرو زدائي
شوراب ز قعر تيره دريا
چون پاك شود شود سمائي
آئينه عزيز شد سوي ما
چون نور گرفت و روشنائي
با علم گر آشنا شوي تو
با زهد بيابي آشنائي
با جهل مجوي زهد ازيرا
كز جغد نيايدت همائي
اي جاهل چون شوي به مسجد؟
اي تشنه چرا كني سقائي؟
گر جهد كني، به علم از اين چاه
يك روز به مشتري برآئي
در خورد ثنا شوي به دانش
هرچند كه در خور هجائي
خورشيد شوي قوي به دانش
هرچند ضعيف چون سهائي
يك روز چنان شوي به كوشش
كامروز چنان همي نمائي
دانش ثمر درخت دين است
برشو به درخت مصطفائي
تا ميوهٔ جانفزاي يابي
در سايهٔ برگ مرتضائي
چيزي عجبي نشانت دادم
زيرا كه تو آشناي مائي
زان ميوه شوي قوي و باقي
گر بر ره جستن بقائي
هرچند كه بي‌بها گليمي
ديباي نكو شوي بهائي
از حجت گير پند و حكمت
گر حكمت و پند را سزائي
با نو سخنان او كهن گشت
آن شهره مقالت كسائي


قصيده شماره ۲۳۱

۳۶ بازديد


اي گشت زمان زمن چه مي‌خواهي؟
نيزم مفروش زرق و روباهي
از من، چو شناختم تو را، بگذر
آنگه به فريب هركه را خواهي
من بر ره اين جهان همي رفتم
از مكر و فريب و غدر تو ساهي
نازان و دنان به راه چون دونان
با قامت سرو و روي ديباهي
همراه شدي تو با من و، يكسر
شادي و نشاط و روز برناهي
از من بردي تو دزد بي‌رحمت
دزدان نكنند رحم بر راهي
اي كرده نهنگ دهر قصد تو
روزيت فروخورد بناگاهي
زين چاه همي برآمدت بايد
تا چند بوي تو بي گنه چاهي؟
چاه اين جسد گران تاريك است
اين افگندت به كرم و گمراهي
اكنونت دراز كرد مي‌بايد
طاعت، كه گرفت قد كوتاهي
دوتات شده است پشت، يكتا كن
اين پشت دوتا به قول يكتاهي
از حرص بكاه و طاعت افزون كن
زان پس كه فزودي و همي كاهي
جان دانهٔ مردم است و تن كاه است
اي فتنهٔ تن تو فتنه بر كاهي
جولاهه گرفت تن تو را ترسم
تو غره شدي بدو به جولاهي
تو ماهيكي ضعيفي و بحر است
اين دهر سترگ بدخوي داهي
بي‌پاي برون مشو از اين دريا
اينك به سخنت دادم آگاهي
زيرا كه چون دور ماند از دريا
بس رنجه شود به خشك بر ماهي
اي شاه نصيب خويش بيرون كن
زين جاه بلند و نعمت و شاهي
بنگر به ضعيف حال درويشان
بگزار سپاس آنكه بر گاهي
زيرا كه اگر به چه فرو تابد
مه را نشود جلالت ماهي
كاين چرخ بسي ربود شاهان را
ناگاه ز گه چو ترك خرگاهي
حكمت بشنو ز حجت ايراك او
هرگز ندهد پيام درگاهي


قصيده شماره ۲۳۰

۳۹ بازديد


سفله جهانا چو گرد گرد بنائي
هم بسر آئي اگر چه دير بپائي
گرچه سراي بهايمي، حكما را
تو نه سرائي چو بي‌گمان بسر آئي
شهره سرائي و استوار وليكن
چون بسر آئي همي نه شهره سرائي
جود خداي است علت تو و، ما را
سوي حكيمان تو از خداي عطائي
گرچه تورا نيست علم و، نيز بقا نيست
سوي من الفنج گاه علم و بقائي
آنكه بداند چگونگيت بداند
شهره سرايا كه تو ز بهر چرائي
وانكه نيابد طريق سوي چرائيت
از تو چرا جويد آن ستور چرائي
دور فنائي و سوي عالم باقي
معدن و الفنج‌گاه توشهٔ مائي
راست رجائي و نغز كار وليكن
راست بخواهي پر از فريب و رجائي
صحبت تو نيستم به كار ازيراك
صحبت آن را كه‌ت او شناخت نشائي
دانا ما را پيسكان تو خواند
گرچه تو ما را به بيسه‌خوار نشائي
دنيا، پورا، تو را عطاي خداي است
گر تو خريدار مذهب حكمائي
چون بروي تو عطاش با تو نيايد
پس تو چه بردي از اين عطاي خدائي؟
گرنه همي سايد اين عطاي مبارك
تو كه عطا يافتي ز بهر چه سائي؟
آنكه عطا و عطا پذير مر او راست
معدن فضل است و اصل بار خدائي
نيك نگه كن در اين عطا و بينديش
تا كه تو، اين عطا تو راست، كرائي
سر چه كشي در گليم، خيز نگه كن
تا كه همي خود كجا روي و كجائي
دهر تو را مي به يشك مرگ بخايد
چارهٔ جان ساز، خيره ژاژ چه خائي؟
چاره ندانم تو را جز آنكه به طاعت
خويشتن از مرگ و يشك او بربائي
گر چه‌ت يكباره زاده‌اند نيابي
عالم ديگر اگر دوباره نزائي
هيچ مينديش اگر ز كالبد تو
خاك به خاكي شود هوا به هوائي
بند تو است اين جسد، چرا خوري اندوه
گرت ببايد ز تنگ و بند رهائي؟
جز كه جسد را همي نداني ترسم
زنگ جهالت ز جانت چو بزدائي؟
مادر تو خاك و آسمان پدر توست
در تن خاكي نهفته جان سمائي
نيك بينديش تا همي كه كند جفت
با سبك باقي اين گران فنائي
جفت چرا كردشان به حكمت و صنعت
چون به ميانشان فگند خواست جدائي؟
آنكه تو را زنده كرد چون بمراند؟
وانكه بميراندت چراش ستائي؟
گر بتوانست زنده داشت چرا كشت؟
گر نه ازين بارنامه جست و روائي
ور نتوانست زنده داشت چرا كرد؟
عقل چه دارد در اين حديث گوائي؟
راي تو را راه نيست در سخن من
گر تو به راه قياس و مذهب رائي
جز كه مرا و لجاج نيست تو را علم
شرم نداري ازين مري و مرائي؟
بند خداي است مشكلات و توزين بند
روز و شب اندر بلا و رنج و عنائي
دست خداوند خويش را چو نداني
بستهٔ او را تو پس چگونه گشائي؟
اينكه قران است گنج علم خداي است
چونكه سوي گنج‌بان او نگرائي؟
هرچه جز از خازن خداي ستاني
جمله سؤال است و خواري است و گدائي
هركه سوي جوي و چشمه راه نداند
بيهده باشدش كرد قصد سقائي
گر تو سوي گنج‌بانش راه نداني
من بكنم سوي اوت راه‌نمائي
زير لواي خداي جاي بيابي
گر بنمائي مرا كز اهل لوائي
اهل عبا يكسره لواي خدايند
سوي تو، گر دوستدار اهل عبائي
حيدر زي ما عصاي موسي دور است
موسي ما را جز او كه كرد عصائي؟
آنچه علي داد در ركوع فزون بود
زانكه به عمري بداد حاتم طائي
گر تو جز او را به جاي او بنشاندي
والله والله كه بر طريق خطائي
جغدك را چون هماي نام نهادي
نايد هرگز ز جغد شوم همائي
لاجرم ار گمرهي دليل تو گشته است
روز و شب از گمرهي به رنج و بلائي
آل رسول خداي خبل خدايند
چونش گرفتي زچاه جهل برآئي
بر دل و جان تو نور عقل بتابد
چون تو ز دل زنگ جهل را بمحائي
نور هگرز اندر آينه نفزايد
تا تو ز دانش همي درو نفزائي
كان و مكان شفا قران كريم است
چونكه تو بيمار از اين مكان شفائي؟
زانكه نجوئي همي نه علم و نه دين بل
در طلب اسپ و طيلسان و ردائي
مرد به حكمت بها و قيمت گيرد
زيب زنان است ششتري و بهائي
ور تو حكيمي بيار حجت و معقول
زرد مكن سوي من رخان لكائي
پند ده اي حجت زمين خراسان
مر عقلا را كه قبلهٔ عقلائي
قبلهٔ علمي و در زمين خراسان
زهد به جاي است و علم تا تو بجائي
تا تو به دل بندهٔ امام زماني
بندهٔ اشعار توست شعر كسائي


قصيده شماره ۲۳۴

۳۳ بازديد


ايا ديده تا روز شب‌هاي تاري
بر اين تخت سخت اين مدور عماري
بينديش نيكو كه چون بي‌گناهي
به بند گران بسته اندر حصاري
تو را شست هفتاد من بند بينم
اگرچه تو او را سبك مي‌شماري
تو اندر حصار بلندي و بي‌در
وليكن نه‌اي آگه از باد ساري
بدين بي‌قراري حصاري نديدم
نه بندي شنيدم بدين استواري
در اين بند و زندان به كار و به دانش
بيلفغد بايد همي نامداري
در اين بند و زندان سليمان بدين دو
نبوت بهم كرد با شهرياري
ز بي‌دانشي صعبتر نيست عاري
تو چون كاهلي سر به سر نيز عاري
چرا برنبندي ز دانش ازاري؟
نداري همي شرم ازين بي‌ازاري!
بياموز تا دين بيابي ازيرا
ز بي‌علمي آيد هم بي‌فساري
تو را جان دانا و اين كار كن تن
عطا داد يزدان دادار باري
ز بهر چه؟ تا تن به دنيا و دين در
دهد جان و دل را رهي‌وار ياري
خرد يافتي تا مرين هردوان را
به علم و عمل در به ايدر بداري
ز جهل تو اكنون همي جان دانا
كند پيشكار تو را پيشكاري
ازين است جانت ز دانش پياده
وزين تو به تن جلد و چابك سواري
به دانش مر اين پيشكار تنت را
رها كن از اين پيشكاري و خواري
عجب نيست گر جانت خوار است و حيران
چو تن مست خفته است از بيش خواري
جز از بهر علمت نبستند ليكن
تو از نابكاريت مشغول كاري
تو را بند كردند تا ديو بر تو
نيابد مگر قدرت و كامگاري
چه سود است از اين بند چون ديو را تو
به جان و تن خويش مي برگماري؟
به تعويذ بازو چه مشغول گشتي؟
كه ديوي است بازوت خود سخت كاري
من از ديو ملعون گذشتن نيارم
تو از طاعت او گذشتن نياري
گذاره شدت عمر و تو چون ستوران
جهان را بر اميدها مي‌گذاري
بهاران به اميد ميوهٔ خزاني
زمستان بر اميد سبزهٔ بهاري
جهانا دو روئي اگر راست خواهي
كه فرزند زائي و فرزند خواري
چو مي‌خورد خواهي بخيره چه زائي؟
وگر مي فرود آوري چون برآري؟
ربودي ازين و بدادي مر آن را
چو بازي شكاري و آز شكاري
به فرزند شادي ز پيري پر انده
تو را هم غم الفنج و هم غمگساري
درختي بديعي وليكن مرين را
درخت ترنج و مر آن را چناري
يكي را به گردون همي برفرازي
يكي را به چاهي فرو مي‌فشاري
نماني مگر گلبني را، ازيرا
گهي تر و خوش گل گهي خشك خاري
چو دندان مار است خارت، برآرد
دمار از كسي كه‌ش به خارت بخاري
اگر جاهل اندر تو بدبخت شد، من
بدين از تو الفغده‌ام بختياري
تو بي‌علت عمر جاويدي از چه
همي خواهي از خلق عمر شماري؟
گنه‌كار را سوي آتش دليلي
كم‌آزار را سوي جنت مهاري
به دانش حق جانت بگزار، پورا
چنان چون حق تن به خور مي‌گزاري
ز مار و ز طاووس و ابليس قصه
ز بلخي شنودي و نيز از بخاري
تو ماري و طاووس و ابليس هر سه
سزد كاين سخن را به جان برنگاري
چو طاووس خوبي اگر دين بيابي
وگر تنت بفريبد آن زشت ماري
تو را عقل طاووس و، مار است جهلت
تن ابليس، بنديش اگر هوشياري
حقيقت بجوي از سخن‌هاي علمي
فسانه چو ديوانه چون گوش داري؟
به چشمت همي مار ماهي نمايد
ازيرا تو از جهل سر پر خماري
چو از شير و از انگبين و خورش‌ها
سخن بشنوي خوش بگريي به زاري
اميدت به باغ بهشت است ازيرا
كه در آرزوي ضياع و عقاري
بينديش از آن خر كه بر چوب منبر
همي پاي كوبد بر الحان قاري
بدان رقص و الحان همي بر تو خندد
تو از رقص آن خر چرا سوكواري؟
چرا نسپري راه علم حقيقت؟
به بيهوده‌ها جان و دل چون سپاري؟
به راه ستوران روي مي به دين در
به چاه اندر افتادي از بس عياري
سخن بشنو از حجت و باز ره‌شو
بينديش اگر چند ازو دل فگاري


قصيده شماره ۲۳۳

۳۴ بازديد


جهان را نيست جز مردم شكاري
نه جز خور هست كس را نيز كاري
يكي مر گاو بر پروار را كس
جز از قصاب نايد خواستاري
كسي كو زاد و خورد و مرد چون خر
ازين بدترش باشد نيز عاري؟
چه دزدي زي خردمندان چه موشي
چه بدگوئي سوي دانا چه ماري
خلنده‌تر ز جاهل بر نرويد
هگرز، اي پور، ز آب و خاك خاري
زجاهل بيد به زيراك اگر بيد
نيارد بار نازاردت باري
حذر دار از درخت جاهل ايراك
نيارد بر تو زو جز خار باري
چه بايد هر كه او سر گين بشولد
مگر رنج تن و ناخوش بخاري؟
چو خلق اين است و حال اين، تو نيابي
ز تنهائي به، اي خواجه، حصاري
به از تنهائيت ياري نبايد
كه تنهائي به از بد مهر ياري
خرد را اختيار اين است و زي من
ازين به كس نكرده است اختياري
پياده به بسي از بسته برخر
تهي غاري به از پر گرگ غاري
مرا ياري است چون تنها نشينم
سخن گوئي اميني رازداري
همي گويد كه «هر كو نشنود خود
ندارد غم وليكن غم‌گساري»
يكي پشتستش و صد روي هستش
به خوبي هر يكي همچون بهاري
به پشتش بر زنم دستي چو دانم
كه بنشسته است بر رويش غباري
سخن‌گوئي بي‌آوازي وليكن
نگويد تا نيابد هوشياري
نبيني نشنوي تو قول او را
نبيند كس چنين هرگز عياري
به هر وقت از سخن‌هاي حكيمان
به رويش بر ببينم يادگاري
نگويد تا به رويش ننگرم من
نه چون هر ژاژخائي بادساري
به تاريكي سخن هرگز نگويد
چو با حشمت مشهر شهرياري
به صحبت با چنين ياري به يمگان
به سر بردم به پيري روزگاري
به زندان سليمانم ز ديوان
نمي‌بينم نه ياري نه زواري
سليمان‌وار ديوانم براندند
سليمانم، سليمانم من آري
به دريا باري افتاد او بدان وقت
ز دست ديو و من بر كوهساري
بجز پرهيز و دانش بر تن من
نيابد كس نه عيبي نه عواري
مرا تا بر سر از دين آمد افسر
رهي و بنده بد هر بي‌فساري
زمن تيمار نامدشان ازيرا
نپرهيزد حماري از حماري
گرفته‌ستند اكنون از من آزار
چو از پرهيز بر بستم ازاري
ز بهر آل پيغمبر بخوردم
چنين بر جان مسكين زينهاري
تبار و ال من شد خوار زي من
ز بهر بهترين آل و تباري
به فر آل پيغمبر بباريد
مرا بر دل ز علم دين نثاري
به هر فضلي پياده و كند بودم
به فر آل او گشتم سواري
به فر آل پيغمبر شود مرد
اگر بدبخت باشد بختياري
به فر علم آلش روزه‌دار است
همان بي‌طاعتي بسيار خواري
به جان بي‌قرار اندر، بديشان
پديد آيد زعلم دين قراري
ستمگاري بجز كز علم ايشان
در اين عالم كجا شد حق گزاري؟
به فر آل پيغمبر شفا يافت
ز بيماري دل هر دل‌فگاري
به حلهٔ دين حق در پود تنزيل
به ايشان يافت از تاويل تاري
نبيند جز به ايشان چشم دانا
نهاني را به زير آشكاري
نهان آشكارا كس نديده است
جز از تعليم حري نامداري
نگارنده نهاني آشكار است
سوي دانا به زير هر نگاري
بدين دار اندرون بايدت ديدن
كه بيرون زين و به زين هست داري
لطيف است آن و خوش، مشمر خبيثش
زخاك و خارو خس چون مرغزاري
ازيراك از قياس، آن شادماني است
سوي داناي دين، وين سوكواري
چو شورستان نباشد بوستاني
چو كاشانه نباشد ره گذاري
گر آگاهي كه اندر ره‌گذاري
چه افتادي چنين در كاروباري؟
چو ديوانه به طمع بار خرما
چه افشاني همي بي‌بر چناري؟
شكار خويش كردت چرخ و نامد
به دستت جز پشيماني شكاري
بسي خفتي، كنون بر كن سر از خواب
خري خيره مده مستان خياري
كه روزي زين شمرده روزگارت
ببايد داد ناچاره شماري
بخوان اشعار حجت را كه ندهد
به از شعرش خرد جان را شعاري


قصيده شماره ۲۳۶

۳۲ بازديد


بگذر اي باد دل‌افروز خراساني
بر يكي مانده به يمگان دره زنداني
اندر اين تنگي بي‌راحت بنشسته
خالي از نعمت وز ضيعت و دهقاني
برده اين چرخ جفا پيشه به بيدادي
از دلش راحت وز تنش تن آساني
دل پراندوه‌تر از نار پر از دانه
تن گدازنده‌تر از نال زمستاني
داده آن صورت و آن هيكل آبادان
روي زي زشتي و آشفتن و ويراني
گشته چون برگ خزاني ز غم غربت
آن رخ روشن چون لالهٔ نعماني
روي بر تافته زو خويش چو بيگانه
دستگيريش نه جز رحمت يزداني
بي‌گناهي شده همواره برو دشمن
ترك و تازي و عراقي و خراساني
بهنه جويان و جزين هيچ بهانه نه
كه تو بد مذهبي و دشمن ياراني
چه سخن گويم من با سپه ديوان؟
نه مرا داد خداوند سليماني
پيش نايند همي هيچ مگر كز دور
بانگ دارند همي چون سگ كهداني
از چنين خصم يكي دشت نينديشم
به گه حجت، يارب تو همي داني
ليكن از عقل روا نيست كه از ديوان
خويشتن را نكند مرد نگه‌باني
مرد هشيار سخن‌دان چه سخن گويد
با گروهي همه چون غول بياباني؟
كه بود حجت بيهوده سوي جاهل
پيش گوساله نشايد كه قران‌خواني
نكند با سفها مرد سخن ضايع
نان جو را كه دهد زيرهٔ كرماني؟
آن همي گويد امروز مرا بد دين
كه بجز نام نداند ز مسلماني
اي نهاده بر سر اندر كله دعوي
جانت پنهان شده در قرطه ناداني
به كه بايد گرويدن زپس ازاحمد؟
چيست نزد تو برين حجت‌برهاني؟
تو چه داني كه بود آنكه خر لنگت
تو همي براثر استر او راني؟
چون تو بدبخت فضولي نه چو گمراهان
انده جهل خوري و غم حيراني
سخت بي پشت بوند و ضعفا قومي
كه تو پشت و سپه و قوت ايشاني
چون نكوشي كه بپوشي شكم و عورت
ديگران را چه دهي خيره گريباني؟
گر كسي ديبا پوشد تو چرا نازي
چو خود اندر سلب ژنده و خلقاني؟
بر تن خويش تو را قرطه كرباسي
به چو بر خالت ديباي سپاهاني
فضل ياران نكند سود تو را فردا
چو پديد آيد آن قوت پنهاني
هيچ از آن فضل ندادند تو را بهري
يا سزاوار نديدندت و ارزاني
پيش من چون بنجنبدت زبان هرگز؟
خيره پيش ضعفا ريش همي لاني
خرداومند سخن‌دان به‌تو برخندد
چو مر آن بي‌خردان را تو بگرياني
گر تو را ياران زهاد وبزرگان‌اند
چون تو بر سيرت وبر سنت ديواني؟
سيرت راه‌زنان داري ليكن تو
جز كه بستان و زر و ضيعت نستاني
روز با روزه و با ناله و تسبيحي
شب با مطرب و با باده ريحاني
باده پخته حلال است به نزد تو
كه تو بر مذهب بو يوسف و نعماني
كتب حيلت چون آب ز بر داري
مفتي بلخ‌و نيشابور و هري زاني
بر كسي چون ز قضا سخت شود بندي
تو مر آن را به يكي نكته بگرداني
با چنين حكم مخالف كه همي بيني
تو فرومايه پدرزاده شيطاني
تا به گفتاري پربار يكي نخلي
چون به فعل آئي پرخار مغيلاني
من از استاد تو ديو و ز تو بيزارم
گفتم اينك سخن كوته و پاياني
روي زي حضرت آل نبي آوردم
تا بدادند مرا نعمت دوجهاني
اگر او خانه و از اهل جدا ماندم
جفت گشته‌ستم با حكمت لقماني
پيش داعي من امروز چو افسانه است
حكمت ثابت بن قرهٔ حراني
داغ مستنصر بالله نهاده‌ستم
بر برو سينه و بر پهنهٔ پيشاني
آن خداوند كه صد شكر كند قيصر
گر به باب الذهب آردش به درباني
فضل دارد چو فلك بر زمي از فخرش
سنگ درگاهش بر لعل بدخشاني
ميرزاده است و ملك زاده به درگاهش
بسي از رازي وز خانه و ساماني
كه بدان حضرت جدان و نياكان‌شان
پيش ازين آمده بودند به مهماني
اين چنين احسان بر خلق كرا باشد
جز كسي را كه ندارد ز جهان ثاني؟
اي به تركيب شريف تو شده حاصل
غرض ايزدي از عالم جسماني
نور از اقبال و ز سلطان تو مي‌جويد
چون بتابد ز شرف كوكب سرطاني
آنكه عاصي شد مر جد تو آدم را
چون تو را ديد بسي خورد پشيماني
گر بدو بنگري امروز يكي لحظت
طاعتي گردد و بيچاره و فرماني
گيتي اميد به اقبال تو مي‌دارد
كه ازو گرد به شمشير بيوشاني
چو بدو بنگري آنگاه به صلح آيد
اين خلاف از همه آفاق و پريشاني
چو به بغداد فروآئي پيش آرد
ديو عباسي فرزند به قرباني
سنگ يمگان دره زي من رهي طاعت
فضلها دارد بر لولوي عماني
نعمت عالم باقي چو مرا دادي
چه برانديشم ازاين بي مزهٔ فاني؟


قصيده شماره ۲۳۵

۳۵ بازديد


نماند كار دنيا جز به بازي
بقائي نيستش هر چون طرازي
تو كبگ كوه و روز و شب عقابان
تو اهل روم و گشت دهر غازي
سر و سامان اين ميدان نيابد
نه غازي و نه جامي و نه رازي
وزين خيمهٔ معلق برنپرد
اگر بازي تو از انديشه‌سازي
بر اين ميدان در اين خيمه هميشه
همي تازي نهاني وانفازي
سوي بستي نيازد جز توانا
سوي خواري نيازد جز نيازي
جهان جاي خلاف و رنج و شر است
تو اي دانا، برو چندين چه تازي؟
به ديدهٔ وهم و عقل اندر نيايد
چرا هرگز نياز؟ از بي‌نيازي
حقيقت چيست؟ عمر و علم مردم
مده حقت بدين چيز مجازي
بجسم اندرت ضدان جفت گشتند
تفكر كن كه كاري نيست بازي
رهي كان از شدن باشد نشيبي
چو باز آئي همو باشد فرازي
اگرچه كبگ صيد باز باشد
بدو پيدا شده است از باز بازي
نبيني خوب را زشتي مقابل؟
نبيني عز را خواري موازي؟
نهفته‌ستند رازي بس شگفتي
بجوي آن راز را گر اهل رازي
بجوي آن راز را اندر تن خويش
نگر تا بيهده هرسو نتازي
نپردازي به راز ايزدي تو
كه زير بند جهل و بار آزي
يكي نامه است بس روشن تن تو
بدين خوبي و پهني و درازي
تو را نامه همي برخواند بايد
تو در نامه چو آهو چون گرازي؟
چو اين نامه هم اندر نامهٔ خويش
نشان دادت بسي آن مرد تازي
به رنگ باز شد زاغت به سر بر
تو بيهوده همي شطرنج بازي
چنين بر بوي دنيا چند پوئي؟
بسوي آز چندين چند يازي؟
يكي درنده گرگي ميش دين را
به كشت خير در خشمي گرازي
چرا نامهٔ الهي برنخواني؟
چه گردي گرد افسان و مغازي؟
همي دشوارت آيد كرد طاعت
كه بس خوش خواره و با كبر و نازي
ره مكه همي خواهي بريدن
كه با زادي و با مال و جهازي
مگر كاندر بهشت آئي به حيلت
بدين اندوه تن را چون گدازي؟
گر اين فاسد گمانت راست بودي
بهشتي كس نبودي جز حجازي
همي جان بايدت فربه وليكن
تنت گشته است چون مرغ جوازي
اگر بالفغدن دانش بكوشي
برآئي زين چه هفتاد بازي
تو از جان سخن گوي لطيفت
يكي نامهٔ سپيد پهن بازي
قلم‌ساز از زبان خويش بنويس
بر اين نامه مناقب يا مخازي
وليكن چون فرو خوانيش فردا
پديد آيد كه سوسن يا پيازي
تو اي حجت به شعر زهد و حكمت
سوي جنت سخن‌دان را جوازي
به دين بر چرخ دانش آفتابي
به دانش حلهٔ دين را طرازي
دل گمراه را زي راه دين كس
به از تو كرد نتواند نهازي
به حكمت طبع را بنواز در زهد
چنين دانم كه بس خوش مي‌نوازي