من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

قصيده شماره ۲۴۶

۳۴ بازديد


شادي و جواني و پيشگاهي
خواهي و ضعيفي و غم نخواهي
ليكن به مراد تو نيست گردون
زين است به كار اندرون تباهي
خواهي كه بماني و هم نماني
خواهي كه نكاهي و هم بكاهي
چونان كه فزودي بكاهي ايراك
بر سيرت و بر عادت گياهي
چاهي است جهان ژرف و ما بدو در
جوئيم همي تخت و گاه شاهي
در چاه گه و شه چگونه باشد؟
نشنود كسي پادشاي چاهي
اي در طلب پادشاهي، از من
بررس كه چه چيز است پادشاهي
بر خوي ستوران مشو به كه بر
بر گه چه نشيني چو اهل كاهي؟
مردم چو پذيراي دانش آمد
گردنش بدادند مور و ماهي
چون گشت به دانش تمام آنگه
گردن دهدش چرخ و دهر داهي
دانش نبود آنكه پيش شاهان
يكتاه قدت را كند دوتاهي
اين آز بود، اي پسر، نه دانش
يكباره چنين خر مباش و ساهي
درويشي اگر بي‌تميز و علمي
هرچند كه با مال و ملك و جاهي
آن علم نباشد كه بر سپيدي
به همانش نبشته است با سياهي
علم آن بود، آري، كه مردم آن را
برخواند از اين صنعت الهي
اين علم اگر حاضر است پيشت
يزدان به تو داده است پيشگاهي
ور نيستي آگاه ازين بجويش
زيرا كه كنون بر سر دوراهي
پرهيز كن از لهو ازانكه هرگز
سرمايه نكرده است هيچ لاهي
مشغول مشو همچو اين ستوران
از علم الهي بدين ملاهي
دين است سر و اين جهان كلاه است
بي‌سر تو چرا در غم كلاهي
با مال و سپاهي ز دين و دانش
هرچند كه بي‌مال و بي‌سپاهي
ور دانش و دين نيستت به چاهي
هرچند كه با تاج و تخت و گاهي
اي مانده به كردار خويش غافل
از امر الهي و از نواهي
از جهل قوي‌تر گنه چه باشد؟
خيره چه بري ظن كه بي‌گناهي؟
از علم پناهي بساز محكم
تا روز ضرورت بدو پناهي
پندي بده اي حجت خراسان
روشن كه تو بر چرخ فضل ماهي
هرچند كه از دهر با سفاهت
با ناله و با درد و رنج و آهي
زيرا كه تو در شارسان حكمت
با نعمت و با مال و دست گاهي


قصيده شماره ۲۵۰

۴۵ بازديد


شبي تاري چو بي‌ساحل دمان پر قير دريائي
فلك چون پر ز نسرين برگ نيل اندوده صحرائي
نشيب و توده و بالا همه خاموش و بي‌جنبش
چو قومي هر يكي مدهوش و درمانده به سودائي
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
كه گفتي نافريده ستش خداي فرد فردائي
نه از هامون سودائي تحير هيچ كمتر شد
نه نيز از صبح صفرائي بجنبيد ايچ صفرائي
نه نور از چشم‌ها يارست رفتن سوي صورت‌ها
نه سوي هيچ گوشي نيز ره دانست آوائي
بدل كرده جهان سفله هستي را به ناهستي
فرو مانده بدين كار اندرون گردون چو شيدائي
برآسوده ز جنبش‌ها و قال و قيل دهر ايدون
كه گفتي نيست در عالم نه جنبائي نه گويائي
نديد از صعب تاريكي و تنگي زير اين خيمه
نه چشم باز من شخصي نه جان خفته رؤيائي
مرا چون چشم دل زي خلق، چشم سر به سوي شب
چو اندر لشكري خفته يكي بيدار تنهائي
كواكب را همي ديدم به چشم سر چو بيداران
به چشم دل نمي‌بينم يكي بيدار دانائي
نديدم تا نديدم دوش چرخ پر كواكب را
به چشم سر در اين عالم يكي پر حور خضرائي
اگر سرا به ضرا در نديده‌ستي بشو بنگر
ستاره زير ابر اندر چو سرا زير ضرائي
چو خوشهٔ نسترن پروين درفشنده به سبزه بر
به زر و گوهران آراسته خود را چو دارائي
نهاده چشم سرخ خويش را عيوق زي مغرب
چو از كينه معادي چشم بنهد زي معادائي
چو در تاريك چه يوسف منور مشتري در شب
درو زهره بمانده زرد و حيران چون زليخائي
كنيسهٔ مريمستي چرخ گفتي پر ز گوهرها
نجوم ايدون چو رهبانان و دبران چون چليبائي
مرا بيدار مانده چشم و گوش و دل كه چون يابم
به چشم از صبح برقي يا به گوش از وحش هرائي
كه نفس ار چه نداند، عقل پر دانش همي داند
كه در عالم نباشد بي‌نهايت هيچ مبدائي
چو زاغ شب به جابلسا رسيد از حد جابلقا
برآمد صبح رخشنده چو از ياقوت عنقائي
گريزان شد شب تيره ز خيل صبح رخشنده
چنان چون باطل از حقي و ناپيدا ز پيدائي
خجل گشتند انجم پاك چون پوشيده روياني
كه مادرشان بيند روي بگشاده مفاجائي
همه همواره در خورشيد پيوستند و ناچاره
به كل خويش پيوندد سرانجامي هر اجزائي
چنين تا كي كني حجت تو اين وصف نجوم و شب؟
سخن را اندر اين معني فگندي در درازائي
ز بالاي خرد بنگر يكي در كار اين عالم
ازيرا از خرد برتر نيابي هيچ بالائي
يكي درياست اين عالم پر از لولوي گوينده
اگر پر لولوي گويا كسي ديده است دريائي
زمانه است آب اين دريا و اين اشخاص كشتي‌ها
نديد اين آب و كشتي را مگر هشيار بينائي
ز بهر بيشي و كمي به خلق اندر پديد آمد
كه ناپيدا بخواهد شد بر اين سان صعب غوغائي
فلان از بهر بهمان تا مرو را صيد چون گيرد
ازو پوشيده هر ساعت همي سازد معمائي
همي بيني به چشم دل به دلها در ز بهر آن
كه بستاند قباي ژنده يا فرسوده يكتائي
محسن را دگر مكري و حسان را دگر كيدي
و جعفر را دگر روئي و صالح را دگر رائي
رئيسان و سران دين و دنيا را يكي بنگر
كه تا بيني مگر گرگي همي يا باد پيمائي
به چشم سر نگه كن پس به دل بينديش تا يابي
يكي با شرم پيري يا يكي مستور برنائي
كجا باشد محل آزادگان را در چنين وقتي
كه بر هر گاهي و تختي شه و مير است مولائي
مدارا كن مده گردن خسيسان را چو آزادان
كه از تنگي كشيدن به بسي كردن مدارائي
اگر داني كه نا مردم نداند قيمت مردم
مبر مر خويشتن را خيره زي مردم همانائي
نبيني بر گه شاهي مگر غدار و بي‌باكي
نيابي بر سر منبر مگر رزاق و كانائي
يجوز و لايجوز ستش همه فقه از جهان ليكن
سر استر ز مال وقف گشته‌ستش چو جوزائي
تهي تر دانش از دانش ازان كز مغز ترب ارچه
به منبر بر همي بينيش چون قسطاي لوقائي
حصاري به ز خرسندي نديدم خويشتن را من
حصاري جز همين نگرفت ازين بيش ايچ كندائي
به پيش ناكسي ننهم به خواري تن چو نادانان
نهد كس نافهٔ مشكين به پيش گنده غوشائي؟
شكيبا گردد آن كس كو زمن طاعت طمع دارد
ازيرا كارش افتاده است با صعبي شكيبائي
به طمع مال دوني مر مرا همتا كجا يابد
ازان پس كه‌م گزيد از خلق عالم نيست همتائي
خداوندي كه گر بر خاك دست شسته بفشاند
ز هر قطره به خاك اندر پديد آيد ثريائي
نه بي‌نور لقاي او نجوم سعد را بختي
نه با پهناي ملك او فلك را هيچ پهنائي
محلي داد و علمي مر مرا جودش كه پيش من
نه دانا هست دانائي نه والا هست والائي
من از دنيا مواسائي همي يابم به دين اندر
كه از دنيا و دين كس را چنان نامد مواسائي
سپاس آن بي همال و يار و با قدرت توانا را
كزو يابد توانائي به عالم هر توانائي
يكي ديبا طرازيدم نگاريده به حكمت‌ها
كه هرگز تا ابد نايد چنين از روم ديبائي
درختي ساختم مانند طوبي خرم و زيبا
كه هر لفظيش ديناري است و هر معنيش خرمائي


قصيده شماره ۲۴۹

۳۳ بازديد


چه چيز بهتر و نيكوتر است در دنيي؟
سپاه ني ملكي ني ضياع ني رمه ني
سخن شريف‌تر و بهتر است سوي حكيم
ز هرچه هست در اين ره گذار بي‌معني
بدين سخن شده‌اي تو رئيس جانوران
بدين فتادند ايشان به زير بيع و شري
سخن كه بانگ توست او جدا نگر به چه شد
ز بانگ آن دگران جز به حرف‌هاي هجي
نگاه كن كه بدين حرف‌ها چگونه خبر
به جان زيد رساند زبان عمرو همي
وز اين حديث خبر نيست سوي جانوران
خرد گواي من است اندر اين قوي دعوي
سخن زجملهٔ حيوان به ما رسيد، چنانك
ز ما به جمله به جان نبي رسيد نبي
سخن نهان ز ستوران به ما رسيد، چو وحي
نهان رسيد ز ما زي نبي به كوه حري
دو وحي خوب نمودم ضمير بينا را
ببين تو گر چه نبيندش خاطر اعمي
ستور و مردم و پيغمبر، اين سه مرتبت است
بدين دو وحي جدا مانده هر يك از دگري
اگر گزيده به وحي است زي خداي رسول
تو گزيده و حيوان به جملگي پژوي
به دل ببين كه نه ديدن همه به چشم بود
به دست بيند قصاب لاغر از فربي
به لوح محفوظ‌اندر نگر كه پيش تست
درو همي نگرد جبرئيل و بويحيي
به پيش توست وليكن خط فريشتگان
همي نداني خواندن گزافه بي‌املي
مگر كه ياد نداري كه چشم تو نشناخت
به خط خويش الف را مگر بجهد از بي
خط فريشتگان را همي بخواهي خواند
چنين به بي‌ادبي كردن و لجاج و مري
به چشم قول خداي از جهان او بشنو
كه نه سخن نشنوده است كس مگر به ندي
به راه چشم شنو قول اين جهان كه حكيم
به راه چشم شنوده است گفتهٔ دنيي
به راه چشم شنود از درخت قول خداي
كه «من خداي جهانم» به طور بر موسي
سخن نگويد جز با زبان و كام شكر
نگفت نيز مگر با كفت سخن حني
به نزد شكر رازي است كز جهان آن را
شكر همي نكند جز به سوي كام انهي
روا بود كه نيابد ز خلق راز خداي
مگر كه سوي يكي بهتر از همه مجري
شنود قول الهي و كار كرد بران
جهان به جمله ز چرخ بروج تا به ثري
ندارد اين زمي و آب هيچ كار جز آنك
به جهد روح‌نما را همي دهند اجري
زحل همي چكند؟ آنچه هست كار زحل
سهي همي چكند؟ آنچه هست كار سهي
هميت گويد هريك كه كار خويش بكن
اگرت چشم درست است درنگر باري
خداي ما سوي ما نامه‌اي نوشت شگفت
نوشته‌هاش مواليد و آسمانش سحي
شريفتر سخني مردم است، كاين نامه
ز بهر اين سخنان كرد كردگار انشي
سخن كه ديد سخن گوي و عالم و زنده؟
چنين سزد سخن كردگار خلق، بلي
رسول خود سخني باشد از خداي به خلق
چنانكه گفت خداوند خلق در عيسي
تو را سخن نه بدان داده‌اند تا تو زبان
برافگني به خرافات خندناك جحي
سخن به منزلت مركب است جان تو را
برو تواني رفتن به سوي شهر هدي
در هدي بگشايد مگر كليد سخن
همو گشايد درهاي آفت و بلوي
گهي سخن حسك و زهر و خنجر است و سنان
گهي سخن شكر و قند و مرهم است و طلي
زبان به كام در افعي است مرد نادان را
حذرت بايد كردن همي از آن افعي
سخن سپارد بي‌هوش را به بند و بلا
سخن رساند هشيار را به عهد و لوي
مباش بر سخن خويش فتنه چون طوطي
سخن نخست بياموز و پس بده فتوي
به اسپ و جامهٔ نيكو چرا شدي مشغول؟
سخنت نيكو بايد نه طيلسان و ردي
سخن مجوي فزون زانكه حق توست از من
كه آن ربي بود و نيست‌مان حلال ربي
روا بود كه ز بهر سخن به مصر شوي
وگر همه به مثل جان و دل همي به كري
كه كيمياي سعادت در اين جهان سخن است
بزرجمهر چنين گفته بود با كسري
دريغ‌دار ز نادان سخن كه نيست صواب
به پيش خوگ نهادن نه من و نه سلوي
زنا بود كه سخن را به اهل جهل دهي
زنا مكن كه نه خوب است زي خداي زني
سخن ز دانا بشنو زبون خويش مباش
مگير خيره چو مجنون سخنت را ليلي
رها شد از شكم ماهي و شب و دريا
به يك سخن چو شنوديم يونس بن متي
اگر نخواهي تا خيره و خجل ماني
مگوي خيره سخن جز كه براساس و بني
برادرند به يك‌جا دروغ و رسوائي
جدا نديد مرين را ازان هگرز كسي
دروغ سوي هنرپيشگان روا نشود
وگرچه روي و ريا را همي كند آري
دروغ‌گوي به آخر نكال و شهره شود
چنانكه سوي خردمند شهره شد ماني
بگير هديه ز حجت به وصف‌هاي سخن
بر از معاني شعري به روشني شعري


قصيده شماره ۲۴۸

۳۴ بازديد


گرت بايد كه تن خويش به زندان ندهي
آن به آيد كه دل خويش به شيطان ندهي
ديو مهمان دل توست نگر تا به گزاف
اين گزين خانه بدان بيهده مهمان ندهي
آرزو را و حسد را مده اندر دل جا
گر همي خواهي تا خانه به ماران ندهي
گر تو مر آز و حسد را بسپاري دل خويش
ندهند آنچه تو خواهي به تو تا جان ندهي
آز بر جانت نگهبان بلا گشت بكوش
تا مگر جانت بدين زشت نگهبان ندهي
گر نبرده است تو را ديو فريبنده ز راه
چونكه از طاعت و دانش حق يزدان ندهي؟
شاه را پيش جز از بختهٔ پخته ننهي
مؤمني را كه ضعيف است يكي نان ندهي
آشكارا دهي آن اندك و بي‌مايه زكات
رشوت حاكم جز در شب و پنهان ندهي
هرچه كان را ببري تو همي از حق خداي
بي‌گمان جز كه به سلطان و تاوان ندهي
از غم مزد سر ماه كه آن يك درم است
كودك خويش به استاد و دبستان ندهي
هرچه كان را به دل خوش ندهي از پي مزد
آن به كار بزه جز كز بن دندان ندهي
گر تو را ديو سليمان ز سليمان نفريفت
چون همي حق سليمان به سليمان ندهي؟
پرفضول است سرت هيچ نخواهي شب و روز
كه نو اين را بستاني و كهن آن ندهي
پيشه‌اي سخت نكوهيده گزيدي، چه بود
كز فلان زر نستاني و به بهمان ندهي؟
دل درويش مسوز و مستان زو و مده
گرت بايد كه تنت به آتش سوزان ندهي
چه بود، نيك بينديش به تدبير خرد،
كه ز حامد نستاني و به حمدان ندهي؟
جان پرمايه همي چون بفروشي بنچيز
چيز پرمايه همان به كه به ارزان ندهي
ديو بي‌فرمان بنشيند بر گردن تو
چو تو گردن به خداوندهٔ فرمان ندهي؟
شاخ زنبور به انگور تو افگنده‌ستي
چو نيت كردي كانگور به دهقان ندهي
نيت نيك رساند به تو نيكي و صلاح
دل هشيار نگر خيره به مستان ندهي
نخوري از رز و ز ضعيت و ز كشت و درود
بر تابستان تاش آب زمستان ندهي
چه طمع داري در حلهٔ صد رنگ بهشت
چون به درويش يكي پارهٔ خلقان ندهي؟
مر مؤذن را جو ناني دشوار دهي
مر فسوسي را دينار جز آسان ندهي
از تو درويشان كرباس نيابند و گليم
مطربان را جز ديباي سپاهان ندهي
وام خواهي و نخواهي مگر افزوني و چرب
باز اگر باز دهي جز كه به نقصان ندهي
وز پي داوري و درد سر و جنگ و جلب
جز همه عاريتي چيز گروگان ندهي
دعوي دوستي ياران داري همه روز
چونكه دانگي به كسي از پي ايشان ندهي؟
اي فضولي، تو چه داني كه كه بودند ايشان
چون تو دل در طلب طاعت و ايمان ندهي؟
از تنت چون ندهي حق شريعت به نماز؟
وز زبان چونكه به خواندن حق فرقان ندهي؟
تو كه ناداني شايد كه فسار خر خويش
به يكي ديگر بيچاره و نادان ندهي؟
گرگ بسيار فتاده است در اين صعب رمه
آن به آيد كه خر خويش به گرگان ندهي
سخن حجت بپذير و نگر تا به گزاف
سخنش را به ستوران خراسان ندهي
خر نداند خطر سنبل و ريحان، زنهار
كه مراين خر رمه را سنبل و ريحان ندهي
همه افسار بدادند به نعمان، تو بكوش
بخرد تا مگر افسار به نعمان ندهي


قصيده شماره ۲۵۲

۵۰ بازديد


اين كهن گيتي ببرد از تازه فرزندان ئوي
ما كهن گشتيم و او نو اينت زيبا جادوي!
مادري ديدي كه فرزندش كهن گردد هگرز
چون كهن مادرش را بسيار باز آيد نوي؟
هركه را نو گشت مادر او كهن گردد، بلي
همچنين آيد به معكوس از قياس مستوي
كي شوي غره بدين رنگين مزور جامه‌هاش
چون ز فعل زشت اين بد گنده پير آگه شوي؟
كدخدائي كرد نتواني بر اين ناكس عروس
زانكه كس را نامده است از خلق ازو كدبانوي
تا نخوانيش او به صد لابه همي خواند تو را
راست چون رفتي پس او پيشت آرد بدخوي
اژدهائي پيشه دارد روز و شب با عاقلان
باز با جهال پيشه‌ش گربگي و راسوي
حال او چون رنگ بوقلمون نباشد يك نهاد
گاه يار توست و گه دشمن چو تيغ هندوي
سايهٔ توست اين جهان دايم دوان در پيش تو
در نيابد سايه را كس، بر پيش تا كي دوي؟
بر اميد آنكه تركي مر تو را خدمت كند
بندهٔ خاني و خاك زير پاي يپغوي
اي كهن گيتي كهن كرده تو را، چون بيهشي
بر زمان تازگي و بر نوي تا كي نوي؟
آنچه زير روز و شب باشد نباشد يك نهاد
راه از اينجا گم شده‌است، اي عاقلان، بر مانوي
چون گمان آيد كه گشته است او يگانه مر تو را
آنگهي بايدت ترسيدن كه پيش آرد دوي
گر همي داني به حق آن را كه هرگز نغنود
گشت واجب بر تو كاندر طاعت او نغنوي
راه طاعت گير و گوش هوش سوي علم دار
چند داري گوش سوي نوش خورد و راهوي؟
اي هنر پيشه، به دين اندر هميشه پيشه كن
نيكوي، تا نيكوي يابي جزاي نيكوي
شاد گردي چون حديث از داد نوشروان كنند
دادگر باش و حقيقت كن كه نوشروان توي
گر همي خواهي كه نيكوگوي باشي گوش‌دار
كي تواني گفت نيكو تا نخستين نشنوي؟
هر كه او پيش خردمندان به زانو نامده است
بر خردمندان نشايد كردنش هم زانوي
دل قوي باشد چو دامن پاك باشد مرد را
ايمني، ايمن، چو شد دامنت پاك و دل قوي
نيك خو گشتي چو كوته كردي از هر كس طمع
پيش رو گشتي چو كردي عاقلان را پس روي
كشتمند توست عمرو تو به غفلت برزگر
هرچه كشتي بي‌گمان، امروز، فردا بدروي
گندمت بايد شدن تا در خور مردم شوي
كي خورد جز خر تو را تا تو به سردي چون جوي؟
نيست مردم جز كه اهل دين حق ايزدي
تو از اهل دين به ناداني شده‌ستي منزوي
از پس شيران نياري رفتن از بس بد دلي
از پس شيران برو، بگذار خوي آهوي
طبع خرماگير تا مردم به تو رغبت كنند
كي خورد مردم تو را تا بي‌مزه چون مازوي؟
تا نياموزي، اگر پهلو نخواهي خسته كرد،
با خردمندان نشايد جستنت هم پهلوي
زانكه سنگ گرد را هر چند چون لولو بود
گرش نشناسي تو بشناسدش مرد لولوي
خويشتن را ز اهل بيت مصطفي گردان به دين
دل مكن مشغول اگر با ديني، از بي گيسوي
قصهٔ سلمان شنوده‌ستي و قول مصطفي
كو از اهل‌البيت چون شد با زبان پهلوي
گر بياموزي به گردون بر رساني فرق خويش
گرچه با بند گران و اندر اين تاري گوي
سست كردت جهل و بد دل تا نيارد جانت هيچ
گرد مردان به نيرو گشتن از بي‌نيروي
داروت علم است، علم حق به سوي من، وليك
تو گريزنده و رمنده روز و شب زين داروي
هر كه بوي داروي من يابد از تو بي‌گمان
گويدت تو بر طريق ناصربن خسروي
شعر حجت بايدت خواندن همي گرت آرزوست
نظم خوب و وزن عذب و لفظ خوش و معنوي


قصيده شماره ۲۵۱

۴۱ بازديد


آسايشت نبينم اي چرخ آسيائي
خود سوده مي‌نگردي ما را همي بسائي
ما را همي فريبد گشت دمادم تو
من در تو چون بپايم گر تو همي نپائي؟
بس بي‌وفا و مهري كز دوستان يكدل
نور جمال و رونق خوش خوش همي ربائي
هر كو هميت جويد تو زو همي گريزي
اين است رسم زشتي و آثار بي‌وفائي
بسيار گشت دورت تا مرد بي‌تفكر
گويد همي قديمي بي‌حد و منتهائي
ايام بر دو قسم است آينده و گذشته
وان را به وقت حاضر باشد ازين جدائي
پس تو به وقت حاضر نزديك مرد دانا
زان رفته انتهائي ز آينده ابتدائي
پس تو كه روزگارت با اول است و آخر
هرچند دير ماني ميرنده همچو مائي
وان را كه بي‌بصارت يافه همي در آيد
بر محدثيت بس باد از گشتنت گوائي
هرگز قديم باشد جنبدهٔ مكاني؟
زين قول مي‌بخندد شهري و روستائي
پرگرد باغ و بي‌بر شاخ و خلنده خاري
تاريك چاه و ناخوش زشت و درشت جائي
جز زاد ساختن را از بهر راه عقبي
هشيار و پيش بين را هرگز بكار نائي
آن را كه دست و رويت چون دوستان ببوسد
چون گرگ روي و دستش بشخاري و بخائي
صياد بي‌محابا هرگز چو تو نديدم
غدار گنده پيري پر مكر و با روائي
هركس پس تو آيد از مكر وز مرائي
گوئي كه من تو راام چونان كه تو مرائي
اي داده دل به دنيا، از پيش و پس نگه كن
بنديش تا چه كردي بنگر كه تا كجائي
از بس خطا و زلت ناخوب‌ها كه كردي
در چنگل عقابي در كام اژدهائي
گر هوش يار داري امروز بايدت جست
اي هوشيار مردم، زين اژدها رهائي
زين اژدهاي پيسه نتواندت رهاندن
اي پر خطا و زلت، جز رحمت خدائي
با خويشتن بينديش، اي دوست، تابداني
كز فعل خويش هر بد هر زشت را سزائي
رفتند همرهانت منشين بساز توشه
مر معدن بقا را زين منزل فنائي
جز خواب و خور نبينم كارت، مگر ستوري؟
بر سيرت ستوران گر مردمي چرائي؟
بس سالها برآمد تا تو همي بپوئي
زين پوي پوي حاصل پررنج و درد پائي
مر هر كه را بيني يا هر كجا نشيني
گاهي ز درد نالي گاهي ز بي‌نوائي
كشت خداي بودي اكنون تو زرد گشتي
گاه درودن آمد بيهوده چون درائي؟
گر تو ز بهر خدمت رفتن به پيش ميران
اندر غم قبائي تو از در قفائي
از بس كه بر تو بگذشت اين آسياي گيتي
چون مرد آسيابان پر گرد آسيائي
اكنون كه از تو بنهفت آن بت رخ زدوده
آن به كه مهر او را از دل فرو زدائي
ترسم به دل فروشد از سرت آن سياهي
وز دل به سر برآمد زان بيم روشنائي
ورنه به كار دنيا چون جلد و سخت كوشي
وانگه به كار دين در بي‌توش و سست رائي
چندين چرا خرامي آراسته بگشي
در جبهٔ بهائي گر نيستي بهائي؟
تن زير زيب و زينت جان بي‌جمال و رونق
با صورت رجالي بر سيرت نسائي
طاووس خواستندت مي‌آفريد از اول
طاووس مردمي تو ايدون همي نمائي
از دوستي دنيا بندهٔ امير و شاهي
وز آرزوي مركب خميده چون حنائي
كي بازگشت خواهي زي خالق، اي برادر
آنگه كه نيز خدمت مخلوق را نشائي؟
گر توبه كرد خواهي زان پيش بايد اين كار
كز تنت باز خواهند اين گوهر عطائي
چون نيز هيچ طاقت بر كردنت نماند
آنگاه كرد خواهي پرهيز و پارسائي
گر همت تو اين است، اي بي‌تميز، پس تو
با كردگار عالم در مكر و كيميائي
ور سوي تو صواب است اين كار سوي دانا
والله كه بر خطائي حقا كه بر خطائي
چون آشنات باشد ابليس مكر پيشه
با زرق و مكر يابي ناچاره آشنائي
نشگفت اگر نداند جز مكر خلق ايراك
چيزي نماند جز نام از دين مصطفائي
دجال را نبيني بر امت محمد
گسترده در خراسان سلطان و پادشائي؟
يارانش تشنه يكسر و ز دوستي‌ي رياست
هريك همي به حيلت دعوي كند سقائي
بازار زهد كاسد، سوق فسوق رايج
افگنده خوار دانش، گشته روان مرائي
تركان به پيش مردان زين پيش در خراسان
بودند خوار و عاجز همچون زنان سرائي
امروز شرم نايد آزاده زادگان را
كردن به پيش تركان پشت از طمع دوتائي
آب طمع ببرده‌است از خلق شرم يارب
ما را توي نگهبان زين آفت سمائي
تو شعرهاي حجت بر خويشتن به حجت
برخوان اگر كهن گشت آن گفتهٔ كسائي


قصيده شماره ۲۵۴

۳۸ بازديد


آمد و پيغام حجت گوش‌دار اي ناصبي
پاسخش ده گر تواني، سر مخار، اي ناصبي؟
هرچه گوئي نغز حجت گوي، ليكن قول نغز
كي پديد آيد ز مغز پربخار، اي ناصبي؟
علم ناموزي و لشكرسازي از غوغا همي
چون چنيني بي‌فسار و بادسار، اي ناصبي
چند فخر آري بدين بسياري جهال عام
نيستت اين فخر، ننگ است اين و عار، اي ناصبي
همچنان كز صد هزاران خار يك خرما به است
نيز يك دانا به از نادان هزار، اي ناصبي
چشم دل هر چند كورستت به چشم دل ببين
بر درختان بيش و كم و برگ و بار، اي ناصبي؟
امتي مر بوحنيفه و شافعي را، از رسول
شرم نايد مر تو را زين زشت كار، اي ناصبي؟
...
مصطفي بر گردن و اندر كنار، اي ناصبي
بوحنيفه و شافعي را بر حسين و بر حسن
چون گزيدي همچو بر شكر شخار، اي ناصبي؟
نور يزدان از محمد وز علي اولاد اوست
تو بروني با امامت زين قطار، اي ناصبي
چون ننازم بهر داماد و وصي و اولاد او
گر بنازي تو به يار و پيش‌كار، اي ناصبي؟
نيست جز بهر ابوبكر و عمر با من تو را
نه لجاج و نه مري نه خار خار، اي ناصبي
گر مرايشان را تو هريك يار پيغمبر نهي
من نگويم جز كه حق و آشكار، اي ناصبي
...
همچو او هر يك رسول كردگار، اي ناصبي
گرچه اندر رشتهٔ دري كشندش كي بود
سنگ هرگز يار در شاهوار، اي ناصبي؟
گرچه بر ديوار و بر در صورت مردم كنند
يار مردم باشد آن نيكونگار، اي ناصبي؟
ور حديث غار گوئي نيست اين افضل و نه فخر
حجت‌آور پيش من چربك ميار، اي ناصبي
... آنكه پيغمبر به زير ساق عرش
از شرف شد نه ز خفتن شد به غار، اي ناصبي
زي تو گر ياران چهارند، از ره دين سوي من
نيست جز حيدر امامي نه سه يار، اي ناصبي
زانكه ما هرچند ديوار است مزگت را چهار
قبله يك ديوار داريم از چهار، اي ناصبي
از پس پيغمبر آن باشد خليفه كو بود
هم مبارز هم به علم اندر سوار، اي ناصبي
از علي علم و شجاعت سوي امت ظاهر است
روشن و معروف و پيدا چون نهار، اي ناصبي
زير بار جهل مانده‌ستي ازيرا مر تو را
در مدينهٔ علم و حكمت نيست بار، اي ناصبي
از علي مشكل نماند اندر كتاب حق مرا
علم بوبكر و عمر پيش من آر، اي ناصبي
من ز دين در زير بار و بارور خرما بنم
تو به زير بيدي و بي‌بر چنار، اي ناصبي
راز ايزد با محمد بود و جز حيدر نبود
مر محمد را ز امت رازدار، اي ناصبي
گر ز پيغمبر بجز فرزند حيدر كس نماند
تا قيامت رازدار و يادگار، اي ناصبي
اي دريغا چونكه نامد سوي بوبكر و عمر
زاسمان صمصام تيز و ذوالفقار، اي ناصبي؟
روز خيبر چونكه بوبكر و عمر آن در نكند
تا علي كند آن قوي در زان حصار، اي ناصبي؟
عمر و بن معدي كرب را ... روز حرب
پيش پيغمبر گريز از كارزار، اي ناصبي
از پيمبر خيبري را خط آزادي كه داد
جز علي كو بد وزير و هوشيار، اي ناصبي؟
فخر بر ديگر جهودان خيبري را خط اوست
بنگر آنك گر نداري استوار، اي ناصبي
چون گريزي از علي كو شير دين ايزد است
گر نگشته‌ستي به دين‌اندر حمار، اي ناصبي؟
چون پديد آمد به خندق برق تيغ ذوالفقار
گشت روي عمر و عنتر لاله‌زار، اي ناصبي
هر كه مرد است از جهان دل با علي دارد، مگر
تو كه با مردان نباشي در شمار،اي ناصبي
هنچنان آنگه برآورد از سر كافر علي
من بر آرم از سرت گرد و دمار،اي ناصبي
شاد چون گشتي براندندم به قهر از بهر دين
از ضياع خويش و از دار و عقار،اي ناصبي ؟
تا قرار من به يمگان است مي‌دانم كه نيست
جز به يمگان علم و حكمت را قرار،اي ناصبي
زانكه در عالم علم گشته به نام آنكه اوست
خازن علم خداي كامگار،اي ناصبي
آنكه تا او را نداني مي‌خوري و مي‌چري
تو بجاي ... ار، اي ناصبي
چون ز مشكلهات پرسم عورتت پيدا شود
بي‌ازاري، بي‌ازاري ، بي‌ازار، اي ناصبي
طبع خر داري تو، حكمت را كسي بر طبع تو
بست نتواند به سيصد رش نوار، اي ناصبي
چون بيائي سوي من با مزه خرمائي همي
چند باشي بي‌مزه همچون خيار، اي ناصبي؟
تا قيامت بر مكافات فعال زشت تو
اين قصيده بس تو را از من نثار، اي ناصبي


قصيده شماره ۲۵۳

۳۲ بازديد


اي طمع كرده ز ناداني به عمر هرگزي
با فزوني و كمي مر هرگزي را كي سزي؟
در ميان آتشي و اندر ميانت آتش است
آب را چندين همي از بيم آتش چون مزي؟
گر همي خواهي كه جاويدان بماني، اي پسر،
در ميان اين دو آتش خويشتن را چون پزي؟
در ميان خز و بز مر خاك را پنهان كه كرد
جز تو؟ از خاكي سرشته و خفته بر خز و بزي
از كجا اندر خزيده‌ستي بدين بي‌در حصار؟
همچنان يك روز از اينجا ناگهان بيرون خزي
نيك بر رس تا برون زين دز چه بايد مر تو را
آن به دست آور كنون كاندر ميان اين دزي
همچنين دانم نخواهد ماند برگشت زمان
موي جعدت عنبري و روي خوبت قرمزي
بي‌گمان شو زانكه يك روز ابر دهر بي‌وفا
برف بارد هم بر آن شاهسپرغم مرغزي
هرمز و خسرو تهي رفتند از اينجا، اي پسر،
پس همان گيرم كه تو خود خسروي يا هرمزي
قدرت و ملك و صناعت خيره دعوي چون كني
چون خود از ماندن در اين مصنوع خانه عاجزي؟
آنكه بر حكم و قضاي حتم او برخاستند
زين سياه و تيره مركز زندگان مركزي
اندر اين ناهر گزي از بهر آن آوردمان
تا بيلفنجيم از اين‌جا مال و ملك هرگزي
مادر توست اين جهان بنگر كز اين مادر همي
نيك‌بخت و جلد زادي يا به نفرين و خزي
چون نيلفنجي به طاعت عمر جاويدي همي؟
چون همي شادان بباشي گرت گويم «دير زي»؟
تن ز بهر طاعتت دادند، عاصي چون شدي؟
گر نه‌اي بدبخت، بر پستان مادر چون گزي؟
عارضي با مال و ملك و تا رسي بر آب و نان
كشته‌اي در خاك ناداني درخت گربزي
هم سپيداري به بي‌باري و هم بي‌سايگي
گر برستي بهتر آن باشد كه هرگز نغرزي
گر بزي را از تو پيدا گشت معني زانكه تو
بي‌شبان درنده گرگي با شبان لاغر بزي
علم و طاعت ورز تا مردم شوي، امروز تو
ويحكا، مانند مردم زير ديبا و خزي
پروز جان علم باشد علم جو از بهر آنك
جامه بي‌مقدار و قيمت گردد از بي‌پروزي
مال و ملك و زور تن دايم نماند كاين همه
پيرزيهااند و بس بي‌قدر باشد پيرزي
عاجزي گرگي است اي غافل كه او مردم خورد
عاجز آئي بي‌گمان هرچند كاكنون معجزي
دير برنايد تو را كاندر بيابان اوفتي
خانه اكنون كن پر از بر كاندر اين بر بروزي
پند حجت را بخوان و درس كن زيرا كه هست
چون قران از محكمي وز نيكوي وز موجزي


قصيده شماره ۲۵۷

۳۲ بازديد


اگر زگردش جافي فلك همي ترسي
چنين به سان ستوران چرا همي خفسي؟
وگر حذر نكند سود با سفاهت او
چنين ز نيك و بد او چرا همي ترسي؟
چرا كه باز نداري چو مردمان به هوش
خسيس جان و تنت را ز ناكسي و خسي؟
به جهد و كوشش با خويشتن به پاي و بايست
اگر به كوشش با گردش فلك نه بسي
به علم بر غرض گردش فلك بر رس
اگر به كوته قامت برو همي نرسي
نه زير و از برو پيش و پس و به راست و به چپ
نگاه كن كه تو اندر ميانهٔ قفسي
گهي ز سردي نجم زحل همي فسري
گهي ز شمس و تف صعب او همي تفسي
اگر به جنس يكي‌اند و آتش‌اند همه
به فعل چونكه ندارند هيچ هم جنسي
به سعد زهره و نحس زحل نگر كه كه داد
بدان يكي سعدي و بدين دگر نحسي
اگر كسيت به كار است كاين بياموزدت
درست كردي بر خويشتن كه تو نه كسي
وگر به دانش اين چيزهات حاجت نيست
كز اين نصيحت كرده‌ستت آن يكي طبسي
تو بر نصيحت آن تيس جاهل پيشين
شده‌ستي از شرف مردمي سوي تيسي
هگرز همبر دانا نبود ناداني
چو احمد قرشي نيست ايلك تخسي
به فضل كوش و بدو جوي آب‌روي ازانك
به مال نيست به فضل است پيشي و سپسي
به گرد دانا گرد و ركاب دانا بوس
ركاب مير نبوسي مگر همي ز رسي
همي كشد ز پس خويشت اين جهان كه بجوي
گهي به زور عواني گهي به شب عسسي
نگاه كن كه از اين كار چيست حاصل تو
كنون كه برتو گذشته است نجمي و شمسي
مكن ز بهر گلو خويشتن هلاك و مرو
به صورت بشري در به سيرت مگسي
بسي بكوشي و حيلت كني و حرص و ريا
كه تا چگونه دهي سه به مكر و حيله به سي
ز مكر و حيلت تو خفته نيست ايزد پاك
بخوان و نيك بينديش آيةالكرسي
ز كار خويش بينديش پيش از آن روزي
كه جمع باشند آن روز جني و انسي
گمان مبر كه بماند سوي خداي آن روز
ز كرده‌هات به مثقال ذره‌اي منسي
يكي سخنت بپرسم به رمز بي تلبيس
كه آن برون برد از دل خيانت و پيسي
اگرت خواب نگيرد ز بهر چاشت شبي
كه در تنور نهندت هريسه يا عدسي
چرا كه چشم تو تا روز هيچ نگشايد
اگر ز هول قيامت بدل همي ترسي؟
تو كشتمند جهاني زداس مرگ بترس
كنون كه زرد شده‌ستي چو گندم نجسي
بدان بكوش كه گردنت را گشاده كند
كنون كه با حشر و آلت اندر اين حبسي
همي به آتش خواهند بردنت زيراك
به زور آتش، زري جدا شود ز مسي
اگر زري نكند كار برتو آن آتش
وگر مسي بعنا تا ابد همي نچسي


قصيده شماره ۲۵۶

۴۲ بازديد


ديوي است جهان پير و غداري
كه‌ش نيست به مكر و جادوي ياري
باغي است پر از گل طري ليكن
بنهفته به زير هر گلي خاري
گر نيست مراد خستن دستت
زين باغ بسند كن به ديداري
اين بلعجبي است، خوش كجا باشد
از بازي او مگر كه نظاري
زنهار مشو فتنه برو زيرا
حوري است ز دور و خوب گفتاري
بشكست هزار بار پيمانت
آگه نشدي ز خوي او باري
ليكن چو به دام خويش آوردت
گرگي است به فعل و زشت كفتاري
صد سالت اگر ز مكر او گويم
خوانده نشود خطي ز طوماري
روز و شب بيخ ما همي برد
غمري نرم است و گول طراري
هر روز يكي لباس نو پوشد
از بهر فريب نو خريداري
روزي سقطي شكار او باشد
روزي شاهي و نام برداري
فرقي نكند ميان نيك و بد
مستي نشناسد او ز هشياري
ماري است كزو كسي نخواهد رست
از خلق جهان بجمله دياري
زين پيش جز از وفاي آزادان
كاريش نبود نه بباواري
مر طغرل تركمان و چغري را
با تخت نبود و با مهي كاري
استاده بدي به باميان شيري
بنشسته به عز در بشير شاري
بر هر طرفي نشسته هشياري
گسترده به داد و عدل آثاري
از فعل بد خسان اين امت
ناگاه چنين بخاست آواري
ابليس لعين بدين زمين اندر
ذريت خويش ديد بسياري
يك چند به زاهدي پديد آمد
بر صورت خوب طيلسان داري
بگشاد به دين درون در حيلت
برساخت به پيش خويش بازاري
گفتا كه «اگر كسي به صد دوران
بوده است ستمگري و جباري
چون گفت كه لا اله الا الله
نايدش به روي هيچ دشواري»
تا هيچ نماند ازو بدين فتوي
در بلخ بدي و نه گنه‌كاري
وين خلق همه تبه شد و بر زد
هركس به دلش ز كفر مسماري
هر زشت و خطاي تو سوي مفتي
خوب است و روا چو ديد ديناري
ور زاهدي و نداده‌اي رشوت
يابيش درست همچو ديواري
گويد كه «مرا به درد سر دارد
هر بي‌خردي و هر سبكساري»
و امروز به مهتري برون آمد
با درقه و تيغ چون ستمگاري
گويد كه «نبود مر خراسان را
زين پيش چو من سري و دستاري»
خاتون و بگ و تگين شده اكنون
هر ناكس و بنده و پرستاري
باغي بود اين كه هر درختي زو
حري بودي و خوب كرداري
در هر چمني نشسته دهقاني
اين چون سمني و آن چو گلناري
پر طوطي و عندليب اشجارش
بي‌هيچ بلا و شور و پيكاري
ديوي ره يافت اندر اين بستان
بد فعلي و ريمني و غداري
بشكست و بكند سرو آزاده
بنشاند به جاي او سپيداري
ننشست ازان سپس در اين بستان
جز كرگس مرده‌خوار، طياري
وز شومي او همي برون آيد
از شاخ به جاي برگ او ماري
گشتند رهي او ز ناداني
هر بي‌هنري و هر نگون‌ساري
اقرار به بندگي او داده
بي‌هيچ غمي و هيچ تيماري
من گشته هزيمتي به يمگان در
بي‌هيچ گنه شده به زنهاري
چون ديو ببرد خان و مان از من
به زين به جان نيافتم غاري
مانده‌است چو من در اين زمين حيران
هر زاهد و عابدي و بنداري
بيچاره شود به دست مستان در
هشيار اگرچه هست عياري
يك حرف جواب نشنود هرگز
هرچند كه گفت مست خرواري
اي مانده چو من بدين زمين اندر
بيمار نه و مثل چو بيماري
هرچند كه خوار و رنجه‌اي منگر
زنهار به روي ناسزاواري
زنار، اگرچه قيمتي باشد،
خيره كمري مده به زناري
چون كار جهان چنين فرا شوبد
سر بر كند از جهان جهانداري
چون دود بلند شد به هر حالي
سر بر زند از ميان او ناري
اين ديو هزيمتي است اينجا در
منگر تو بدانكه ساخت كاچاري
آن خانه كه عنكبوت برسازد
تا صيد مگس كند چو مكاري
پس زود كندش ساخته ليكن
گنجشك بدردي به منقاري
گر باز به دام او درآويزد
عاري بود آن و سهمگن عاري
اي باز سپيد و خورده كبگان را
مردار مخور به سان ناهاري
بنشين بي كار ازانكه بي‌كاري
به زانكه كني بخيره بيگاري
يك سو كش سرت ازين گشن لشكر
بيهوده مرو پس گشن ساري
اين خوب سخن بخيره از حجت
همواره مده به هر سخن خواري