من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۴۹ - سير سلطان مصر

۳۲ بازديد

سير سلطان مصر. امن و فراغت اهل مصر بدان حد بود كه دكانهاي بزازان و صرافان و جوهريان را در نبستندي الا دامي بر وي كشيدندي و كس نيارستي به چيزي دست بردن. مردي يهودي بود جوهري كه سلطان را نزديك بود او را مال بسيار بود و همه اعتماد جوهر خريدن بر او داشتند روزي لشكريان دست بر اين يهودي برداشتند و او را بكشتند. چون اين كار بكردند از قهر سلطان بترسيدند و بيست هزار سوار برنشستند و آن لشكر تا نيمه روز در ميدان ايستاده بودند. خادمي از سراي بيرون آمد و بر در سراي ايستاد و گفت سلطان مي‌فرمايد كه به طاعت هستيد يا نه. ايشان به يكبار آواز دادند كه بندگانيم و طاعت دار اما گناه كرده ايم. خادم گفت سلطان مي‌فرمايد كه بازگرديد. در حال بازگشتند و آن جهود مقتول را ابوسعيد گفتندي پسري داشت و برادري.
گفتند مال او را خداي تعالي داند كه چند است و گفتند بر بام سراي سيصد تغار نقره گين بنهاده است و در هر يك درختي كشته چنان است كه باغي و همه درخت هاي مثمر و حامل. برادر او كاغذي نوشته به خدمت سلطان فرستاد كه دويست هزار دينار مغربي خزانه را خدمت كنم در سر آن وقت از آن كه مي‌ترسيد. سلطان آن كاغذ بيرون فرستاد تا بر سر جمع بدريدند و گفت كه شما ايمن باشيد و به خانه خود باز رويد كه نه كس را با شما كار است و نه ما به مال كسي محتاج و ايشان را استمالت كرد. از شام تا قيروان كه من رسيدم در تمامي شهر و روستاها هر مسجد كه بود همه را اخراجات بر وكيل سلطان بود از روغن چراغ و حصير و بوريا و زيلو و مشاهرات و موجبات قيمان و فراشان و موذنان و غير هم. و يك سال والي شام نوشته بود كه زيت اندك است اگر فرمان باشد مسجد را زيت حار بدهيم و آن روغن ترب و شلغم باشد. در جواب گفتند تو فرمانبري نه وزيري. چيزي كه به خانه خدا تعلق داشته باشد در آن جا تغيير و تبديل جايز نيست. و قاضي القضاة را هر ماه دو هزار دينار مغربي مشاهره بود و هر قاضي به نسبت وي تا مال كس طمع نكنند و بر مردم حيف نرود. و عادت آن جا چنان بود كه در اواسط رجب مثال سلطان در مساجد بخواندندي كه يا معشر المسلمين موسم حج مي‌رسد و سبيل سلطان به قرار معهود با لشكرطان و اسبان و شتر و زاد معد است و در رمضان همين منادي بكردندي و از اول ذي القعده آغاز خروج كردندي و به موضعي معين فرو آمدندي. نيمه ماه ذي القعده روانه شدندي و هر روز خرج و علوفه اين لشكر يك هزار دينار مغربي بودي به غير از بيست دينار كه هر مردي را مواجب بودي كه به بيست و پنج روز به مكه شدندي و ده روز آن جا مقام بودي به بيست و پنج روز تا به مقام رسيدندي. دو ماه شصت هزار دينار مغربي علوفه ايشان بودي غير از تعهدات و صلات و مشاهرات و شتر كه سقط شدي. پس در سنه تسع و ثلثين و اربعمايه سجل سلطان بر مردم خواندند كه اميرالمومنين مي‌فرمايد كه حجاج را امسال مصلحت نيست كه سفر حجاز كند كه امسال آن جا قحط و تنگي است و خلق بسيار مرده است اين معني به شفقت مسلماني مي‌گويم و حجاج در توقف ماندند، و سلطان جامه كعبه مي‌فرستاد به رار معهود كه هر سال دو نوبت جامه كعبه بفرستادي و اين سال چون جامه به راه قلزم گسيل كردند من با ايشان برفتم. 

بخش ۴۸ - صفت خوان سلطان و قياس با بارگاه سلاطين عجم سلطان محمود و غزنوي و پسرش مسعود

۳۵ بازديد

صفت خوان سلطان. عادت ايشان چنين بود كه سلطان در سالي به دو عيد خوان نهد و بار دهد. خواص و عوام را آن خواص باشند در حضرت او باشند و آنچه عوام باشند درديگر سراها و مواضع. و من اگر چه بسيار شنيده بودم هوس بود كه به راي العين ببينم. با يكي از دبيران سلطان كه مرا با او صحبتي اتفاق افتاده بود و دوستي پديد آمده گفتم من بارگاه ملوك و سلاطين عجم ديده ام چون سلطان محمود غزنوي و پسرش مسعود. ايشان پادشاهان بودند با نعمت و تجمل بسيار. اكنوئن مي‌خواهم كه مجلس اميرالمومنين را هم ببينم. او با پرده دار كه صاحب الستر مي‌گويند بگفت، سلخ رمضان سنه اربعين و اربعمايه كه مجلس آراسته بودند تا ديگر روز كه عيد بود و سلطان از نماز به آن جا آيد و به خوان بنشيند مرا آن جا برد. چون از در سراي به در شدم عمارت‌ها و صفه‌ها و ايوان ديدم كه اگر وصف آن كنم كتاب به تطويل انجامد. دوازده قصر درهم ساخته همه مربعات كه در هر يك كه مي‌رفتم از يكديگر نيكوتر بود و هر يك به مقدار صد ارش درصد ارش و يكي از اين جمله چيزي بود شصت اندر شصت و تختي بتمامت عرض خانه نهاده به علو چهار گز. از سه جهت آن تخت همه از زر بود شكارگاه و ميدان و غيره بر آن تصوير كرده وكتابتي به خط پاكيزه بر آن جا نوشته وهمه فرش و طرح كه در اين حرم بود همه آن بودكه ديباي رومي وبوقلمون به اندازه هر موضوعي بافته بودند ودارافديني مشبك از زر بر كناره اي نهاده كه صفت آن نتوان كرد،وپس از تخت كه با جانب ديوار است درجات نقره گين ساخته وآن تخت خود چنان بود كه اگر اين كتاب سر به سر صفت آن باشد سخن مستوفي وكافي نباشد. گفتند پنجاه هزار من شكر را تبه آن روز باشد كه سلصان خوان نهد،آرايش خوان را درختي ديدم چون درخت ترنج و همه شاخ وبرگ و بار آن از شكر ساخته و اندر او هزار صورت و تمثال ساخته همه از شكر. ومطبخ سلطان بيرون از قصر است و پنجاه غلام هميشه در آن جا ملازم باشند واز كوشك راه به مطبخ است در زير زمين وترتيب ايشان چنان مهيا بود كه هر روز چهارده شتر وار برف به شراب خانه سلطان بردندي واز آن جا بيشر امرا وخواص را راتبه‌ها بودي واگر مردم شهر جهت رنجوران طلبيدندي هم بدادندي وهمچنين هر مشروب وادويه كه كسي را در شهر بايستي از حرم بخواستندي بدادندي. و همچنين روغن هاي ديگر چون روغن بلسان و غيره چندان كه اين اشياي مذكور خواستندي بدادندي. و همچنين هر مشروب و ادويه كه كسي را در شهر بايستي از حرم بخواستندي منعي و عذري نبودي. 

بخش ۴۷ - آسايش در مصر

۳۵ بازديد

و در سنه تسع و ثلثين و اربعمايه سلطان را پسري آمد فرمود كه مردم خرمي كنند شهر و بازار بياراستند چنان كه اگر وصف آن كرده شود همانا كه بعض مردم آن را باور نكنند و استوار ندارند كه دكان هاي بزازان وصرافان و غيرهم چنان بود كه از زر و جواهر و نقد و جنس و جام هاي زربفت و قصب جايي كه كسي بنشيند و همه از سلطان ايمن‌اند كه هيچ كس از عوانان و غمازان نمي ترسيد و بر سلطان اعتماد داشتند كه بر كسي ظلم نكند و به مال كسي هرگز طمع نكند، و آن جا مال‌ها ديدم از آن مردم كه اگر گويم يا صفت كنم مردم عجم را آن قبول نيفتد و مال ايشان را حد و حصر نتوانستم كرد و آن آسايش كه آن جا ديدم هيچ جا نديدم، و آن جا شخصي ترسا ديدم كه از متمولان مصر بود چنان كه گفتند كشتي‌ها و مال و ملك او را قياس نتوان كرد.
 غرض آن كه يك سال آب نيل وفا نكرد و غله گران شد. وزير سلطان اين ترسا را بخواند و گفت سال نيكو نيست و بر دل سلطان جهت رعايا بار است. تو چند غله تواني بدهي خواه به بها خواه به قرض. ترسا گفت به سعادت سلطان و وزير من چندان غله مهيا دارم كه شش سال نان مصر بدهم. د راين وقت لامحاله چندان خلق در مصر بود كه آنچه در نيشابور بودند خمس ايشان به جهد بود و هر كه مقادير داند معلوم او باشد كه كسي را چند مال بايد تا غله او اين مقدار باشد و چه ايمن رعيتي و عادل سلطاني بود كه در ايام ايشان چنين حال‌ها باشد و چندين مال‌ها كه نه سلطان بر كسي ظلم و جور كند و نه رعيت چيزي پنهان و پوشيده دارد. و آن جا كاروانسرايي ديدم كه دارالوزير مي‌گفتند. در آن جا قصب فروشند و ديگر هيچ و در اشكوب زير خياطان نشينند و در بالاي رفا آن. از قيم آن پرسيدم كه اجره اين تيم چند است. گفت هر سال بيست هزار دينار مغربي بود اما اين ساعت گوشه اي از آن خراب شده عمارت مي‌كنند هر ماه يك هزار دينار حاصل يعني دوازده هزار دينار و گفتند كه در اين شهر بزرگ تر از اين و به مقدار اين دويست خان باشد. 

بخش ۵۲ - بازگشت به مصر

۳۳ بازديد

و من چون حج بكردم باز به جانب مصر برفتم كه كتب داشتم آن جا و نيت باز آمدن نداشتم، و امير مدينه آن سال به مصر آمد كه او را بر سلطان رسمي بود هر سال به وي دادي از آن كه خويشاوندي از فرزندان حسين علي صلوات الله عليها داشت. من با او دركشتي بودم تا به شهر قلزم و از آن جا همچنان تا به مصر شديم.
درسنه احدي و اربعين كه به مصر بودم خبر آمد كه ملك حلب عاصي شد از سلطان و او چاكري از آن سلطان بود كه پدران او ملوك حلب بوده بودند. سلطان را خادمي بود كه او را عمده الدوله مي‌گفتند و اين خادم امير مطالبان و عظيم توانگرو مالدار بود و مطالبي آنان را گويند كه در گوهاي مصر طلب گنج‌ها و دفينه‌ها كنند و از همه مغرب و ديار مصر و شام مردم آيند و هر كس در آن گوها و سنگسارهاي مصر رنج‌ها برند و مال‌ها صرفه كنند و بسيار آن بوده باشد كه دفاين و گنج‌ها يافته باشند و بسيار را اخراجات افتاده باشد و چيزي نيافته باشند، چه مي‌گويند كه د راين مواضع اموال فرعون مدفون بوده است و چون آن جا كسي چيزي يابد خمس به سلطان دهد و باقي او را باشد. غرض آن كه سلطان اين خادم را بدان ولايت فرستاد و او را عظيم بزرگ گردانيد و هر اسباب كه ملوك را باشد بداد از دهليز و سراپرده و غيره و چوناو به حلب شد و جنگ كرد آن جا كشته شد. اموال او چندان بود كه مدت دو ماه شد كه به تدريج از خزانه او به خزانه سلطان نقل مي‌كردند و از جمله سيصد كنيزك داشت اكثر ماهروي. بعضي از آن بوند كه ايشان را در همبستري مي‌داشت. سلطان فرمود تا ايشان را مخير كردند. هر كه شوهري مي‌خواست به شوهري دادند و آنچه شوهر نمي خواست هر چه خاصه او بود هيچ تصرف ناكرده بدو مي‌گذاشتند تا در خانه خود مي‌باشند و بر هيچ يك از ايشان حكمي و جبري نفرمود. و چون او به حلب كشته شد آن ملك ترسيأك ه سلطان لشكرها فرستد، پسري هفت ساله را با زن خود و بسيار تحف و هدايا به حضرت سلطان فرستاد و بر گذشته عذرها خواست. چون ايشان بيامدند قريب دو ماه بيرون نشستند و ايشان را در شهر نمي گذاشتند و تحفه ايشان قبول نمي كردند تاائمه و قضاة شهر همه به شفاعت به درگاه سلطان شدند و خواهش كردند كه ايشان را قبول كردند و با تشريف و خلعت بازگردانيدند. از جمله چيزها اگر كسي خواهد كه به مصر باغي سازد در هر فصل كه باشد بتواند ساخت، چه هر درخت كه خواهد مدام حاصل تواند كرد و بنشاند خواه مثمر و مجمل خواه بي ثمر و كسان باشند كه دلال آن باشند و از هرچه خواهي در حال حاصل كنند و آن چنان است كه ايشان درخت‌ها در تغارها كشته باشند وبر پشت بام‌ها نهاده وبسيار بام هاي ايشان باغ باشد و از آن اكثر پربار باشد از نارنج و ترنج و نار وسيب و به و گل و رياحين و سپرغم‌ها و اگر كسي خوهد حمالان بروند و آن تغارها بر چوب بندند همچنان با درخت و به هر جا كه خواهند نقل كنند و چنان كهخ خواهي آن تغار را در زمين جاي كنند و در آن زمين بنهند و هر وقت كه خواهند تغارها بكنند و بارها بيرون آرند و درخت خود خبر دار نباشد واين وضع در همه آفاق جاي ديگر نديده ام و نشنيده و انصاف آن كه بس لطيف است. 

بخش ۵۱ - مكه

۳۳ بازديد

يكشنبه ششم ذي الحجه به مكه رسيديم. به باب الصفا فرو آمديم اين سال هب مكه قحطي بود. چهار من نان به يك دينار نيشابوري بود و مجاوران از مكه مي‌رفتند و از هيچ طرف حاج نه آمده بود. روز چهارشنبه به ياري حق سبحانه و تعالي به عرفات حج بگذارديم و دو رويز به مكه بوديم و خلق بسيار از گرسنگي و بي چارگي از حجاز روي بيرون نهادند هر طرف، و در اين نوبت شرح حج و وصف مكه نمي گويم تا ديگر نوبت كه بدين جا رسم كه نوبت ديگر شش ماه مجاور بود م و آنچه ديدم به شرح بگويم.
ومن روي به مصر نهادم چنان كه هفتاد و پنجم روز به مصر رسيدم. و در اين سال سي و پنج هزار آدمي از حجاز به مصر آمدمند وسلطان همه را جامه پوشانيد و اجري داد تاسال تمام كه همه گرسنه وبرهنه بودند تا باز باران‌ها آمد و در زمين حجاز طعم فراخ شد و باز اين همه خلق را درخورد هريك جامه پوشانيد و صلات‌ها داد و سوي حجاز روانه كرد. و در ررجب سنه اربعين و اربعمايه ديگر بار مثال سلطان بر خلق خواندند كه به حجاز قحطي است و رفتن حجاج مصلحت نيست. بر خويشتن ببخشايند و آنچه خداي تعالي فرموده است بكنند، اندر اين سال نيز حاج نرفتند و وظيفه سلطان را كه هر سال به حجاز فرستادي البته قصور و احتباس نبودي و آن جامه كعبه و از خدم و حاشيه و امراي مكه و مدينه و صله امير مكه و مشاهره او هر ماه سه هزار دينار و اسب و خلعت بود به دو وقت فرستادي در اين سال شخصي بود كه او را قاضي عبدالله مي‌گفتند وبه شام قاضي بوده. اين وظيفه به دست و صحبت او روانه كردند و من با وي برفتم به راه قلزم و اين نوبت كشتي به جار رسيد پنجم ذي القعده و حج نزديك تنگ درآمده اشتري به پنج دينار بود به تعجيل برفتم.
هشتم ذي الحجه به مكه رسيدم و به ياري سبحانه و تعالي حج بگذاردم، از مغرب قافله اي عظيم آمده بود. و آن سال به در مدينه شريفه عرب از ايشان خفارت خواست به گاه بازگشتن از حج و ميان ايشان جنگ برخاست و از مغربيان زيادت از دو هزار آدمي كشته شد و بسي به مغرب نشدند. و به همين حج از مردم خراسان قومي به راه شام و مصر رفته بودند و به كشتي به مدينه رسيدند. ششم ذي الحجه ايشان را صد و چهار فرسنگ مانده بود تا به عرفات رسند. گفته بوند هركه مارا در اين سه روز كه مانده است به مكه رساند چنان كه حج دريابيم هر يك از ما چهل دينار بدهيم. اعراب بيامدند و چنان كردند كه به دو روز و نيم ايشان را به عرفات رسانيدند و زر بستاندند و ايشان را يك يك بر شتران جمازه بستند و از مدينه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده كه بر آن شتران بسته بودند و چهار تن زنده بودند اما نيم مرده.
نماز ديگر كه ما آن جا بوديم برسيدند. چنان شده بودند كه بر پاي نمي توانستند ايستادن وسخن نيز نمي توانستند گفتن. حكايت كردند كه در راه بسي خواهش بدين اعراب كرديم كه زر كه داده ايم شما را باشد ما را بگذاريد كه بي طاقت شديم. از ما نشنديند و همچنان براندند. في الجمله آن چهار تن حج كردند و به راه شام بازگشتند. 

بخش ۵۰ - بيرون شدن از مصر و صفت مدينة النبي

۳۴ بازديد

غره شهر ذي القعده از مصر بيرون شدم و بيستم ماه به قلزم رسيديم و از آن جا كشتي برانديم به پانزده روز به شهري رسيديم كه آن را جار مي‌گفتند و بيست و دوم ماه بود و از آن جا به چهار روز به مدينه رسول الله صلي الله عليه و سلم.
مدينه رسول الله عليه السلام شهري است بر كناره صحرايي نهاده و زمين نمناك و شوره دارد و آب روان است اما اندك و خرمايستان است و آن جا قبله سوي جنوب افتاده است و مسجد رسول الله عليه الصلوة و السلام چندان است كه مسجد الحرام. و حظيره رسول الله عليه السلام در پهلوي منبر مسجد است چون رو به قبله نمايند جانب چپ چنان كه چون خطيب از منبر ذكر پيغمبر عليه السلام كند و صلوات دهد روي به جانب راست كند و اشاره به مقبره كند و آن خانه اي مخمس است و ديوارها از ميان ستون هاي مسجد برآورده است و پنج ستون درگرفته است و بر سر اين خانه همچو حظيره كرده به دارافزين تا كسي بدان جا نرود و دام درگشادي آن كشيده تا مرغ بر آن جا نرود. و ميآن مقبره و منبر هم حظيره اي است از سنگ هاي رخام كرده چون پستگاهي و آن را روضه گويند و گويند آن بستان از بستان هاي بهشت است چه رسول الله عليه السلام فرموده است بين قبري و منبري روضه من رياض الجنه. و شيعه گويد آن جا قبر فاطمه زهراست عليهاالسلام. و مسجدي را دري است و از شهر بيرون سوي جنوب صحرايي است و گورستاني است و قبر اميرالمومنين حمزه بن عبدالمطلب رضي الله عنه آن جاست و آن موضع را قبور الشهدا گويند. پس ما دو روز به مدي«ه مقام كرديم و چون وقت تنگ بود، برفتيم. راه سوي مشرق بود به دو منزل از مدي«ه كوه بود و تنگنايي چون ده كه آن را جحفه مي‌گفتند و آن ميقات مغرب و شام و مصر است، و ميقات آن موضع باشد كه حج را احرام گيرند، و گويند يك سال آن جا حجاج فرود آمده بود خلقي بسيار، ناگاه سيلي درآمده و ايشان را هلاك كرد و آن را بدين سبب جحفه نام كردند. و ميآن مكه و مدينه صد فرسنگ باشد اما سنگ است و مابه هشت روز رفتيم. 

بخش ۵۴ - اخميم، اسوان و نوبه

۳۳ بازديد

از آن جا به شهري رسيدم كه آن را اخميم مي‌گفتند، شهري انبوه و آبادان و مردمي غلبه و حصاري حصين دارد و نخل و بساتين بسيار. بيست روز آن جا مقام افتاد.
و جهت آن كه دو راه بود يكي بيابان بي آب و ذيگر دريا ما متردد بوديم تا به كدام راه برويم. عاقبت به راه آب برفتيم به شهري رسيديم كه آن را اسوان مي‌گفتند و بر جانب جنوب اين شهر كوهي بود كه رود نيل از دهن اين كوه بيرون مي‌آمد و گفتند كشتي از اين بالاتر نگذرد كه آب از جاهاي تنگ و سنگ هاي عظيم فرو مي‌آيد. و از اين شهر به چهار فرسنگ راه ولايت نوبه بود و مردم آن زمين همه ترسا باشد و هروقت از پيش ملك آن ولايت نزديك سلطان مصر هديه‌ها فرستند و عهود و ميثاق كنند كه لشكر بدان ولايت نرود و زيان ايشان نكند و اين شهر اسوان عظيم محكم است تا اگر وقتي از ولايت نوبه كسي قصدي كند نتواند و مدام آن جا لشكري باشد به محافظت شهر و ولايت، و مقابل شهر در ميان رود نيل جزيره اي است چون باغي و اندر آن خرمايستان و زيتون و ديگر اشجار و زرع بسي|ار است و به دولاب آب دهند و جاي با درخت است و آن جا بيست و يك روز بماندم كه بياباني عظيم در پيش بود و دويست فرسنگ تا لب دريا موسم آن بود كه حجاج بازگشته بر اشتران به آن جا برسند و ما انتظار آن مي‌داشتيم كه جون آن استرها بازگردد به كرايه گيريم و برويم.
و چون به شهر اسوان بودم آشنايي افتاد با مردي كه او را عبدالله محمدبن فليج مي‌گفتند مردي پارسا و با صلاح بود و از طريق منطق چيزي مي‌دانست. او مرا معاونت كرد در كرايه گرفتن و همراه بازديد كردن وغير آن و شتري به يك دينار و نيم كرايه گرفتم و ازاين شهر روانه شدم پنجم ربيع الاول سنه اثني و اربعين و اربعمايه.

بخش ۵۳ - بازگشت به خانه، اسيوط، خشخاش و افيون

۳۴ بازديد

اكنون شرح بازگشتن خويش به جانب خانه به راه مكه حرسها الله تعالي من الافات از مصر بازگويم.
در قاهره نماز عيد بكردم و سه شنبه چهاردهم ذي الحجه سنه احدي و اربعين و اربعمايه از مصر در كشتي نشستم و به راه صعيد الاعلي روانه شدم و آن روي به جانب جنوب دارد. ولايتي است كه آب نيل از آن جا به مصر مي‌آيد و هم از ولايت مصر است و فراخي مصر اغلب از آن جا و آن جا بر دو كناره نيل بسي شهر‌ها و روستاها بود كه صفت آن كردن به تطويل انجامد، تا به شهري رسيديم كه آن را اسيوط مي‌گفتند وافيون ازاين شهر خيزد و آن خشخاش است كه تخم او سياه باشد. چون بلند شود و پيله بندد او را بشكنند از آن مثل شيره بيرون آيد. آن را جمع كنند و نگاه دارند افيون باشد و تخم اين خشخاش خرد و چون زيره است و بدين اسيوط از صوف گوسفند دستارها بافند كه مثل او در عالم نباشد و صوف هاي باريك كه به ولايت عجم آورند و گوند مصري است همه از اي« صعيدالاعلي باشد چه به مصر خود صوف نبافند و من بدين اسيوط فوطه اي ديدم از صوف گوسفند كرده كه مثل آن نه به لهاور ديدم و نه به ملتان و به شكل پنداشتي حرير است. و از آن جابه شهري رسيديم كه آن را قوص مي‌گفتند و آن جا بناهاي عظيم ديدم از سنگ هاي كه هر كه آن ببيند تعجب كند؛ شارستاني كهنه و از سنگ باروي ساخته و اكثر عمارت هاي آن از سنگ هاي بزرگ كرده كه يكي از آن مقدار بيست هزار من و سي هزار من باشد و عجب آن كه به ده پانزده فرسنگي آن موضع نه كوهي است و نه سنگ تا آن‌ها را از كجا و چگونه نقل كرده باشند.

بخش ۵۷ - جده

۳۳ بازديد

گفتند شتر نجيب هيچ جاي چنان نباشد كه در آن بيابان و از آن جا به مصر و حجاز برند و در اين شهر عيذاب مردي مرا حكايت كرد كه بر قول او اعتماد داشتم، گفت وقتي كشتي از اين شهر سوي حجاز مي‌رفت و شتر مي‌بردند. به سوي امطر مكه و من در آن كشتي بودم شتري از آن بمرد. مردم آن را به دريا انداختند، ماهي در حال آن را قو برد چنان كه يك پاي شتر قدري بيرون از دهانش بود ماهي ديگر آمد و آن ماهي را كه شتر فرو برده بود فرو برد كه هيچ اثر از آن برو پديد نبود و گفت آن ماهي را قرش مي‌گفتند. هم بدين شهر پوست ماهي ديدم كه به خراسان آن راشفق مي‌گويند و گمان مي‌برديم به خاسان كه ان نوعي از سوسمار است تا آن جا بديدم كه ماهي بود و همه پرها كهماهي را باشد داشت.
در وقتي كه من به شهر اسوان بودم دوستي داشتم كه نام او ذكر كرده ام در مقدمه او را ابوعبدالله محمدبن فليج  در مقدمه او را ابوعبدالله محمدبن فليج مي‌گفتند چون از آن جا به عيذاب مي‌آمدم نامه نوشته بود به دوستي با وكيلي كه او را به شهر عيذاب بود كه آنچه ناصر خواهد به وي دهد و خطي بستاند تا وي را محسوب باشد. من چون سه ماه در اين شهر عيذاب بماندم و آنچه داشتم خرج كرده شد از ضرورت آن كاغذ را بدان شخص دادم. او مردي كرد و گفت والله او را پيش من چيز بسيار است چه ميخواهي تابه تو دهم تو به من خط ده.
من غجب كردم از نيك مردي آن محمد فليج كه بي سابقه با من آن همه نيكويي كرد و اگر مردي بي باك بودمي و روا داشتمي مبلغي مال از آن شخص به واسطه آن كاغذ بستيدمي. غرض من ازآن مرد صد من آرد بستدم و آن مقدار را آن جا عزتي تمام است و خطي بدان مقدار به وي دادم و او آن كاغذ كه من نوشته بودم به اسوان فرستاد و پيش از آن كه من از شهر عيذاب بروم جواب آن محمد فليج باز رسيد كه آن چه مقدار باشد هر چند كه او خواهد و از آن من موجود باشد بدو ده و اگر از آن خويش بدهي عوض با تو دهم كه اميرالمومنين علي بن ابي طالب صلوات الله عليه فرموده است المومن لايكون محتشما و لا مغتنما.
و اين فصل بدان نوشتم تا خوانندگان بدانند كه مردم را بر مردم اعتماد است و كرم هر جاي باشد و جوانمردان هميشه بوده‌اند و باشند.
جده شهري بزرگ است و باره اي حصين دارد بر لب دريا و در او پنج هزار مرد باشد، برشمال دريا نهاده است وبازارها نيك دارد و قبله مسجد آدينه سوي مشرق است و بيرون از شهر هيچ عمارت نيست الا مسجدي كه معروف است به مسجد رسول الله عليه الصلوة و السلام و دو دروازه است شهر را يكي سوي مشرق كه رو با مكه دارد و ديگر سوي مغرب كه رو با دريا دارد و اگر از جده بر لب دريا سوي جنوب بروند به يمن رسند به شهر صعده و تا آن جا پنجاه فرسنگ است و اگر سوي شمال روند به شهر جار رسند كه از حجاز است و بدين شهر جده نه درخت است و زرع، هرچه به كار آيد از رستا آرند و از آن جا تا مكه دوازده فرسنگ است و اگر سوي شمال روند به شهر جار رسند كه از حجاز است و بدين شهر جده نه درخت است و زرع، هر چه به كار آيد از رستا آرند و از آن جا تا مكه دوازده فرسنگ است و امير جده بنده امير جده شدم و با من كرامت كرد و آن قدر باجي كه به من مي‌رسيد از من معاف داشت و نخواست، چنان كه از دروازه مسلم گذر كردم خبري به مكه نوشت كه اين مردي دانشمند است از وي چيزي نشايد ستيدن.
روز آدينه نماز ديگر از جده برفتم يكشنبه سلخ جمادي الاخر به در شهر مكه رسيديم و از نواحي حجاز و يمن خلق بسيار عمره را در مكه حاضر باشد اول رجب و آن موسمي عظيم باشد و عيد رمضان همچنين و به وقت حج بيايند و چون راه ايشان نزديك و سهل است هر سال سه بار بيايند. 

بخش ۵۶ - عيذاب

۳۵ بازديد

هشتم ربيع الاول سنه اثني و اربعين و اربعمايه به شهر عيذاب رسيديم و از اسوان تا عيذاب كه به پانزده روز آمديم به قياس دويست فرسنگ بود. اين شهر عيذاب بركناره دريا نهاده است. مسجد آدينه دارد و مردي پانصد در آن باشد و تعلق به سلطان مصر داشت و باجگاهي است كه از حبشه و زنگبار و يمن كشتي‌ها آن جا آيد و از آن جا بر اشتران بارها بدين بيابان كه ما گذشتيم برند تا اسوان و از آن جا در كشتي به آب نيل به مصر برند.
و بر دست راست اين شهر چون روي به قبله كنند كوهي است و پس آن كوه بيباني عظيم و علف خوار بسيار و خلقي بسيارند آن جا كه ايشان را بجاهان گويند و ايشان مردماني‌اند كه هيچ دين و كيش ندارند و به هيچ پيغعمبر و پيشوا ايمان نياورده‌اند از ان كه از آباداني دورندو بياباني دارند كه طول آن از هزار فرسنگ زياده باشدو عرض سيصد فرسنگ و در اين همه بعد دو شهرك خرد بيش نيست كه يكي را از آن بحرالنعام گويند و يكي ديگر را عيذاب. طول اين بيابان از مصر است تا حبشه و آن از شمال است تا جنوب و عرض از ولايت نوبه تا درياي قلزم از مغرب تا مشرق و اين قوم بجاهان در آن بيابان باشند. مردم بد نباشند و دزدي و غارت نكنند. به چهارپاي خود مشغول و مسلمانان و غيره كودكان ايشان را بدزدند و به شهرهاي اسلام برند و بفروشند.
و اين درياي قلزم خليجي است كه از محيط به ولايت عدن شكافته است و در جانب شمال تا آن جا كه اين شهرك قلزم است بيامده و اين دريا را هر جا كه شهري بركنارش است بدان شهر باز مي‌خوانند مثلا جايي به قلزم باز مي‌خوانند و جايي به عيذاب و جايي به بحر النعام. گفتند در اين دريا زيادت از سيصد جزيره باشد و از آن جزاير كشتي‌ها مي‌آيند و روغن و كشك مي‌آورند. و گفند آن جا گاو و گوسپند بسيار دارند و مردم آن جا گويند مسلمانند بعضي تعلق به مصر دارند و بعضي به يمن. و در اين شهرك عيذاب آب چاه و چشمه نباشد الا آب باران و اگر گاهي آب باران منقطع باشد آن جا بجاهان آب آرند و بفروشند و تا سه ماه كه آن جا بودم يك خيك آب به يك درم خريديم و به دو درم نيز از آن كه كشتي روانه نمي شد. باد شمال بود و مارا باد جنوب مي‌بايست.
مردم آن جا آن وقت كه مرا ديدند گفتند مارا خطيبي مي‌كن. با ايشان مضايقه نكردم و با ايشان در آن مدت خطابت مي‌كردم تا آن گاه كه موسم رسيد و كشتي‌ها روي به شمال نهادند و بعد از آن به جده شدم.