من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۸۵ - صفت مد و جزر بصره و جوي هاي آن

۳۵ بازديد

صفت مد و جزر بصره و جوي هاي آن : درياي عمان را عادت است كه در شبان روزي دو باره مد برآورد چنان كه مقدار ده گز آب ارتفاع گيرد و چون تمام ارتفاع گيرد به تدريج جزر كند و فرو نشستن گيرد تا ده دوازده و آن ده گز كه ذكر مي‌رود به بصره بر عمودي با ديد آيد كه آن را قايم كرده باشند يا به ديواري و الا اگر زمين هامون بود و نه بلندي عظيم دور برود چنان است كه دجله و فرات كه نرم مي‌روند چنان كه بعضي مواضع محسوس نيست كه به كدام طرف مي‌روند چون دريا مد كند قرب چهل فرسنگ آب ايشان مد كند و چنان شوند كه پندارند بازگشته است و به بالا بر مي‌رود اما به مواضع ديگر از كنارهاي دريا به نسبت بلندي و هاموني زمين باشد، هر كجا هامون باشد بسيار آب بگيرد و هرجا بلند باشد كم تر گيرد، و اين مد و جزر گويند تعلق به قمر دارد كه به هر وقت قمر بر سمت راس و رجل باشد و آن عاشر و رابع است آب در غايت مد باشد و چون قمر بر دو افق يعني مشرق و مغرب باشد غايت جزر باشد، ديگر آن كه چون قمر در اجتماع و استقبال شمس باشد آب در زيادت باشد يعني مد در اين اوقات بيش تر باشد و ارتفاع بيش گيرد و چون در تربيعات باشد آب در نقصان باشد يعني به وقت مد علوش چندان نباشد و ارتفاع نگيرد كه به وقت اجتماع و استقبال بود و جزرش از آن فروتر نشيند كه به وقت اجتماع و استقبال مي‌نشست، پس بدين دلايل گويند كه تعلق اين مد و جزر از قمر است و الله تعالي اعلم.

بخش ۸۹ - آبادان

۳۶ بازديد


و به عبادان رسيديم و مردم از كشتي بيرون شدند و عبادان بر كنار دريا نهاده است چون جزيره اي كه شط آن جا دو شاخ شده است چنان كه از هيچ جانب به عبادان نتوان شد الا به آب گذر كنند. و جانب جنوبي عبادان خود درياي محيط است كه چون مد باشد تا ديوار عبادان آب بگيرد و چون جزر شود كم تر از دو فرسنگ دور شود. و گروهي از عبادان حصير خريدند و گروهي چيزي خوردني خريدند.


بخش ۸۸ - پس از بصره

۳۶ بازديد

في الجمله منتصف شوال سنه ثلث و اربعين و اربعمايه از بصره بيرون آمديم و در زورق نشستيم از شهر ابله تا چهار فرسنگ كه مي‌آمديم از هر دو طرف نهر باغ و بستان و كوشك و منظر بود كه هيچ بريده نشد و شاخه‌ها از اين نهر به هر جانب باز مي‌شد كه هر يك مقداري رودي بود. چون به شق عثمان رسيديم فرود آمديم برابر شهر ابله و آن جا مقام كرديم، هفدهم در كشتي بزرگ كه آن را بوصي مي‌گفتند نشستيم و خلق بسيار از جوانب كه آن كشتي را مي‌ديدند دعا مي‌كردند كه يا بوصي سلكك الله تعالي.

بخش ۹۲ - ارجان

۳۳ بازديد

گفتند به ارغان مردي بزرگ است و فاضل، او را شيخ سديد محمد بن عبدالملك گويند. چون اين سخن شنيدم از بس كه از مقام در آن شهر به موضعي رساند كه ايمن باشد. چون به رقعه بفرستادم روز سيم سي مرد پياده بديدم همه با سلاح به نزديك من آمدند و گفتند ما را شيخ فرستاده است تا در خدمت تو به ارغان رويم و ما را به دلداري به ارغان بردند. ارجان شهري بزرگ است و در او بيست هزار مرد بود و بر جانب مشرقي آن رودي آب است كه از كوه درآيد و به جانب شمال آن رود چهار جوي عظيم بريده‌اند و آب ميان شهر به در برده كه خرج بسيار كرده‌اند و از شهر بگذرانيده و آخر شهر بر آن باغ‌ها و بستان‌ها ساخته و نخل و نارنج و ترنج و زيتون بسيار باشد و شهر چنان است كه چندان كه بر روي زمين خانه ساخته‌اند در زير زمين همچندان ديگر باشد و در همه جا در زير زمين‌ها و سرداب‌ها آب مي‌گذرد و تابستان مردم شهر را به واسطه آن آب در زير زمين‌ها آسايش باشد، و در آن جا از اغلب مذاهب مردم بودند و معتزله را امامي بود كه او را ابوسعيد بصري مي‌گفتند. مردي فصيح بود و اندر هندسه و حساب دعوي مي‌كرد و مرابا او بحث افتاد و از يكديگر سوال‌ها كرديم و جواب‌ها گفتيم و شنيديم در كلام و حساب و غيره.

بخش ۹۱ - مهروبان

۳۲ بازديد


و چون از خشاب بگذشتيم چنان كه نابه ديد ناپديد شد ديگري بر شكل آن به ديد آمد اما بر سر اين خانه گنبدي نبود همانا تمام نتوانسته‌اند كردن ف و از آن جا به شهر مهروبان رسيديم. شهري بزرگ است بر لب دريا نهاده بر جانب شرقي و بازاري بزرگ دارد و جامعي نيكو اما آب ايشان از باران بود و غير از آب باران چاه و كاريز نبود كه آب شيرين دهد. ايشان را حوض‌ها و آبگيرها باشد كه هرگز تنگي آب نبود، و در آن جا سه كاروانسراي بزرگ ساخته‌اند هر يك از آن چون حصاري است محكم و عالي، و در مسجد آدينه آن جا بر منبر نام يعقوب ليث ديدم نوشته. پرسيدم از يكي كه حال چگونه بوده است گفت كه يعقوب ليث تا اين شهر گرفته بود وليكن ديگر هيچ امير خراسان را آن قوت نبوده است. و در اين تاريخ كه من آن جا رسيدم اين شهر به دست پسران اباكالنجار بود كه ملك پارس بود. و خواربار يعني ماكول اين شهر از شهر‌ها و ولايت‌ها برند كه آن جا بجز ماهي چيزي نباشد، و اين شهر باجگاهي است و كشتي بندان، و چون از آن جا به جانب جنوب بر كنار دريا بروند ناحيت توه و كازرون باشد و من در اين شهر مهروبان بماندم به سبب آن كه گفتند راه‌ها ناايمن است از آن كه پسران اباكالنجار را با هم جنگ و خصومت بود و هر يك سري مي‌كشيدند و ملك مشوش كشته بود.


بخش ۹۰ - پس از آبادان

۳۴ بازديد


ديگر روز صبحگاهي كشتي در دريا راندند و بر جانب شمال روانه شديم و تا ده فرسنگ بشدند هنوز آب دريا مي‌خوردند و خوش بود و آن آب شط بود كه چون زبانه اي در ميان دريا به ديد آمد. چندان كه نزديك تر شديم بزرگ تر مي‌نمود و چون به مقابل او رسيديم چنان كه بر دست چپ تا يك فرسنگ بماند باد مخالف شد و لنگر كشتي فرو گذاشتند و بادبان فروگرفتند. پرسيدم كه آن چه چيز است گفتند خشاب، صفت او : چهارچوب است عظيم از ساج چون هيئت منجنيق نهاده‌اند مربع كه قاعده آن فراخ باشد وسر آن تنگ و علو آن از روي آب چهل گز باشد و بر سر آن سفال‌ها و سنگ‌ها نهاده بعد از آن كه آن را با چوب به هم بسته و بر مثال سقفي كرده و بر سر آن چهار طاقي ساخته كه ديدبان بر آن جا شود، و اين خشاب بعضي مي‌گويند كه بازرگاني بزرگ ساخته است بعضي گفتند كه پادشاهي ساخته است و غرض از آن دو چيز بوده است يكي آن كه در آن حدود كه آن است خاكي گردنده است و دريا تنك چنان كمه اگر كشتي بزرگ به آن جا رسد بر زمين نشيند و شب آن جا چراغ سوزند در آبگينه چنان كه باد در آن نتوان زد و مردم از دور بينند و احتياط كنند كه كس نتواند خلاص كردن، دوم آن كه جهت عالم بدانند و اگر دزدي باشد ببينند و احتياط كنند و كشتي از آن جا بگردانند.


بخش ۹۴ - اصفهان

۳۴ بازديد

از آن جا برفتيم هشتم صفر سنه اربع و اربعين و اربعمايه بود كه به شهر اصفهان رسيديم. از بصره تا اصفهان صد و هشتاد فرسنگ باشد. شهري است بر هامون نهاده، آب و هوايي خوش دارد و هرجا كه ده گز چاره فرو برند آبي سرد خوش بيرون آيد وشهر ديواري حصين بلند دارد و دروازه‌ها و جنگ گاه‌ها ساخته و بر همه بارو كنگره ساخته و در شهر جوي هاي آب روان و بناهاي نيكو و مرتفع و در ميان شهر مسجد آدينه بزرگ نيكو و باروي شهر را گفتند سه فرسنگ و نيم است و اندرون شهر همه آبادان كه هيچ از وي خراب نديدم و بازارهاي بسيار، و بازاري ديدم از آن صرافان كه اندر او دويست مرد صراف بود و هر بازاري را دربندري و دروازه اي و همه محلت‌ها و كوچه‌ها را همچنين دربندها و دروازه هاي محكم و كاروانسراهاي پاكيزه بود و كوچه اي بود كه آن را كو طراز مي‌گفتند و در آن كوچه پنجاه كاروانسراي نيكو و در هر يك بياعان و حجره داران بسيار نشسته و اين كاروان كه ما با ايشان همراه بوديم يك هزار و سيصد خروار بار داشتند كه در آن شهر رفتيم هيچ بازديد نيامد كه چگونه فرو آمدند كه هيچ جا تنگي موضع نبود و نه تعذر مقام و علوفه. و چون سلطان طغرل بيك ابوطالب محمدبن ميكاييل بن سلجوق رحمة الله عليه آن شهر گرفته بود مردي جوان آن جا گماشته بود نيشابوري، دبيري نيك با خط نيكو، مردي آهسته، نيكو لقا و او راخواجه عميد مي‌گفتند، فضل دوست بود و خوش سخن و كريم. و سلطان فرموده بود كه سه سال از مردم هيچ چيز نخواهند و او بر آن مي‌رفت و پراكندگان همه روي به وطن نهاده بودند واين مرد از دبيران شوري بوده بود و پيش از رسيدن ما قحطي عظيم افتاده بود اما چون ما آن جا رسيديم جو مي‌درويدند و يك من و نيم نان گندم به طك درم عدل و سه من نان جوين هم و مردم آن جا مي‌گفتند هرگز بدين شهر هشت من نان كم تر به يك درم عدل و سه من نان جوين هم و مردم آن جا مي‌گفتند هرگز بدين شهر هشت من نان كم تر به يك درم كس نديده است، و من در همه زمين پارسي گويان شهري نيكوتر و جامع تر و آبادان تر از اصفهان نديدم، و گفتند اگر گندم و جو و ديگر حبوب بيست سال نهند تباه نشود و بعضي چيزها به زيان مي‌آيد اما روستا همچنان است كه بود، و به سبب آن كه كاروان ديرتر به راه مي‌افتاد بيست روز در اصفهان بماندم.

بخش ۹۳ - لردگان و لنجان

۳۵ بازديد

و اول محرم از آن جا برفتيم و به راه كوهستان روي به اصفهان نهاديم. در راه به كوهي رسيديم، دره تنگ بود. عام گفتندي اين كوه را بهرام گور به شمشير بريده است و آن را شمشير بريد مي‌گفتند و آن جا آبي عظيم ديديم كه از دست راست ما از سوراخ بيرون مي‌آمد و از جايي بلند فرو مي‌دويد و عوام مي‌گفتند اين آب به تابستان مدام مي‌آيد و چون زمستان شود باز ايستد و يخ بندد، و به لوردغان رسيديم كه از ارجان تا آن جا چهل فرسنگ بود و اين لوردغان سر حدپارس است، و از آن جا به خان لنجان رسيديم و بر دروازه شهر نام سلطان طغرل بيك نوشته ديدم و از آن جا به شهر اصفهان هفت فرسنگ بود. مردم خان لنجان عظيم ايمن و آسوده بودند هريك به كار و كدخدايي خود مشغول.

بخش ۹۷ - پس از طبس

۳۸ بازديد

نهم ربيع الاول از رقه برفتيم و دوازدهم ماه به شهر تون رسيديم. ميان رقه و تون بيست فرسنگ است، شهر تون شهر بزرگ بوده است اما در آن وقت كه من ديدم اغلب خراب بود و بر صحرايي نهاده است و آب روان و كاريز دارد و بر جانب شرقي باغ هاي بسيار بود و حصاري محكم داشت. گفتند در اين شهر چهارصد كارگاه بوده است كه زيلو بافتندي و در شهر درخت پسته بسيار بود در سراي‌ها و مردم بلخ و تخارستان پندارند كه پسته جز بر كوه نرويد و نباشد. و چون از تون برفتيم آن مرد گيلكي مرا حكايت كرد كه وقتي ما از تون به كنابد مي‌رفتي» دزدان بيرون آمدند و بر ما غلبه كردند. چند نفر از بيم خود را در چاه كاريز افكندند بعد از آن يكي را از آن جماعت پدري مشفق بود بيامد و يكي را به مزد گرفت و در آن چاه گذاشت تا پسر او را بيرون آورد. چندان ريسمان و رسن كه آن جماعت داشتند حاضر كردند و مردم بسيار بيامدند. هفتصد گز رسن فرو رفت تا آن مرد به بن چاه رسيد، رسن در آن پسر بست و او را مرده بركشيدند و آن مرد چون بيرون آمد گفت كه آبي عظيم در اين كاريز روان است و آن كاريز چهار فرسنگ مي‌رود و آن گفتند كيخسرو فرموده است كردن.

بخش ۹۶ - طبس

۳۶ بازديد

طبس شهري انبوه است اگرچه به روستا نمايد و آب اندك باشد و زراعت كم تر كنند، خرماستان‌ها باشد و بساتين و چون از آن جا سوي شمال روند نيشابور به چهل فرسنگ باشد و چون سوي جنوب به خبيص روند به راه بيابان چهل فرسنگ باشد و سوي مشرق كوهي محكم است و در آن وقت امير آن شهر گيلكي بن محمد بود و به شمشير گرفته بود و عظيم ايمن و آسوده بودند مردم آن جا چنان كه به شب در سراهاي نبستندي و ستور در كوي‌ها باشد با آن كه شهر را ديوار نباشد و هيچ زن را زهره نباشد كه با مرد بيگانه سخن گويد و اگر گفتي هر دو را بكشتندي و همچنين دزد و خوني نبود از پاس و عدل او. و از آنچه من در عرب و عجم ديدم از عدل و امن به چهار موضع ديدم يكي به ناحيت دشت در ايام لشكر خان، دوم به ديلمستان در زمان امير اميران جستان بن ابراهيم، سيوم در ايام المستنصربالله اميرالمومنين، چهارم به طبس در ايام امير ابوالحسن گيلكي بن محمد و چندان كه بگشتم به ايمني اين چهار موضع نديدم و نشنيدم، و ما را هفده روز به طبس نگاه داشت و ضيافت‌ها كرد و به وقت رفتن صلت فرمود و عذرها خواست. ايزد سبحانه و تعالي از او خشنود باد، ركابداري از آن خود با من فرستاد تا زوزن كه هفتاد و دو فرسنگ باشد. چون از طبس دوازده بيامديم قصبه اي بود كه آن را رقه مي‌گويند. آب هاي روان داشت و زرع و باغ و درخت و بارو و مسجد آدينه و ديه‌ها و مزارع تمام دارد.