دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۳۴ بازديد
از آن جا به شهري رسيدم كه آن را اخميم ميگفتند، شهري انبوه و آبادان و مردمي غلبه و حصاري حصين دارد و نخل و بساتين بسيار. بيست روز آن جا مقام افتاد.
و جهت آن كه دو راه بود يكي بيابان بي آب و ذيگر دريا ما متردد بوديم تا به كدام راه برويم. عاقبت به راه آب برفتيم به شهري رسيديم كه آن را اسوان ميگفتند و بر جانب جنوب اين شهر كوهي بود كه رود نيل از دهن اين كوه بيرون ميآمد و گفتند كشتي از اين بالاتر نگذرد كه آب از جاهاي تنگ و سنگ هاي عظيم فرو ميآيد. و از اين شهر به چهار فرسنگ راه ولايت نوبه بود و مردم آن زمين همه ترسا باشد و هروقت از پيش ملك آن ولايت نزديك سلطان مصر هديهها فرستند و عهود و ميثاق كنند كه لشكر بدان ولايت نرود و زيان ايشان نكند و اين شهر اسوان عظيم محكم است تا اگر وقتي از ولايت نوبه كسي قصدي كند نتواند و مدام آن جا لشكري باشد به محافظت شهر و ولايت، و مقابل شهر در ميان رود نيل جزيره اي است چون باغي و اندر آن خرمايستان و زيتون و ديگر اشجار و زرع بسي|ار است و به دولاب آب دهند و جاي با درخت است و آن جا بيست و يك روز بماندم كه بياباني عظيم در پيش بود و دويست فرسنگ تا لب دريا موسم آن بود كه حجاج بازگشته بر اشتران به آن جا برسند و ما انتظار آن ميداشتيم كه جون آن استرها بازگردد به كرايه گيريم و برويم.
و چون به شهر اسوان بودم آشنايي افتاد با مردي كه او را عبدالله محمدبن فليج ميگفتند مردي پارسا و با صلاح بود و از طريق منطق چيزي ميدانست. او مرا معاونت كرد در كرايه گرفتن و همراه بازديد كردن وغير آن و شتري به يك دينار و نيم كرايه گرفتم و ازاين شهر روانه شدم پنجم ربيع الاول سنه اثني و اربعين و اربعمايه.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد