و چون سلطان برنشيند هر كه باوي سخن گويد او را جواب خوش دهد و تواضع كند و هرگز شراب نخورند، و پيوسته اسبي تنگ بسته با طوق و سر افسار به در گورخانه ابوسعيد به نوبت بداشته باشند روز و شب يعني چون ابوسعيد برخيزد بر آن اسب نشيند، و گويند ابوسعيد گفته است فرزندان خويش را كه چون من بيايم و شما مرا بازنشناسيد نشان آن باشد كه مرا با شمشير من بر گردن بزنيد اگر من باشم در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا كسي دعوي بوسعيدي نكند.
و چون سلطان برنشيند هر كه باوي سخن گويد او را جواب خوش دهد و تواضع كند و هرگز شراب نخورند، و پيوسته اسبي تنگ بسته با طوق و سر افسار به در گورخانه ابوسعيد به نوبت بداشته باشند روز و شب يعني چون ابوسعيد برخيزد بر آن اسب نشيند، و گويند ابوسعيد گفته است فرزندان خويش را كه چون من بيايم و شما مرا بازنشناسيد نشان آن باشد كه مرا با شمشير من بر گردن بزنيد اگر من باشم در حال زنده شوم و آن قاعده بدان سبب نهاده است تا كسي دعوي بوسعيدي نكند.
و به لحسا چندان خرما باشد كه ستوران را به خرما فربه كنند كه وقت باشد كه زيادت از هزار من به يك دينار بدهند، و چون از لحسا سوي شمال روند به هفت فرسنگي ناحيتي است كه آن را قطيف ميگويند و آن نيز شهري بزرگ است و نخيل بسيار دارد، واميري عرب به در لحسا رفته بود و يك سال آن جا نشسته و از آن چهار باره كه دارد يكي ستده و خيلي غارت كرد و چيزي به دست نداشته بود با ايشان و چون مرا بديد از روي نجوم پرسيد كه آيا من ميخواهم كه لحسا بگيرم توانم يا نه كه ايشان بي دينند. من هرچه مصلحت بود ميگفتم و نزديك من هم بدويان با اهل لحسا نزديك باشند به بي ديني كه آن جا كس باشد كه به يك سال آب بر دست نزند و اين معني كه تقرير كردم از سر بصيرت گفتم نه چيزي از اراجيف كه من نه ماه در ميان ايشان بودم به يك دفعه نه به تفاريق و شير كه نمي توانستم خورد و از هركجا آب خواستمي كه بخوردم شير بر من عرض كردندي و چون نستدمي و آب خواستمي گفتندي هركجا آب بيني آب طلب كني كه آن كس را باشد كه آب باشد وايشان همه عمر هرگز گرمابه نديده بودند و نه آب روان.
و چون از لحسا به جانب مشرق روند هفت فرسنگي درياست. اگر در دريا بروند بحرين باشد و آن جزيره اي است پانزده فرسنگ طول آن و شهري بزرگ است و نخلستان بسيار دارد و مرواريد از آن دريا برآورند و هرچه غواصان برآوردندي يك نيمه سلاطين لحسا را بودي، و اگر از لحسا سوي جنوب بروند به عمان رسند و عمان بر زمين عرب است و ليكن سه جانب او بيابان و بر است كه هيچ كسي آن را نتواند بريدن و ولايت عمان هشتاد فرسنگ در هشتاد فرسنگ است و گرمسير باشد و آن جا جوز هندي كه نارگيل گويند رويد، و اگر از عمان به دريا روي فرا مشرق روند به بارگاه كيش و مكران رسند و اگر سوي جنوب روند به عدن رسند، و اگر جانب ديگر به فارس رسند.
و چون به آن جا رسيديم از برهنگي و عاجزي به ديوانگان ماننده بوديم و سه ماه بود كه موي سر بازنكرده بوديم و خواستم كه در گرمابه روم باشد كه گرم شوم كه هوا سرد بود و جامه نبود و من و برادرم هريك به لنگي كهنه پوشيده بوديم وپلاس پاره اي در پشت بسته از سرما، گفتم اكنون ما را كه در حمام گذارد. خرجينكي بود كه كتاب در آن مينهادم و بفروختم و از بهاي آن درمكي چند سياه در كاغذي كردم كه به گرمابه بان دهم تا باشد كه ما را دمكي زيادت تر در گرمابه بگذارد كه شوخ از خود باز كنم. چون آن درمكها پيش او نهادم در ما نگرست پنداشت كه ما ديوانه ايم. گفت برويد كه هم اكنون مردم از گرمابه بيرون آيند و نگذاشت كه ما به گرمابه در رويم. از آن جا با خجالت بيرون آمديم و به شتاب برفتيم. كودكان به بازي ميكردند پنداشتند كه ما ديوانگانيم در پي ما افتادند و سنگ ميانداختند و بانگ ميكردند. ما به گوشه اي باز شديم و به تعجب در كار دنيا مينگريستيم و مكاري از ما سي دينار مغربي ميخواست و هيچ چاره ندانستيم جز آن كه وزير ملك اهواز كه او را ابوالفتح علي بن احمد ميگفتند مردي اهل بود و فضل داشت از شعر و ادب و هم كرمي تمام به بصره آمده با ابناء و حاشيه و آن جا مقام كرده اما در شغلي نبود. پس مرا در آن حال با مردي پارسي كه هم از اهل فضل بود آشنايي افتاده بود و او را با وزير صحبتي بودي و هر وقت نزد او تردد كردي و اين پارسي هم دست تنگ بود و وسعتي نداشت كه حال مرا مرمتي كند، احوال مرا نزد وزير باز گفت. چون وزير بشنيد مردي را با اسبي نزديك من فرستاد كه چنان كه هستي برنشين و نزديك من آي. من از بدحالي و برهنگي شرم داشتم و رفتن مناسب نديدم. رقعه اي نوشتم و عذري خواستم و گفتم كه بعد از اين به خدمت رسم و غرض من دو چيز بود يكي بينوايي دوم گفتم همانا او را تصور شود كه مرا د رفضل مرتبه اي است زيادت تا چون بر رقعه من اطلاع يابد قياس كند كه مرا اهليت چيست تا چون به خدمت او حاضر شوم خجالت نبرم. در حال سي دينار فرستاد كه اين را به بهاي تن جامه بدهيد. از آن دو دست جامه نيكو ساختم و روز سيوم به ممجلس وزير شديم. مردي اهل و اديب و فاضل و نيكو منظر و متواضع ديديم و متدين و خوش سخن و چهار پسر داشت مهترين جواني فصيح و اديب و عاقل و او را رئيس ابوعبدالله احمد بن علي بن احمد گفتندي مردي شاعر و دبير بود و خردمند و پرهيزكار، ما را نزديك خويش بازگرفت و از اول شعبان تا نيمه رمضان آن جا بوديم و آن چه آن اعرابي كراي شتر بر ما داشت به سي دينار هم اين وزير بفرمود تا بدو دادند و مرا از آن رنج آزاد كردند، خداي تبارك و تعالي ما را به انعام و اكرام به راه دريا گسيل كرد چنان كه در كرامت و فراغ به پارس رسيديم از بركات آن آزاد مرد كه خداي عز وجل از آزادمردان خشنود باد.
و در آن وقت امير بصره پسر اباكالنجار ديلمي بود كه ملك پارس بود. وزيرش مردي پارسي بود و او را ابومنصور شهمردان ميگفتند، و هر روز در بصره به سه جاي بازار بودي اول روز در يك جا داد و ستد كردندي كه آن را سوق الخراعه گفتندي و ميانه روز به جايي كه آن را سوق عثمان گفتندي و آخر روز جايي كه آن را سوق القداحين گفتندي، و حال بازار آن جا چنان بود كه آن كس را چيزي بودي به صراف دادي و از صراف خط بستدي و هرچه بايستي بخريدي وبهاي آن برصراف حواله كردي و چندان كه در آن شهر بودي بيرون از خط صراف چيزي ندادي.
اكنون با سرحكايت رويم. از يمامه چون به جانب بصره روانه شديم به هر منزل كه رسيديم جاي آب بودي جاي نبودي تا بيستم شعبان سنه ثلث و اربعين واربعمايه به شهر بصره رسيديم ديوار عظيم داشت الا آن جانب كه با آب بود ديوار نبود و آن شط است و دجله و فرات كه به سرحد اعمال بصره هم ميرسند و چون آب حويزه نيز به ايشان ميرسد آن را شط العرب ميگويند. و از اين شط العرب دو جوي عظيم برگرفتهاند كه ميان فم هر دو جوي يك فرسنگ باشد و هر دو را بر صوب قبله برانده مقدار چهار فرسنگ و بعد از آن سرهر دو جوي با هم رسانيده و مقدار يك فرسنگ ديگر يك جوي را هم به جانب جنوب برانده و از اين نهرها جوي هاي بي حد برگرفتهاند و به اطراف به در برده و بر آن نخلستان و باغات ساخته، و اين دو جوي يكي بالاتر است و آن مشرقي شمال باشد نهر معقل گويند و آن كه مغربي و جنوبي است نهر ابله، و از اين دو جوي جزيره اي بزرگ حاصل شده است كه مربع طولاني است و بصره بر كناره ضلع اقصر از اين مربع نهاده است و برجانب جنوبي مغربي بصره بريه است چنان كه هيچ آباداني و آب و اشجار نيست، و در آن وقت كه آن جا رسيديم شهر اغلب خراب بود و آبادانيها عظيم پراكنده كه از محله اي تا محله اي مقدار نيم فرسنگ خرابي بود اما در و ديوار محكم و معمور بود و خلق انبوه و سلطان را دخل بسيار حاصل شدي.
و بعد از آن كه حال دنياوي ما نيك شده بود هر يك لباسي پوشيديم روزي به در آن گرمابه شديم كه ما را در آن جا نگذاشتند. چون از در دررفتيم گرمابه بان و هركه آن جا بودند همه برپاي خاستند و بايستادند چندان كه ما در حمام شديم و دلاك و قيم درآمدند و خدمت كردند و به وقتي كه بيرون آمديم هر كه در مسلخ گرمابه بود همه برپاي خاسته بودند و نمي نشستند تا ما جامه پوشيديم و بيرون آمديم و در آن ميانه حمامي به ياري از آن خود ميگويد اين جوانانند كه فلان روز ما ايشان را در حمام نگذاشتيم و گمان بردند كه ما زبان ايشان ندانيم من به زبان تازي گفتم كه راست ميگويي ما آنيم كه پلاس پارهها در پشت بسته بوديم آن مرد خجل شد و عذرها خواست وا ين هردو حال در مدت بيست روز بود و اين فصل بدان آوردم تا مردم بدانند كه به شدتي كه از روزگار پيش آيد نبايد ناليد و از فضل و رحمت آفريدگار جل جلاله و عم نواله نااميد نبايد شد كه او تعالي رحيم است.
در بصره به نام اميرالمومنين علي بن ابي طالبت صلوات الله عليه سيزده مشهد است يكي از آن مشهد بني مازن گويند و آن آن است كه در ربيع الاول سنه خمس و ثلثين از هجرت نبي عليه الصلوة و السلام اميرالمومنين علي صلوات الله عليه به بصره آمده است و عايشه رضي الله عنها به حرب آمده بود و اميرالمومنين عليه السلام دختر مسعود نهشلي را ليلي به زني كرده بود و اين مشهد سراي آن زن است و اميرالمومنين عليه السلام هفتاد و دو روز در آن خانه مقام كرد و بعد از آن به جانب كوفه بازگشت. و ديگر مشهدي است در پهلوي مسجد جامع كه آن را مشهد باب الطيب گويند، و در جامع بصره چوبي ديدم كه درازي آن سي ارش بود و غليظي آن پنج شبر و چهار انگشت بود و يك سر آن غليظ تر بود و از چوب هاي هندوستان بود. گفتند كه اميرالمومنين عليه السلام آن چوب را برگرفته است و آن جا آورده است، و باقي اين يازده مشهد ديگر هر يك به موضعي ديگر بود و همه را زيارت كردم.
صفت اعمال بصره : حشان شربه بلاس عقر ميسان المقيم الحرب شط العرب سعد سام جعفريه المشان الصمد الجونه جزيرة العظمي مروت الشرير جزيرة العرش الحميده جوبره المفردات. و گويند كه آن جا كه فم نهر ابله است وقتي چنان بودي كه كشتيها از آن جا نتوانستي گذشتن. غرقابي عظيم بود. زني از مالداران بصره فرمود تا چهارصد كشتي بساختند و همه پر استخوان خرما كردند و سركشتيها محكم كردند و بدان جا غرق كردند تا آن چنان شد كه كشتيها ميگذرند.
و شهر ابله كه بركنار نهر است و نهر بدان موسوم است شهري آبادان ديدم با قصرها وبازارها و مساجد و اربطه كه آن را حد و وصف نتوان كرد و اصل شهر برجانب شمال نهر بود و از جانب جنوب نيز محلتها و مساجد و اربطه و بازارها بود و بناهاي عظيم بود چنان كه از آن نزه تر در عالم نباشد و آن را شق عثمان ميگفتند و شط بزرگ كه آن فرات و دجله است و آن را شط العرب گويند بر مشرقي ابله است و نهر بر جنوبي و نهر ابله و نهر معقل به بصره به رسيدهاند و شرح آن در مقدمه گفته آمده است، و بصره را بيست ناحيت است كه در هر ناحيت مبالغي ديهها و مزارع بود.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد