من تلاش ميكنم پس هستم

مشاور شركت بيمه پارسيان

بخش ۳۵ - سفر به حجاز

۳۸ بازديد

پس من از آن جا به بيت المقدس آمد م و از بيت المقدس پياده با جمعي كه عزم سفر حجاز داشتند برفتم. دليل مردي جلد و پياده رو نيكو بود او را ابوبكر همداني مي‌گفتند. به نيمه ذي القعده سنه ثمان و ثلثين و اربعمائه از بيت المقدس برفتم سه روز را به جاي رسيديم كه آن را ارعز مي‌گفتند و آن جا نيز آب روان و اشجار بود. به منزلي ديگر رسيديم كه آن را وادي القري مي‌گفتند، به منزل ديگر رسيديم كه از آن جا به ده روز به مكه رسيدم و آن سال قافله از هيچ طرف نيامد و طعام نمي يافت. پس كه به سكة العطارين فرود آمدم برابر باب النبي عليه السلام روز دوشنبه به عرفات بوديم مردم پرخطر بودند از عرب. چون از عرفات بازگشتم دو روز به مكه بايستادم و به راه شام بازگشتم سوي بيت المقدس.

بخش ۳۸ - قاهره

۳۳ بازديد

و ازتنيس به قسطنطنيه كشتي به بيست روز رود. و ما به جانب مصر روانه شديم و چون به نزديك دريا مي‌رسد شاخ‌ها مي‌شود و پراكنده در دريا مي‌ريزد. و آن شاخ آب را كه ما در آن مي‌رفتيم رومش مي‌گفتند و همچنين كشتي از روي آب مي‌آمد تا به شهري رسيديم كه آن را صالحيه مي‌گفتند و اين روستاي پرنعمت و خواربار است و كشتي بسيار مي‌سازند و هر ژك را دويست خروار بار مي‌كنند و به مصر مي‌برند تا در دكان بقال مي‌رود كه اگر نه چنين بودي آزوقه آن شهر به پشت ستور نشايستي داشتن با آن مشغعله كه آن جاست. و ما بدين صالحيه از كشتي بيرون آمديم و آن شب نزديك شهر رفتيم. روز يكشنبه هفتم صفر سنه تسع وثلثين و اربعمائه كه روز اورمزد بود از شهريورماه قديم در قاهره بوديم.

بخش ۳۷ - رمله، عسقلان، طينه، تنيس

۳۲ بازديد

پس از بيت المقدس عزم كردم كه در دريا نشينم و به مصر روم و باز از آن جا به مكه روم. باد معكوس بود به دريا متعذر بود رفتن. به راه خشك برفتم و به رمله بگذشتم. به شهري رسيديم كه آن را عسقلان مي‌گفتند و بازار و جامع نيكو، و طاقي ديدم كه آن جا بود كهنه، گفتند مسجدي بوده است، طاقي سنگين عظيم بزرگ چنان كه اگر كسي خواستي خراب كند فراوان مالي خرج بايأ كرد تا آن خراب شود. و از آن جا برفتم در راه بسيار باديه‌ها و شهرها ديدم كه شرح آن مطول مي‌شود تخفيف كردم. به جايي رسيدم كه آن را طينه مي‌گفتند و آن بندر بود كشتي‌ها را. و از آن جا به تنيس مي‌رفتند.
در كشتي نشستم تا تنيس و آن تنيس جزيره اي است و شهر ينيكو و از خشكي دو ر است چنان كه از بام هاي شهر ساحل نتوان ديد، شهري انبوه و بازارهاي نيكو و دو جامع در آن جاست. به قياس ده هزار دكان در آن جا باشد و صد دكان عطاري باشد. و ان جا در تابستان در بازرها كشگاب فروشند كهشهري گرمسطر است و رنجوري بسيا باشد. و آن جا قصب رنگين بافند از عمامه‌ها و قوايه‌ها و آنچه زنان پوشند. از اين قصب هاي رنگين هيچ جا مثل آن نبافند كه در تنيس، و آن چه سپيد باشد به دمياط بافتند، و آن چه در كارخانه سلطاني بافند به كسي نفروشند و ندهند.
شنيدم كه ملك فارس بيست هزار دينار به تنيس فرستاده بود تا به جهت او يك دست جامه خاص بخرند و چند سال آن جا بودند و نتوانستند خريدن. و آن جا بافندگان معروفند كه جامه خاص بافند، شنيدم كه كسي آن جا دستار سلطان مصر بافته بود آن را پانصد دينار زر مغربي فرمود و من آن دستار ديدم. گفتند چهار هزار دينار مغربي ارزد، و بدين شهر تنيس بوقلمون بافند كه در همه عالم جاي ديگر نباشد. آن جامه اي زرين است كه به هروقتي از روز به لوني ديگر نمايد و به مغرب و مشرق آن جامه از تنيس برند و شنيدم كه سلطان روم كسي فرستاده بود و از سلطان مصر درخواسته بود كه صد شهر از ملك وي بستاند و تنيس را به وي دهد. سلطان قبول نكرد و او را از آن شهر مقصود قصب و بوقلمون بود. چون آب نيل زيادت شود، آن وقت بدين جزطره و شهر حوض هاي عظيم ساخته‌اند به زير زمين فرود رود و آن را استوار كرده و ايشان آن را مصانع خوانند، و چون راه آب بگشايند آب دريا در حوض‌ها و مصانع و رود و آب اين شهر از اين مصنع هاست كه به وقت زياده شدن نيل پركده باشند و تاسال ديگر از آن آب برمي دارند و استعمال مي‌كنند و هركمه را بيش باشد به ديگران مي‌فروشند. و مصانع وقف نيز بسيار باشد كه به غربا دهند. دو در اين شهر تنيس پنجاه هزار مرد باشد و مدام هزار كشتي در حوالي شهر بسته باشد از آن بازرگانان و نيز از آن سلطان بسيار باشد چه هرچه به كار آيد همه بدين شهر بايد آورد كه آن جا هيچ چيز نباشد و چون جزيره اي است تمامت معاملات به كشتي باشد. و آن لشكري تمام با سلاح مقيم باشد احتياط را تا از فرنگ و روم كس قصد آن نتوان كرد.
و از ثقات شنودم كه هر روز هزار دينار مغربي از آن جا به خزينه سلطان مصر برسد چنان كه آن مقدار به روزي معين باشد. و محصل آن مال يك تن باشد كه اهل شهر دو تسليم كنند در يك روز معين و وي به خزانه رساند كه هيچ از آن منكسر نشود و از هيچ كس به عنف چيزي نستاند. و قصب و بوقلمون كه جهت سلطان بافند همه را بهاي تمام دهند چنان كه مردم به رغبت كار سلطان كنند نه چنان كه در ديگر ولايت‌ها كه از جانب ديوان و سلطان بر صناع سخت پردازند. و جامه عماري شترا و نمدزين اسپان بوقلمون بافند به جهت خاص سلطان. و ميوه و خواربار شهر از رستاق مصر برند. و آن جا آلات آهن سازندچون مقراض و كارد و غيره و مقراضي ديدم كه از آن جا به مصر آورده بودند پنج دينار مغربي مي‌خواستند چنان بد كه چون مسمارش برمي كشيدند گشوده مي‌شد و چون مسمار فرو مي‌كرند در كار بود.
و آن جا زنان را علتي مي‌افتد به اوقات كه چون مصروعي دو سه بار بانگ كنند وباز به هوش آيندو در خراسان شنيده بودم كه جزيره اي است كه زنان آن جا چون گربگان به فرياد مي‌آيند و آن بر اين گونه است كه ذكر رفت.

بخش ۴۱ - قيروان، سلجماسه و اندلس

۳۴ بازديد

و آن دريا همچنان مي‌كشد تا قيروان. و از مصر تا قيروان صد و پنجاه فرسنگ باشد.
قيروان ولايتي است شهر معظمش سلجماسه است كه به چهار فرسنگي درياست، شهر بزرگ بر صحرا نهاده و باروي محكم دارد و در پهلوي آن مهديه است كه مهدي از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علي رضي الله تعالي عنهما ساخته است بعد از آن كه مغرب واندلس گرفته بود وبدين تاريخ به دست سلطان مصر بود و آن جا برف بارد و ليكن پاي نگيرد، و دريا از اندلس بر دست راست سوي شمال بازگردد و ميان مصر و اندلس هزار فرسنگ است و همه مسلماني است.
و اندلس ولايتي بزرگ است و كوهستان است برف بارد و يخ بندد و مردمانش سفيد پوست و سرخ موي باشند و بيش تر گربه چشم باشند همچون صقلابيان.
و زير درياي روم است چنان كه دريا ايشان را مشرقي شاد. و چون اندلس از دست راست روند سوي شمال همچنان لب لب دريا به روم پيوندد. و از اندلس به غزوه به روم بسيار روند. اگر خواهند به كشتي و دريا به قسطنطنيه توان شدن و ليكن خليج هاي بسيار بود هريك دويست وسيصد فرسنگ عرض كه نتوان گذشتن الا به كشتي. مقرر از مردم ثقه شنيدم كه دو را اين دريا چهار هزار فرسنگ است.
شاخي از آن دريا به تاريكي درشده است چنان كه گويند سر آن شاخ هميشه فسرده باشد از آن سبب كه آفتاب آن جا نمي رسد و يكي از آن جزاير كه در آن درياست سقلطه است كه از مصر كشتي به بيست روز آن جا رسد و ديگر جزاير بسيا ر است و گفتند سقليه بر هشتاد فسنگ در هشتاد فرسنگاست و هم سلطان مصر راست، و هر سال كشتي آيد و مال آن جا به مصر آورد و از آن جا كتان باريك آورند و تفصيل هاي با علم باشد كه يكي از آن به مصر ده دينار مغربي ارزد. 

بخش ۴۰ - اسكندريه و منارهٔ آن

۳۵ بازديد

و از مصر تا اسكندريه سي فرسنگ گيرند. و اسكندريه بر لب درياي روم و كنار نيل است، و از آن جا ميوه بسيار به مصر آورند به كشتي و ان جا مناره است كه من ديدم آبادان وبد به اسكندريه.
و آن جا طعني بر آن مناره آيينه اي حراقه ساخته بودند كه ره كشتي روميان كه از استانبول مي‌آمدي چون به مقابل آن رسيدي آتشي از آن آينه افتادي و بسوختي. و روميان بسيار جد و جهد كردند و حيله‌ها نمودند و كس فرستادند و آن آيينه بشكستند، به روزگار حاكم سلطان مصر مردي نزديك او آمده بود قبول كرده كه آن آيينه را نيكوب از كند چنان كه به اول بود. حاكم گفته بود حاجت نيست كه اين ساعت خود روميان هر سال زر و مال مي‌فرسندو راضي‌اند كه لشكر ما نزديك ايشانبرود و سر به سر پسنده است.
و اسكندريه را آب خوردني از باران باشد. و ردهمه صحراي اسكنديه از آْن عمودهاي سنگين كه صفت آن مقدم كرده ايم افتاده باشد.

بخش ۳۹ - صفت شهر مصر و ولايتش

۳۴ بازديد

صفت شهر مصر و ولايتش : آب نيل ازميان جنوب و مغرب مي‌آيد و به مصر مي‌گذرد و به درياي روم مي‌رود. آب نيل چون زيادت مي‌شود دو بار چندان مي‌شود كه جيحون به ترمذ. و اين آب از ولايت نوبه مي‌گذرد و به مصر مي‌آيد و ولايت نوبه كوهستان است و چون به صحرا رسد ولايت مصر است و سرحدش كه اول آن جا رسد اسوان مي‌گويند. تا آن جا سيصد فرسنگ باشد. و بر لب آب همه شهر‌ها و ولايت هاست. و آن ولايت را صعيد الاعلي مي‌گويند. و چون كشتي به شهر اسوان رسد از آن جا برنگذرد چه آب از درهاي تنگ بيرون مي‌آيد و تيز مي‌رود. و از آن بالاتر سوي جنوب ولايت نوبه است و پادشاه آن زمين ديگراست و مردم آن جا سياه پوست باشندو دين ايشان ترساي باشد. بازرگانان آن جا روند و مهره و شانه و پسد برند و از آن جا برده آورند. و به مصر بده يا نوبي باشد يا رومي. ديدم كه از نوبه گندم و ارزن آنرده بودند هر دوسياه وبد. و گويند نتوانسته‌اند كه منبع آب نيل را به حقيقت بدانند و شنيدم كه سلطان مصر كس فرستاد تا يك ساله راه بركنار نيل رفته و تفحص كردند هيچ كس حقيقت آن ندانست الا آن كه گفتند كه از جنوب از كوهي مي‌آيد كه آن را جبل القمر گويند. و چون آفتاب به سر سرطان رود آب نيل زيادت شدن گيرد از آن جا كه به زمستان كه قرار دارد بيست ارش بالا گيرد چنان كه به تدريج روز به روز مي‌افزايد.
به شهر مصر مقياس‌ها و نشان‌ها ساخته‌اند و عملي باشد به هزار دينار معيشت كه حافظ آن باشد مكه چند مي‌افزايد و از آن روز كه زيادت شدن گيرد مناديان به شهر اندر فرستدكه ايزد سبحانه و تعالي امروز در نيل چندين زيادت گردانيد و هر روز چندين اسبع زيادت شدو چون يك گز تمام يم شود آن وقت بشارت مي‌زنند و شادي مي‌كنند تا هجده ارش برآيد و ان هجده ارش معهود است يعني هر وقت كه از اين كم تر بود نقصان گويند وصدقات دهند ونذرها كنندو اندوه و غم خورند چون اين مقدار بيش شود شادي‌ها كنند و خرمي‌ها نمايند و تاهجده گز بالا نرود خراج سلطان بر رعيت ننهند. و از نيل جوي‌ها بسيار بريده‌اند و به اطراف رانده و از آن جا جوي‌ها ي كوچك برگرفته‌اند يعني از آن انها ر. بر آن ديه‌ها و ولايت هاست. و دولاب‌ها ساخته‌اند چندان كه حصر و قياس آن دشوار باشد همه ديه‌هاي  ولايت  مصر بر سربلندي‌ها و تل‌ها باشد و به وقت زيادت نيل همه آن ولايت در زير آب باشد ديه‌ها از اين سبب بر بلندي‌ها ساخته‌اند اغرق نشود، و از هر ديهي به ديهي ديگر به زورقي روند. و از سر ولايت تا آخرش سكري ساخته‌اند از خاك كه مردم از سر آن سكر روند يعني از جنب نيل. و هر سال ده هزار دينار مغربي از خزانه سلطان به دست عاملي معتمد بفرستد تا آن عمارت تازه كنند. و مردم آن ولايت همه اشغال ضروري خود را ترتيب كرده باشند آن چهار ماه كه زمين ايشان در زير آب باشد. و در سواد آن جا و روستاهاش هر كس چندان نان پزد كه چهار ماه كفاف وي باشد و خشك كنند تازيان نشود. و قاعده آب چنان است كه از روز ابتدا چهل روز مي‌افزايد تا هجده ارش بالا گيرد و بعد از آن چهل روز ديگر برقرار بماند هيچ زياد و كم نشود و بعد از آن به تدريج روي به نقصان نهد به چهل روز ديگر تا آن مقام رسد كه زمستان بوده باشد. و چون آب كم آمدن گيرد مردم بر پي آن مي‌روند و آنچه خشك مي‌شود زراعتي كه خواهند مي‌كنند. و همه زرع ايشان صيفي و شتوي بر آن كيش باشد و هيچ آب ديگر نخواهد. شهر مصر ميان نيل و درياست. و نيل از جنوب مي‌آيد و روي به شمال مي‌رود و در دريا مي‌ريزد.

بخش ۴۳ - جنوب مصر

۳۴ بازديد

و اگر از مصر به جانب جنوب بروند و از ولايت نوبه بگذرند به ولايت مصامده رسند و آن زمين است علف خوار عظيم و چهار پاي بسيار و مردم سياه پوست درشت استخوان غليظ باشند و قوي تركيب و از آن جنس در مصر لشكريان بسيار باشند زشت و هياكل عظيم ايشان را مصامده گويند پياده جنگ كنند به شمشير و نيزه و ديگر آلات كار نتوانند فرمود.

بخش ۴۲ - درياي قلزم

۳۳ بازديد

و از مصر چون به جانب مشرق روند به درياي قلزم رسند و قلزم شهري است بر كنار دريا كه از مصر تا آن جا سي فرسنگ است. و اين دريا شاخي است از درياي محيط كه از عدن شكافته سوي شمال رود و چون به قلزم رسد ملاقي شود و گستسته و گويند عرض اين خليج دويست فرسنگ است.
ميان خليج و مصر كوه و بطابان است كه در آن هيچ آب و نبات نيست، و هر كه از مصر به مكه خواهد شد سوي مشرق بايد شدن. چون به قلزم رسد دو راه باشد يكي برخشكي و يكي بر آب آن چه به راه خشك مي‌رود به پانزده روز به مكه رود و آن بياباني است كه سيصد فرسنگ باشد و بيش تر قافله مصر بدان راه رود و اگر به راه دريا روند بيست روز روند به جار و جار شهركي است از زمين حجاز بر لب دريا كه از جار تا مدينه رسول صلي الله عليه و سلم سه روز راه است و از مدينه به مكه صد فرسنگ است و اگر كسي از جار بگذرد و همچنان به دريا رود به ساحل يمن رود و از آن جا به سواحل عدن سوي جنوب رود كه ميل سوي مغرب شود به زنگبار و حبشه رود و شرح آن به جاي خود گفته شود.

بخش ۴۵ - صفت فتح خليج

۳۱ بازديد

صفت فتح خليج. بدان وقت كه رود نيل وفا كند يعني از دهم شهريورماه تا بيستم آبان ماه قديم كه آب زايد باشد هژده گز ارفتاغ گيرد از آچه در زمستان بوده باشد. و سر اين جوي‌ها و نهرها بسته باشد به همه ولايت. پس اين نهر كه خليج مي‌گويند و ابتداي آن پيش شهر مصر است و به قاهره برمي گذرد و آن خاص سلطان است. سلطان برنشيند و حاضر شود تا آن بگشايند. آن وقت ديگر خليج‌ها و نهرها و جوي‌ها بگشايند در همه ولايت و آن روزها بزرگ تر عيد‌ها باشد و آن را ركوب فتح الخليج گويند، چون موسم آن نزديك رسد بر سر آن جوي بارگاهي عظيم متكلف به جهت سلطان بزنند از ديباي رومي همه به زر دوخته و به جواهر مكلل كرده با همه الات كه در آن جا باشد جنان كه صد سوار در سايه آن بتوانند ايستا دف و در پيش اين شراع خيمه اي بروقلمون خرگاه عظيم زده باشند، و پيش از ركوب در اصطبل سه روز طبل و بوق و كوس زنند تا اسپان با آن آووازها الفت گيرند تا چون سلطان برنشيند ده هزار مركب به زين زين و طوق و سرافسار مرصع ايستاده باشند همه نمد زين هاي ديباي رومي و بوقلمون چنانچه قاصدا بافته باشند و نه بريده ونه دوخته و كتابه بر حواشي نوشته به نام سلطان مصر و بر هر اسبي زرهي يا جوشني افكنده و خودي بر كوهه زين نهاده و هرگونه سلاحي ديگر و بسيار شتران با كجاوه هاي آراسته و استران با عماره هاي آراسته همه به زر و جواهر مرصع كرده و به مرواريد حليله هاي آن دوخته آورده باشند در اين روز خليج كه اگر صفت آن كننند سخن به تطويل انجامد. و آن روز لشكر سلطان همه برنشينند گروه گروه و فوج فوج، و هر قومي را نامي و كنيتي باشد گروهي را كتاميان گويند ايشان از قيروان در خدمت المعز لدين الله بودن و گفتند بيست هزار سوارند، و گروهي را باطليان گويند مردم مغرب بودن كه پيش ازا آمدن سلطان به مصر آمده بودن دگفتند پانزده هزار سوارند. گروهي را مصامده مي‌گفتند ايشان سياهانند از زمين مصموديان و گفتند بطست هزار مردهند، و گروهي را مشارقه مي‌گفتند و ايشان تركان بودن د و عجميان سبب ن كه اصل ايشان تازي نبده است اگر چه ايشان بيشتر همان جا در مصر زاده‌اند اما اسم ايشان از اصل مشتق بود. گفتند ايشان ده هزار مرد بودند عظيم هيكل. گروهي را عبيد الشراء گويند ايشان بندگان درم خريده بودند، گفتند ايشان سي هزار مردند. گروهي را بدويان مي‌گفتند مردمان حجاز بودند همه نيزه وران، گفتند پنجاه هزار سوارند. گروهي را استادان مي‌گفتند هه خادمان بودند سفيد و سياه كه به نام خدمت خريده بودند و اشان سي هزار سوارند. گروهي را سراييان مي‌گفتند و پيادگان بودن داز هر ولايتي آمده بودند و ايشان را سپاهسلالاري باشد جداگانه كه تيمار ايشان دارد و ايشان هر قومي به سلاح ولايت خويش كار كنند، ده هزار مرد بودند. گروهي را زنوج مي‌گفتند ايشان همه به شمشير جنگ كنند و پس گفتند ايشان سي هزار مردند. و اين همه لشكر روزي خوار سلطان بودند و هريك را به قدر مرتبه مرسوم و مشاهره معين بود كه هرگز براتي به يك دينار بر هيچ عامل و رعيت ننوشتندي الا آن كه عمال آنچه مال ولايت بودي سال به سال تسليم خزانه كردندي و ازخزانه به وقت معين ارزاق آن لشكر بدادندي چنان كه هيچ علمدار و رعيت را از تقاضاي لشكري رنجي نرسيدي. و گروهي ملك زادگان و پادشاه زادگان اطراف عالم بودند كه آن جا رفته بودند وايشان را از حساب لشكري و سپاهي نشمردندي. از مغرب و يمن و روم و صقلاب ونوبه و حبشه و ابناي خسرو دهلي و دمارد ايشان به آن جا رفته بودند، و فرزندان شاهان گرجي و ملك زادگان ديلميان و پسران خاقان تركستان و ديگر طبقات اصناف مردم چون فضلا و ادبا و شعرا و فقها بسيار آن جا حاضر بودند و همه را ارزاق معين بود و هيچ بزرگ زاده را كم از پانصد دينار ارزاق نبود و ببود كه دوهزار دينار مغربي بود و هيچ كار ايشان را نبودي الا آن كه چون وزير بر نشستي رفتندي سلام كردندي و باز به جاي خود شدندي.
اكنون با سر حديث فتح خليج رويم؛ آن روز كه بامداد سلطان به فتح خليج بيرون خواست شد ده هزار مرد به مزد گرفتندي كه هريك از آن جنيبتان كه ذكر كرديم يكي را به دست گرفته بودي و صد صد مي‌كشيدندي، و در پيش بوق و دهل و سرنا نمي زدند ي، و فوجي از لشكر برعقب ايشان مي‌شدي. از در حرم سلطان همچنين تا سرفتح خليج بردندي و باز آوردندي، هر مزدوري كه از آن جنيبتي كشيده بود سه درم بدادندي. و از پس اسپان شتران با مهدها و مرقدها بكشيدندي. و ازپس ايشان استران با عمراي ها. آن وقت سلطان از همه لشكرها و جنيبت‌ها دو ر مي‌آمد. مردي جوان. تمام هيكل. پاك صورت، از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علي بن ابي طالب صلوات الله عليهما و موي سر سترده بودي. بر استري نشسته بود زين و لگامي بي تكلف چنان كه زر وس يم بر آن بنبود و خويشتن پيراهني پوشيه سفيد با فوطه اي فراخ بزرگ چنان كه در بلاد عرب رسم است و به عجم دراعه مي‌گويند و گفتند آن پيراهن را ديبقي مي‌گويند و قيمت آن ده هزار دينار باشد و عمامه اي هم از آن رنگ بر سر بسته و همچنين تازيانه اي عظيم قيمتي در دست گرفته و درپيش او سيصد مرد ديلم مي‌رفت همه پياده و جامه هاي زربفت رومي پوشيده و ميان بسته آستين هاي فراخ به رسم مردم مصر همه با زوپين‌ها و تيرها و پايتاب‌ها پيچيده و مظله داري با سلطان مي‌رود بر اسپي نشسته و دستاري زرين و تيرها و پايتاب‌ها پيچيده و مظله داري با سلطان مي‌رود بر اسپي نشسته و دستاري زرين مرصع بر سر او و دستي جامه پوشيده كه قيمت آن ده هزار دينار زر مغربي باشد و آن چتر كه به دست دارد به تكلفي عظيم همه مرصع و مكلل هيج سوار ديگر با سلطان نباشد، و در پيش او اين ديلميان بودند و بر دست راست و چپ او چندين مجمره دار مي‌روند از خادمان و عنبر و عود مي‌سوزند، و رسم ايشان آن بود كه هر كجا سلطان به مردم رسيدي او را سجده كردندي و صلوات دادند ي، از پس او وزير مي‌آمدي با قاضي القضاة و فوجي انبوه از اهل علم و اركان دولت. و سلطان برفتي تا آن جا كه شراع زده بودند و برسربند خليج يعني فم النهر و سواره در زير آن بايستادي ساعتي بعد از آن خشت زوپيني به دست سلطان دادندي تا بر اين بند زدي و مردم به تعجيل به كلنگ و بيل و مخرفه آن بند را بر دريدندي. آب خود كه بالا گرفته باشد قوت كند و به يكبار فرو رود و به خليج اندر افتد. اين روز همه خلق مصر و قاهره به نظاره آن فتح خليج آمده باشند و انواع بازي هاي عجيب بيرون آورند، و اول كشتي كه در خليج افكنده باشد جماعتي اخراسان كه به پارسي گنگ و لال مي‌گويند در آن كشتي نشانده باشند مگر آن را به فال داشته بوده‌اند و آن روز سلطان ايشان را صدقات فرمايد. و بيست و يك كشتي بود از آن سلطان كه آبگيري نزديك قصر سلطان ساخته بودند چندان كه دو سه ميدان و آن كشتي‌ها هر يك را مقدار پنجاه گز طول و بيست گز عرض بود همه به تكلف با زر و سيم و جواهر و ديباها آراسته كه اگر صفت آن كنند اوراق بسيار نوشته شود و بيش تر اوقات آن كشتي‌ها را در آن آبگير چنان كه استر در استرخانه بسته بودندي. و باغي بود سلطان را به دو فرسنگي شهر كه آن را عين الشمس مي‌گفتند. و چشمه اي نيكو در آن جا، و باغ را خود به چشمه باز مي‌خوانند و مي‌گويند كه آن باغ فرعون بوده است، وبه نزديك آن عمارتي كهنه ديدم چهار پاره سنگ بزرگ هر يك چون مناره اي و سي گز قايم ايستاده و از سرهاي آن قطرات آبچكان و هيچ كس نمي دانست كه آن چيست و در باغ درخت بلسان بود مي‌گفتند پدران آن سلطان از مغرب آن تخم بياوردند و آن جا بكشتند و در همه آفاق جايي نيست و به مغرب نيز نشان نمي دهند و آن را هرچند تخم هست اما هر كجا مي‌كارند نمي رويد و اگر مي‌رويد روغن حاصل نمي شود و درخت آن چون درخت مورد است كه چون بالغ مي‌شود شاخه هاي آن را به تيغي خسته مي‌كنند و شيشه اي بر هر موضعي مي‌بندند تا اين دهونه همچنان كه صمغ از آن جا بيرون مي‌آيد. چون دهن تمام بيرون آيد درخت خشك مي‌شود و چوب آن را باغبانان به شهر آورند و بفروشند. پوستي سطبر باشد كه چون از آن جا باز مي‌كنند و مي‌خورند طعم لوز دارد و از بيخ آن درخت سال ديگر شاخه‌ها برمي آيد و همان عمل با آن مي‌كنند. شهر قاهره را ده محلت است وايشان محلت را حاره مي‌گويند و اسامي آن اين است : اول حاره برجوان، جاره زويله، حاره الجودريه، حاره الامرا، حراه الديالمه، حاره الروم، حاره الباطليه، قصر الشوك، عبيد الشري، حاره المصامده.

بخش ۴۴ - صفت شهر قاهره

۳۷ بازديد

صفت شهر قاهره. چون از جانب شام به مصر روند اول به شهر قاهره رسند چه مصر جنوبي است و اين قاهره معزيه گويند.
و فسطاط لشكرگاه را گويند و اين چنان بوده است كهيكي از از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علي صلوات الله عليهم اجمعين كه او را المعز لدين الله گفته‌اند ملك مغرب گرتفه است تا اندلس و از مغرب سوي مصر لشكر فرستاده است از آب نيل مي‌بايست گذشتن و بر آب نيل گذر نمي توان كرد يكي آن كه آبي بزرگ است. و دوم نهنگ بسيار در آن باشد كه هر حيواني كه به آب افتد در حال فرو مي‌برند و گويند به حوالي شهر مصر در راه طلسمي كرده‌اند كه مردم را زحمت نرسانند و ستورر ا ف و به هيچ جاي ديگركسي را زهره نباشد در آب شدن به يك تير پرتاب دور از شهر و گفتند المعزالدين الله لشكر خود را بفرستاد و بيامدند ان جا كه امروز شهر قاهر ه است و فرمود كه چون شما آن جا رسيد سگي سياه پيش از شما د رآب رود و بگذرد. شما بر اثصر آن سگ برويد و بگذرطد بي انديشه و گفتند كه سي هزار سوار وبد كه بدان جا رسيدند همه نبدگان او بودند. آن سگ سياه همچنان پيش از لشكر در رفت و ايشان بر اثر او رفتند و از آب بگذشتند كه هيچ آفريده را خللي نرسيد و هرگز كس نشان نداده بود كه كسي سواره از رود نيل گذشته باشد، و اين حال در تاريخ سنه ثلث و ستين و ثلثمايه بوده است. و سلطان خود به راه دريا به كشتي بيامده است و آن كشتي‌ها كه سلطان در او به مصر آمده است چون نزديك قاهره رسيد تهي كردند و از آب آوردند و در خشكي رها كردند همچنان كه چيزي آزاد كنند. وراوي آن قصه آن كشتي‌ها را ديد هفت عدد كشتي است هريك به درازي صد و پنجاه ارش و در عرض هفتاد ارش و هشتاد سال بود تا آن جا نهاده بودند. و در تاريخ سنه احدي و اربعين و اربعمايه بود كه راوي اين تحكايت آن جا رسيد. و در وقتي كه المعز لدين الله بيامد در مصر سپاهسالاري از آن خليفه بغداد بود پيش معز آمد به طاعت و معز با لشكر بدان موضع كه امروز قاهره است فرود آمد و آن لشكرگاه را قاهره نام نهادند آنچه آن لشكر آن جا را قهر كرد و فرمان داد تا هيچ كس از لشكر وي به شهر در نرود و به خانه كسي فرو نيايد، و بر آن دشت مصري بنا فرمود و حاشيت خود را فرمود تا هركس سرايي و بنايي بيناد افكند و آن شهري شد كه نظير آن كم باشد.
و تقدير كردم كه در اين شهر قاهره از بيست هزار دكان كم نباشد همه ملك سلطان. و بسيار دكان هاست كه هريك را د رماهي ده دينار مغربي اجره است و ازدو دينار كم نباشد و كاروانسراي و گرمابه و ديگر عقارات چندان است كه آن راحد و قياس نيست. تمامت ملك سلطان كه هيچ آفريده را عقار و ملك نباشد مگر سراها و آن چه خود كرده باشد و شنيدم كه در قاهره و مصر هشت هزار سر است از آن سلطان كه آن را به اجارت دهندد و هرماه كرايه ستانند و همه به مراد مردم به ايشان دهند و از ايشان ستانند نه آن كه بر كسي به نوعي به تكليف كنند. و قصر سلطان ميان شهر قاهره است و همه حوالي آن گشاده كه هيچ عمارتت بدان نه پيوسته است، و مهندسان آن را مساحت كرده‌اند برابر شهرستان ميارفارقين است. و گرد بر گرد آن گشوده است. هر شب هزار مرد پاسبان اين قصر باشند پانصد سوار و پانصد پياده كه از نماز شام بوق و دهل و كاسه مي‌زنند و گردش مي‌گردند تا روز. و چون از بيرون شهر بنگرند قصر سلطان چون كوهي نمايد از بسياري عمارات و ارتفاع آن، اما از شهر هيچ نتوان ديد كه باروي آن عالي است، و گفتند كه در اين قصر دوازده هزار خادم اجري خواره است و زنان و كنيزكان خود كه داند  الا آن كه گفتند سي هزار آدمي در آن قصري است و آن دوازده كوشك است. و اين حرم را ده دروازه است بر روي زمين هر يك رانامي بدين تفصيل غير از ان كه در زير زمين است : باب الذهب، باب البحر، باب السريج، باب الزهومه، باب السلام، باب الزبرجد، باب العبد، باب الفتوح، باب الزلاقه، باب السريه. و در زيرزمين دري است كه سلطان سواره از آن جا بيرون رود، و از شهر بيرون قصري ستخته است كه مخرج آن رهگذر در آن به قصر است و آن رهگذر را همه سقف محكم رزده‌اند از حرم تا به كوشك و ديوار كوشك از سنگ تراشيده ساخته‌اند كه گويي از يك پاره سنگ تراشيده اند، و منظرها و ايوان هاي عالي برآورده و از اندرون دهليز دكان‌ها بسته. و همه اركان دولت و خادمان سياهان بوند و روميان. و وزير شخصي باشد كه به زهد و ورع و امانت و صدق و علم و عقل از همه مستثني باشد و هرگز آن جا رسم شراب خوردن نبوده بود يعني به روزگار آن حاكم و در آيام وي هيچ زن از خانه بيرون نيامده بود و هيچ كسي مويز نساختني احتياط را نبايد كه از آن سك كننند و هيچ كسي را زهره نبود كه شراب خورد و فقاع هم نخوردندي كه گفتند ي مست كننده است و مستحيل شده.
قاهره پنج دروازه دارد : باب النصر، باب الفتوح، باب القنطرة، باب الزويلة، باب الخليج. و شهر بارو ندارد اما بناها مرتفع است كه از بارو قوي تر و عالي تر است. و هر سراي و كوشكي حصاري است. و بيش تر عمارات پنج اشكوب و شش اشكوب باشد و آب خوردني از نيل باشد سقايان با شتر نقل كنند. و آب چاه‌ها هرچه به رود نيل نزديك تر باشد خودش باشد و هرچه دور از نيل باشد، شور باشد. و مصر و قاهره را گويند پنجاه هزار شتر راويه كش است كه سقايان آب كشند و سقايان كه آب بر پشت كشند خود جدا باشند به سبوهاي برنجين و خيك‌ها در كوچه هاي تنگ كه راه شتر نباشد. و اندر شهر در ميان ساها باغچه‌ها و اشجار باشد و آب از چاه دهند و در حرم سلطان حرمستان هاست كه از آن نيكوتر نباشد و دولاب‌ها ساخته‌اند كه آن بساتين را آب دهد و بر سر بام‌ها هم درخت نشانده باشند و تفرجگاه‌ها ساخته و در آن تاريخ كه من آن جا بودم خانه اي كه زمين وي بيست گز در دروازه گز بود به پانزده دينار مغربي به اجارت داده بود در يك ماه چهار اشكوب بود سه از آن به كراء داده بودند و طبقه بالايين از خداونديش مي‌خواست كه هر ماه پنج دينار مغربي بدهد و صاحب خانه به وي نداد گفت كه مرا بايد كه گاهي د رآن جا باشم و مدت يك سال كه ما آن جا بوديم همانان دو بار در آن خانه نشد. و آن سراها چنان بود از پاكيزگي و لطافت كه گويي از جواهر ساخته‌اند نه از گچ و آجر و سنگ. و تمامت سراي هاي قاهره جدا جدا نهاده است چنان كه درخت و عمارت هيچ آفريده بر ديوار غيري نباشد و هركه خواهد هرگه كه بايدش خانه خود باز تواند شكافت و عمارت كردكه هيچ مضرتي به ديگري نرسد. و چون از شهر قاهره سوي مغرب بيرون شوي جوي بزرگي است كه آن را خليج گويند و آن را خليج را پدر سلطان كرده است و او را بر آن آب سيصد ديه خالصه است. و سر جوي از مصر برگرفته است وبه قاهره آورده و آن جا بگردانيده و پيش قيصر سلطان مي‌گذرد. و دو كوشك بر سر آن خليج كرده‌اند يكي را از آن لوءلوء خوانند وديگري را جوهره. و قاهره راچهار جامع است كه روز آدينه نماز كنند. يكي را از آن ازهر گويند و جامع نور و جامع حاكم و جامع معز و اين جامع بيرون شهر است بر لب نيل. و از مصر چون روي به قبله كنند به مطلع حمل بايد كرد. و از مصر به قاهره كم از يك مطل باشد. و مصر جنوبي است و قاهره شمالي. و نيل از مصر مي‌گذرد و به قاهره رسد، و بساتين و عمارات هر دو شهر به هم پيوسته است. و تابستان همه دشت و صحرا چون دريايي باشد و بيرون از باغ سلطان كه بر سربالايي است كه آن پر نشود ديگر همه زير آب است.