دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۳۱ بازديد
صفت فتح خليج. بدان وقت كه رود نيل وفا كند يعني از دهم شهريورماه تا بيستم آبان ماه قديم كه آب زايد باشد هژده گز ارفتاغ گيرد از آچه در زمستان بوده باشد. و سر اين جويها و نهرها بسته باشد به همه ولايت. پس اين نهر كه خليج ميگويند و ابتداي آن پيش شهر مصر است و به قاهره برمي گذرد و آن خاص سلطان است. سلطان برنشيند و حاضر شود تا آن بگشايند. آن وقت ديگر خليجها و نهرها و جويها بگشايند در همه ولايت و آن روزها بزرگ تر عيدها باشد و آن را ركوب فتح الخليج گويند، چون موسم آن نزديك رسد بر سر آن جوي بارگاهي عظيم متكلف به جهت سلطان بزنند از ديباي رومي همه به زر دوخته و به جواهر مكلل كرده با همه الات كه در آن جا باشد جنان كه صد سوار در سايه آن بتوانند ايستا دف و در پيش اين شراع خيمه اي بروقلمون خرگاه عظيم زده باشند، و پيش از ركوب در اصطبل سه روز طبل و بوق و كوس زنند تا اسپان با آن آووازها الفت گيرند تا چون سلطان برنشيند ده هزار مركب به زين زين و طوق و سرافسار مرصع ايستاده باشند همه نمد زين هاي ديباي رومي و بوقلمون چنانچه قاصدا بافته باشند و نه بريده ونه دوخته و كتابه بر حواشي نوشته به نام سلطان مصر و بر هر اسبي زرهي يا جوشني افكنده و خودي بر كوهه زين نهاده و هرگونه سلاحي ديگر و بسيار شتران با كجاوه هاي آراسته و استران با عماره هاي آراسته همه به زر و جواهر مرصع كرده و به مرواريد حليله هاي آن دوخته آورده باشند در اين روز خليج كه اگر صفت آن كننند سخن به تطويل انجامد. و آن روز لشكر سلطان همه برنشينند گروه گروه و فوج فوج، و هر قومي را نامي و كنيتي باشد گروهي را كتاميان گويند ايشان از قيروان در خدمت المعز لدين الله بودن و گفتند بيست هزار سوارند، و گروهي را باطليان گويند مردم مغرب بودن كه پيش ازا آمدن سلطان به مصر آمده بودن دگفتند پانزده هزار سوارند. گروهي را مصامده ميگفتند ايشان سياهانند از زمين مصموديان و گفتند بطست هزار مردهند، و گروهي را مشارقه ميگفتند و ايشان تركان بودن د و عجميان سبب ن كه اصل ايشان تازي نبده است اگر چه ايشان بيشتر همان جا در مصر زادهاند اما اسم ايشان از اصل مشتق بود. گفتند ايشان ده هزار مرد بودند عظيم هيكل. گروهي را عبيد الشراء گويند ايشان بندگان درم خريده بودند، گفتند ايشان سي هزار مردند. گروهي را بدويان ميگفتند مردمان حجاز بودند همه نيزه وران، گفتند پنجاه هزار سوارند. گروهي را استادان ميگفتند هه خادمان بودند سفيد و سياه كه به نام خدمت خريده بودند و اشان سي هزار سوارند. گروهي را سراييان ميگفتند و پيادگان بودن داز هر ولايتي آمده بودند و ايشان را سپاهسلالاري باشد جداگانه كه تيمار ايشان دارد و ايشان هر قومي به سلاح ولايت خويش كار كنند، ده هزار مرد بودند. گروهي را زنوج ميگفتند ايشان همه به شمشير جنگ كنند و پس گفتند ايشان سي هزار مردند. و اين همه لشكر روزي خوار سلطان بودند و هريك را به قدر مرتبه مرسوم و مشاهره معين بود كه هرگز براتي به يك دينار بر هيچ عامل و رعيت ننوشتندي الا آن كه عمال آنچه مال ولايت بودي سال به سال تسليم خزانه كردندي و ازخزانه به وقت معين ارزاق آن لشكر بدادندي چنان كه هيچ علمدار و رعيت را از تقاضاي لشكري رنجي نرسيدي. و گروهي ملك زادگان و پادشاه زادگان اطراف عالم بودند كه آن جا رفته بودند وايشان را از حساب لشكري و سپاهي نشمردندي. از مغرب و يمن و روم و صقلاب ونوبه و حبشه و ابناي خسرو دهلي و دمارد ايشان به آن جا رفته بودند، و فرزندان شاهان گرجي و ملك زادگان ديلميان و پسران خاقان تركستان و ديگر طبقات اصناف مردم چون فضلا و ادبا و شعرا و فقها بسيار آن جا حاضر بودند و همه را ارزاق معين بود و هيچ بزرگ زاده را كم از پانصد دينار ارزاق نبود و ببود كه دوهزار دينار مغربي بود و هيچ كار ايشان را نبودي الا آن كه چون وزير بر نشستي رفتندي سلام كردندي و باز به جاي خود شدندي.
اكنون با سر حديث فتح خليج رويم؛ آن روز كه بامداد سلطان به فتح خليج بيرون خواست شد ده هزار مرد به مزد گرفتندي كه هريك از آن جنيبتان كه ذكر كرديم يكي را به دست گرفته بودي و صد صد ميكشيدندي، و در پيش بوق و دهل و سرنا نمي زدند ي، و فوجي از لشكر برعقب ايشان ميشدي. از در حرم سلطان همچنين تا سرفتح خليج بردندي و باز آوردندي، هر مزدوري كه از آن جنيبتي كشيده بود سه درم بدادندي. و از پس اسپان شتران با مهدها و مرقدها بكشيدندي. و ازپس ايشان استران با عمراي ها. آن وقت سلطان از همه لشكرها و جنيبتها دو ر ميآمد. مردي جوان. تمام هيكل. پاك صورت، از فرزندان اميرالمومنين حسين بن علي بن ابي طالب صلوات الله عليهما و موي سر سترده بودي. بر استري نشسته بود زين و لگامي بي تكلف چنان كه زر وس يم بر آن بنبود و خويشتن پيراهني پوشيه سفيد با فوطه اي فراخ بزرگ چنان كه در بلاد عرب رسم است و به عجم دراعه ميگويند و گفتند آن پيراهن را ديبقي ميگويند و قيمت آن ده هزار دينار باشد و عمامه اي هم از آن رنگ بر سر بسته و همچنين تازيانه اي عظيم قيمتي در دست گرفته و درپيش او سيصد مرد ديلم ميرفت همه پياده و جامه هاي زربفت رومي پوشيده و ميان بسته آستين هاي فراخ به رسم مردم مصر همه با زوپينها و تيرها و پايتابها پيچيده و مظله داري با سلطان ميرود بر اسپي نشسته و دستاري زرين و تيرها و پايتابها پيچيده و مظله داري با سلطان ميرود بر اسپي نشسته و دستاري زرين مرصع بر سر او و دستي جامه پوشيده كه قيمت آن ده هزار دينار زر مغربي باشد و آن چتر كه به دست دارد به تكلفي عظيم همه مرصع و مكلل هيج سوار ديگر با سلطان نباشد، و در پيش او اين ديلميان بودند و بر دست راست و چپ او چندين مجمره دار ميروند از خادمان و عنبر و عود ميسوزند، و رسم ايشان آن بود كه هر كجا سلطان به مردم رسيدي او را سجده كردندي و صلوات دادند ي، از پس او وزير ميآمدي با قاضي القضاة و فوجي انبوه از اهل علم و اركان دولت. و سلطان برفتي تا آن جا كه شراع زده بودند و برسربند خليج يعني فم النهر و سواره در زير آن بايستادي ساعتي بعد از آن خشت زوپيني به دست سلطان دادندي تا بر اين بند زدي و مردم به تعجيل به كلنگ و بيل و مخرفه آن بند را بر دريدندي. آب خود كه بالا گرفته باشد قوت كند و به يكبار فرو رود و به خليج اندر افتد. اين روز همه خلق مصر و قاهره به نظاره آن فتح خليج آمده باشند و انواع بازي هاي عجيب بيرون آورند، و اول كشتي كه در خليج افكنده باشد جماعتي اخراسان كه به پارسي گنگ و لال ميگويند در آن كشتي نشانده باشند مگر آن را به فال داشته بودهاند و آن روز سلطان ايشان را صدقات فرمايد. و بيست و يك كشتي بود از آن سلطان كه آبگيري نزديك قصر سلطان ساخته بودند چندان كه دو سه ميدان و آن كشتيها هر يك را مقدار پنجاه گز طول و بيست گز عرض بود همه به تكلف با زر و سيم و جواهر و ديباها آراسته كه اگر صفت آن كنند اوراق بسيار نوشته شود و بيش تر اوقات آن كشتيها را در آن آبگير چنان كه استر در استرخانه بسته بودندي. و باغي بود سلطان را به دو فرسنگي شهر كه آن را عين الشمس ميگفتند. و چشمه اي نيكو در آن جا، و باغ را خود به چشمه باز ميخوانند و ميگويند كه آن باغ فرعون بوده است، وبه نزديك آن عمارتي كهنه ديدم چهار پاره سنگ بزرگ هر يك چون مناره اي و سي گز قايم ايستاده و از سرهاي آن قطرات آبچكان و هيچ كس نمي دانست كه آن چيست و در باغ درخت بلسان بود ميگفتند پدران آن سلطان از مغرب آن تخم بياوردند و آن جا بكشتند و در همه آفاق جايي نيست و به مغرب نيز نشان نمي دهند و آن را هرچند تخم هست اما هر كجا ميكارند نمي رويد و اگر ميرويد روغن حاصل نمي شود و درخت آن چون درخت مورد است كه چون بالغ ميشود شاخه هاي آن را به تيغي خسته ميكنند و شيشه اي بر هر موضعي ميبندند تا اين دهونه همچنان كه صمغ از آن جا بيرون ميآيد. چون دهن تمام بيرون آيد درخت خشك ميشود و چوب آن را باغبانان به شهر آورند و بفروشند. پوستي سطبر باشد كه چون از آن جا باز ميكنند و ميخورند طعم لوز دارد و از بيخ آن درخت سال ديگر شاخهها برمي آيد و همان عمل با آن ميكنند. شهر قاهره را ده محلت است وايشان محلت را حاره ميگويند و اسامي آن اين است : اول حاره برجوان، جاره زويله، حاره الجودريه، حاره الامرا، حراه الديالمه، حاره الروم، حاره الباطليه، قصر الشوك، عبيد الشري، حاره المصامده.