دوشنبه ۱۲ اسفند ۹۸ | ۱۸:۴۱ ۳۴ بازديد
يكشنبه ششم ذي الحجه به مكه رسيديم. به باب الصفا فرو آمديم اين سال هب مكه قحطي بود. چهار من نان به يك دينار نيشابوري بود و مجاوران از مكه ميرفتند و از هيچ طرف حاج نه آمده بود. روز چهارشنبه به ياري حق سبحانه و تعالي به عرفات حج بگذارديم و دو رويز به مكه بوديم و خلق بسيار از گرسنگي و بي چارگي از حجاز روي بيرون نهادند هر طرف، و در اين نوبت شرح حج و وصف مكه نمي گويم تا ديگر نوبت كه بدين جا رسم كه نوبت ديگر شش ماه مجاور بود م و آنچه ديدم به شرح بگويم.
ومن روي به مصر نهادم چنان كه هفتاد و پنجم روز به مصر رسيدم. و در اين سال سي و پنج هزار آدمي از حجاز به مصر آمدمند وسلطان همه را جامه پوشانيد و اجري داد تاسال تمام كه همه گرسنه وبرهنه بودند تا باز بارانها آمد و در زمين حجاز طعم فراخ شد و باز اين همه خلق را درخورد هريك جامه پوشانيد و صلاتها داد و سوي حجاز روانه كرد. و در ررجب سنه اربعين و اربعمايه ديگر بار مثال سلطان بر خلق خواندند كه به حجاز قحطي است و رفتن حجاج مصلحت نيست. بر خويشتن ببخشايند و آنچه خداي تعالي فرموده است بكنند، اندر اين سال نيز حاج نرفتند و وظيفه سلطان را كه هر سال به حجاز فرستادي البته قصور و احتباس نبودي و آن جامه كعبه و از خدم و حاشيه و امراي مكه و مدينه و صله امير مكه و مشاهره او هر ماه سه هزار دينار و اسب و خلعت بود به دو وقت فرستادي در اين سال شخصي بود كه او را قاضي عبدالله ميگفتند وبه شام قاضي بوده. اين وظيفه به دست و صحبت او روانه كردند و من با وي برفتم به راه قلزم و اين نوبت كشتي به جار رسيد پنجم ذي القعده و حج نزديك تنگ درآمده اشتري به پنج دينار بود به تعجيل برفتم.
هشتم ذي الحجه به مكه رسيدم و به ياري سبحانه و تعالي حج بگذاردم، از مغرب قافله اي عظيم آمده بود. و آن سال به در مدينه شريفه عرب از ايشان خفارت خواست به گاه بازگشتن از حج و ميان ايشان جنگ برخاست و از مغربيان زيادت از دو هزار آدمي كشته شد و بسي به مغرب نشدند. و به همين حج از مردم خراسان قومي به راه شام و مصر رفته بودند و به كشتي به مدينه رسيدند. ششم ذي الحجه ايشان را صد و چهار فرسنگ مانده بود تا به عرفات رسند. گفته بوند هركه مارا در اين سه روز كه مانده است به مكه رساند چنان كه حج دريابيم هر يك از ما چهل دينار بدهيم. اعراب بيامدند و چنان كردند كه به دو روز و نيم ايشان را به عرفات رسانيدند و زر بستاندند و ايشان را يك يك بر شتران جمازه بستند و از مدينه برآمدند و به عرفات آوردند دو تن مرده كه بر آن شتران بسته بودند و چهار تن زنده بودند اما نيم مرده.
نماز ديگر كه ما آن جا بوديم برسيدند. چنان شده بودند كه بر پاي نمي توانستند ايستادن وسخن نيز نمي توانستند گفتن. حكايت كردند كه در راه بسي خواهش بدين اعراب كرديم كه زر كه داده ايم شما را باشد ما را بگذاريد كه بي طاقت شديم. از ما نشنديند و همچنان براندند. في الجمله آن چهار تن حج كردند و به راه شام بازگشتند.
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد