بيست و هشتم صفر بيرون آمديم، به ديهي رسيديم كه آن را هيثماباد گويند و از آن جا به راه صحرا و كوه مسكيان به قصبه نايين آمديم و از سپاهان تا آن جا سي فرسنگ بود، و از نايين چهل و سه فرسنگ برفتيم به ديه كرمه از ناحيه بيابان كه اين ناحيه ده دوازده پاره ديه باشد و آن موضعي گرم است و درخت هاي خرما بود و اين ناحيه كوفجان داشته بودند در قديم و در اين تاريخ كه ما رسيديم امير گيلكي اين ناحيه از ايشان ستده بود و نايبي از آن خود به ديهي كه حصاركي دارد و آن را پياده گويند بنشانده و آن ولايت را ضبط ميكند و راهها ايمن ميدارد و اگر كوفجان به راه زدن دوند سرهنگان امير گيلبكي به راه ايشان ميفرستد وايشان را بگيرند و مال بستانند و بكشند و از محافظت آن بزرگ اين راه اين بود و خلق آسوده، خداي تبارك و تالي همه پادشاهان عادل را حافظ و ناصر و معين باد و بروان هاي گذشتگان رحمت كناد. و در اين راه بيابان به هر دو فرسنگ گنبدكها به سبب آن است تا مردم راه گم نكنند و نيز به گرما و سرما لحظه اي در آن جا آسايشي كنند. و در راه رطگ روان ديديم عظيم كه هر كه از نشان بگردد از ميان آن ريگ بيرون نتواند آمدن و هلاك شود. و از آن بگذشتيم زميني شور به ديد آمد برجوشيده كه شش فرسنگ چنين بود كه اگر از راه كسي يك سو شدي فرو رفتي. و از آن جا به راه رباط زبيده كه آن را رباط مرا ميگويند برفتيم و آن رباط را پنج چاه آب است كه اگر رباط و آب نبودي كس از آن بيابان گذر نكردي و از آن جا به چهارده طبس آمديم به ديهي كه آن را رستاباد ميگفتند. و نهم ربيع الاول به طبس رسيديم و از سپاهان تا طبس صد و ده فرسنگ ميگفتند.
بيست و هشتم صفر بيرون آمديم، به ديهي رسيديم كه آن را هيثماباد گويند و از آن جا به راه صحرا و كوه مسكيان به قصبه نايين آمديم و از سپاهان تا آن جا سي فرسنگ بود، و از نايين چهل و سه فرسنگ برفتيم به ديه كرمه از ناحيه بيابان كه اين ناحيه ده دوازده پاره ديه باشد و آن موضعي گرم است و درخت هاي خرما بود و اين ناحيه كوفجان داشته بودند در قديم و در اين تاريخ كه ما رسيديم امير گيلكي اين ناحيه از ايشان ستده بود و نايبي از آن خود به ديهي كه حصاركي دارد و آن را پياده گويند بنشانده و آن ولايت را ضبط ميكند و راهها ايمن ميدارد و اگر كوفجان به راه زدن دوند سرهنگان امير گيلبكي به راه ايشان ميفرستد وايشان را بگيرند و مال بستانند و بكشند و از محافظت آن بزرگ اين راه اين بود و خلق آسوده، خداي تبارك و تالي همه پادشاهان عادل را حافظ و ناصر و معين باد و بروان هاي گذشتگان رحمت كناد. و در اين راه بيابان به هر دو فرسنگ گنبدكها به سبب آن است تا مردم راه گم نكنند و نيز به گرما و سرما لحظه اي در آن جا آسايشي كنند. و در راه رطگ روان ديديم عظيم كه هر كه از نشان بگردد از ميان آن ريگ بيرون نتواند آمدن و هلاك شود. و از آن بگذشتيم زميني شور به ديد آمد برجوشيده كه شش فرسنگ چنين بود كه اگر از راه كسي يك سو شدي فرو رفتي. و از آن جا به راه رباط زبيده كه آن را رباط مرا ميگويند برفتيم و آن رباط را پنج چاه آب است كه اگر رباط و آب نبودي كس از آن بيابان گذر نكردي و از آن جا به چهارده طبس آمديم به ديهي كه آن را رستاباد ميگفتند. و نهم ربيع الاول به طبس رسيديم و از سپاهان تا طبس صد و ده فرسنگ ميگفتند.
دوم جمادي الاخر به شهر سرخس رسيديم وا ز بصره تا سرخس سيصد و نود فرسنگ حساب كرديم. از سرخس به راه رباط جعفري و رباط عمروي و رباط نعمتي كه آن هر سه رباط نزديك هم بر راه است بيامديم. دوازدهم جمادي الاخر به شهر مروالرود رسيديم و بعد از دو روز بيرون شديم به راه آب گرم. نوزدهم ماه به بارياب رسيديم. سي وشش فرسنگ بود و امير خراسان جعفري بيك ابوسليمان داود بن ميكاييل بن سلجوق بود و وي به شبورغان بود وسوي مرو خواست رفتن كه دارالملك وي بود و ما به سبب ناايمني راه سوي سنگلان رفتيم.
و بيست و سيوم شهر ربيع الاخر به شهر قاين رسيديم. از تون تا آن جا هجده فرسنگ ميدارند اما كاروان به چهار روز تواند شدن كه فرسنگ هاي گران است. قاين شهري بزرگ و حصين است و گرد شهرستان خندقي دارد و مسجد آدينه به شهرستان اندر است و آن جا كه مقصوره است طاقي عظيم بزرگ است چنان كه در خراسان از آن بزرگ تر نديدم و آن طاق نه درخور آن مسجد است و عمارت همه شهر به گنبد است. و از قاين چون به جانب مشرق شمال روند و به هجده فرسنگي زوزن است و جنوبي تا هرات سي فرسنگ. به قاين مردي ديدم كه او را ابومنصور محمدبن دوست ميگفتند از هر علمي با خبر بود. از طب و نجوم و منطق چيزي از من پرسيد كه چه گويي بيرون اين افلاك و انجم چيست. گفتم نام چيز بر آن افتد كه داخل اين افلاك است و بر ديگر نه. گفت چه گويي بيرون از اين گنبدها معني است يا نه. گفتم چاره نيست كه عالم محدود است و حد او فلك الافلاك و حد آن را گويند كه از جز او جدا باشد و چون حال دانسته شد واجب كند كه بيرون افلاك نه چون اندرون باشد. گفت پس آن معني را كه عقل اثبات ميكند نهايت است از آن جانب اگر نه اگر نهايتش هست تا كجاست و اگر نهايتش نيست نامتناهي چگونه فنا پذيرد و از اين شيوه سخني چند ميرفت و گفت كه بسيار تحير در اين خورده ام. گفتم كه نخورده است. في الجمله به سبب تشويشي كه در زوزن بود از جهت عبيد نيشابوري وتمرد رييس زوزن يك ماه به قاين بماندم و ركابدار امير گيلكي را از آن جا باز گردانيدم. و از قاين به عزم سرخس بيرون آمديم.
اي قبهٔ گردندهٔ بيروزن خضرا
با قامت فرتوتي و با قوت برنا
فرزند توايم اي فلك، اي مادر بدمهر
اي مادر ما چونكه همي كين كشي از ما؟
فرزند تو اين تيره تن خامش خاكي است
پاكيزه خرد نيست نه اين جوهر گويا
تن خانهٔ اين گوهر والاي شريف است
تو مادر اين خانهٔ اين گوهر والا
چون كار خود امروز در اين خانه بسازم
مفرد بروم، خانه سپارم به تو فردا
زندان تو آمد پسرا اين تن و، زندان
زيبا نشود گرچه بپوشيش به ديبا
ديباي سخن پوش به جان بر، كه تو را جان
هرگز نشود اي پسر از ديبا زيبا
اين بند نبيني كه خداوند نهادهاست
بر ما كه نبيندش مگر خاطر بينا؟
در بند مدارا كن و دربند ميان را
در بند مكن خيره طلب ملكت دارا
گر تو به مدارا كني آهنگ بيابي
بهتر بسي از ملكت دارا به مدارا
به شكيب ازيرا كه همي دست نيابد
بر آرزوي خويش مگر مرد شكيبا
ورت آرزوي لذت حسي بشتابد
پيش آر ز فرقان سخن آدم و حوا
آزار مگير از كس و بر خيره ميازار
كس را مگر از روي مكافات مساوا
پر كينه مباش از همگان دايم چون خار
نه نيز به يكباره زبون باش چو خرما
كز گند فتاده است به چاه اندر سرگين
وز بوي چنان سوخته شد عود مطرا
با هر كس منشين و مبر از همگان نيز
بر راه خرد رو، نه مگس باش نه عنقا
چون يار موافق نبود تنها بهتر
تنها به صد بار چو با نادان همتا
خورشيد كه تنهاست ازان نيست برو ننگ
بهتر ز ثرياست كه هفت است ثريا
از بيشي و كمي جهان تنگ مكن دل
با دهر مدارا كن و با خلق مواسا
احوال جهان گذرنده گذرنده است
سرما ز پس گرما سرا پس ضرا
ناجسته به آن چيز كه او با تو نماند
بشنو سخن خوب و مكن كار به صفرا
در خاك چه زر ماند و چه سنگ و، تو را گور
چه زير كريجي و چه در خانهٔ خضرا
با آنكه برآورد به صنعا در غمدان
بنگر كه نمانده است نه غمدان و نه صنعا
ديوي است جهان صعب و فريبنده مر او را
هشيار و خردمند نجسته است همانا
گر هيچ خرد داري و هشياري و بيدار
چون مست مرو بر اثر او به تمنا
آبي است جهان تيره و بس ژرف، بدو در
زنهار كه تيره نكني جان مصفا
جانت به سخن پاك شود زانكه خردمند
از راه سخن بر شود از چاه به جوزا
فخرت به سخن بايد ازيرا كه بدو كرد
فخر آنكه نماند از پس او ناقهٔ عضبا
زنده به سخن بايد گشتنت ازيراك
مرده به سخن زنده همي كرد مسيحا
پيدا به سخن بايد ماندن كه نماندهاست
در عالم كس بي سخن پيدا، پيدا
آن به كه نگوئي چو نداني سخن ايراك
ناگفته سخن به بود از گفتهٔ رسوا
چون تير سخن راست كن آنگاه بگويش
بيهوده مگو، چوب مپرتاب ز پهنا
نيكو به سخن شو نه بدين صورت ازيراك
والا به سخن گردد مردم نه به بالا
بادام به از بيد و سپيدار به بار است
هرچند فزون كرد سپيدار درازا
بيدار چو شيداست به ديدار، وليكن
پيدا به سخن گردد بيدار ز شيدا
درياي سخنها سخن خوب خداي است
پر گوهر با قيمت و پر لؤلؤ لالا
شور است چو دريا به مثل صورت تنزيل
تاويل چو لؤلؤست سوي مردم دانا
اندر بن درياست همه گوهر و لؤلؤ
غواص طلب كن، چه دوي بر لب دريا؟
اندر بن شوراب ز بهر چه نهاده است
چندين گهر و للوء، دارندهٔ دنيا؟
از بهر پيمبر كه بدين صنع ورا گفت:
«تاويل به دانا ده و تنزيل به غوغا»
غواص تو را جز گل و شورابه ندادهاست
زيرا كه نديده است ز تو جز كه معادا
معني طلب از ظاهر تنزيل چو مردم
خرسند مشو همچو خر از قول به آوا
قنديل فروزي به شب قدر به مسجد
مسجد شده چون روز و دلت چون شب يلدا
قنديل ميفروز بياموز كه قنديل
بيرون نبرد از دل بر جهل تو ظلما
در زهد نهاي بينا ليكن به طمع در
برخواني در چاه به شب خط معما
گر مار نهاي دايم از بهر چرايند
مؤمن ز تو ناايمن و ترسان ز تو ترسا
مخرام و مشو خرم از اقبال زمانه
زيرا كه نشد وقف تو اين كرهٔ غبرا
آسيمه بسي كرد فلك بيخردان را
و آشفته بسي گشت بدو كار مهيا
دارا كه هزاران خدم و خيل و حشم داشت
بگذاشت همه پاك و بشد خود تن تنها
بازي است رباينده زمانه كه نيابند
زو خلق رها هيچ نه مولي و نه مولا
روزي است از آن پس كه در آن روز نيابد
خلق از حكم عدل نه ملجا و نه منجا
آن روز بيابند همه خلق مكافات
هم ظالم و هم عادل بيهيچ محابا
آن روز در آن هول و فزع بر سر آن جمع
پيش شهدا دست من و دامن زهرا
تا داد من از دشمن اولاد پيمبر
بدهد به تمام ايزد دادار تعالي
"براي جستجو در اشعار ناصرخسرو كليك كنيد"

حكيم ناصر خسرو (۹ ذيقعده ۳۹۴-۴۸۱ قمري)
، از شاعران بزرگ و فيلسوفان برتر ايران است كه بر اغلب علوم عقلي و نقلي زمان خود از قبيل فلسفه يوناني و حساب و طب و موسيقي و نجوم و فلسفه و كلام تبحر داشت و در اشعار خويش به كرات از احاطه داشتن خود بر اين علوم تأكيد كردهاست. ناصرخسرو به همراه حافظ و رودكي جزء سه شاعري است كه كل قرآن را از برداشتهاست. وي در آثار خويش ، از آيات قرآن براي اثبات عقايد خودش استفاده كردهاست. او در ۴۸۱ قمري (۱۰۸۸ ميلادي، ۴۶۷ خورشيدي) درگذشت. مزار وي در يمگان زيارتگاه است. از ناصر خسرو زن و فرزندي نماند؛ زيرا وي تا پايان زندگاني مجرد بود.از آن جا به راه سه دره سوي بلخ آمديم و چون به رباط سه دره رسيديم شنيديم كه برادرم خواجه ابوالفتح عبدالجليل در طايفه وزير امير خراسان است كه او را ابونصر ميگفتند و هفت سال بود كه من از خراسان رفته بودم چون به دستگرد رسيديم نقل و بنه ديدم كه سوي شبورقان ميرفت. برادرم كه با من بود پرسيد كه اين از كيست. گفتند از آن وزير. گفت از كجا ميآييد، گفتيم از حج. گفت خواجه من ابوالفتح عبدالجليل را دو برادر بودند از چندين سال به حج رفته واو پيوسته در اشتياق ايشان است و از هركه خبر ايشان ميپرسد نشان نمي دهند. برادرم گفت ما نامه ناصر آورده ايم چون خواجه تو برسد بدو بدهيم. چون لحظه اي برآمدكاروان به راه ايستاد و ما هم به راه ايستاديم و آن كهتر گفت اكنون خواجه من برسد و اگر شما را نيابد دلتنگ شود اگر نامه مرا دهيد تا بدو دهم دلخوش شود. برادرم گفت تو نامه ناصر ميخواهي يا خود ناصر را ميخواهي. اينك ناصر. آن كهتر از شادي چنان شد كه ندانست چه كند و ماسوي شهر بلخ رفتيم به راه ميان روستا و برادرم خواجه ابوالفتح به راه دشت به دستگرد آمد و در خدمت وزير به سوي امير خراسان ميرفت. چون احوال ما بشنيد از دستگرد بازگشت و بر سر پل جموكيان بنشست تا آن كه ما برسيديم و آن روز شنبه بيست و ششم ماه جمادي الاخر سنه اربع و اربعين و اربعمايه بود و بعد از آن كه هيچ اميد نداشتيم و به دفعات در وقايع مهلكه افتاده بوديم و از جان نااميد گشته به همديگر رسيديم و به ديدار يكديگر شاد شديم و خداي سبحانه و تعالي را بدان شكرها گذارديم و بدين تاريخ به شهر بلخ رسيديم و حسب حال اين سه بيت گفتم :
رنج و عناي جهان اگرچه درازست
با بد و با نيك بي گمان به سرآيد
چون مسافر زبهر ماست شب و روز
هرچه يكي رفت بر اثر دگر آيد
ما سفر برگذشتي گذرانيم
تا سفرناگذشتني به درآيد
و مسافت راه كه از بلخ به مصر شديم و از آن جا به مكه و به راه بصره به پارس رسيديم و به بلخ آمديم غير آن كه به اطراف به زيارتها و غيره رفته بوديم دوهزار ودويست و بيست فرسنگ بود، و اين سرگذشت آنچه ديده بودم به راستي شرح دادم و بعضي كه به روايتها شنيدم اگر در آن جا خلافي باشد خوانندگان از اين ضعيف ندانند و مواخذت و نكوهش نكنند واگر ايزد سبحانه و تعالي توفيق دهد چون سفر طرف مشرق كرده شود آنچه مشاهده افتد به اين ضم كرده شود، ان شاءالله تعالي وحده العزيز و الحمدلله رب العالمين و الصلوة علي محمد و آله و اصحابه اجمعين.
تمام
آزرده كرد كژدم غربت جگر مرا
گوئي زبون نيافت ز گيتي مگر مرا
در حال خويشتن چو همي ژرف بنگرم
صفرا همي برآيد از انده به سر مرا
گويم: چرا نشانهٔ تير زمانه كرد
چرخ بلند جاهل بيدادگر مرا
گر در كمال فضل بود مرد را خطر
چون خوار و زار كرد پس اين بي خطر مرا؟
گر بر قياس فضل بگشتي مدار چرخ
جز بر مقر ماه نبودي مقر مرا
نيني كه چرخ و دهر ندانند قدر فضل
اين گفته بود گاه جواني پدر مرا
«دانش به از ضياع و به از جاه و مال و ملك»
اين خاطر خطير چنين گفت مر مرا
با خاطر منور روشنتر از قمر
نايد به كار هيچ مقر قمر مرا
با لشكر زمانه و با تيغ تيز دهر
دين و خرد بس است سپاه و سپر مرا
گر من اسير مال شوم همچو اين و آن
اندر شكم چه بايد زهره و جگر مرا
انديشه مر مرا شجر خوب برور است
پرهيز و علم ريزد ازو برگ و بر مرا
گر بايدت همي كه ببيني مرا تمام
چون عاقلان به چشم بصيرت نگر مرا
منگر بدين ضعيف تنم زانكه در سخن
زين چرخ پرستاره فزون است اثر مرا
هر چند مسكنم به زمين است، روز و شب
بر چرخ هفتم است مجال سفر مرا
گيتي سراي رهگذران است اي پسر
زين بهتر است نيز يكي مستقر مرا
از هر چه حاجت است بدو بنده را، خداي
كردهاست بينياز در اين رهگذر مرا
شكر آن خداي را كه سوي علم و دين خود
ره داد و سوي رحمت بگشاد در مرا
اندر جهان به دوستي خاندان حق
چون آفتاب كرد چنين مشتهر مرا
وز ديدن و شنيدن دانش يله نكرد
چون دشمنان خويش به دل كور و كر مرا
گر من در اين سراي نبينم در آن سراي
امروز جاي خويش، چه بايد بصر مرا؟
اي ناكس و نفايه تن من در اين جهان
همسايهاي نبود كس از تو بتر مرا
من دوستدار خويش گمان بردمت همي
جز تو نبود يار به بحر و به بر مرا
بر من تو كينهور شدي و دام ساختي
وز دام تو نبود اثر نه خبر مرا
تا مر مرا تو غافل و ايمن بيافتي
از مكر و غدر خويش گرفتي سخر مرا
گر رحمت خداي نبودي و فضل او
افگنده بود مكر تو در جوي و جر مرا
اكنون كه شد درست كه تو دشمن مني
نيز از دو دست تو نگوارد شكر مرا
خواب و خور است كار تواي بي خرد جسد
ليكن خرد به است ز خواب و ز خور مرا
كار خر است سوي خردمند خواب و خور
ننگ است ننگ با خرد از كار خر مرا
من با تو اي جسد ننشينم در اين سراي
كايزد همي بخواند به جاي دگر مرا
آنجا هنر به كار و فضايل، نه خواب و خور
پس خواب و خور تو را و خرد با هنر مرا
چون پيش من خلايق رفتند بيشمار
گرچه دراز مانم رفته شمر مرا
روزي به پر طاعت از اين گنبد بلند
بيرون پريده گير چون مرغ بپر مرا
هركس همي حذر ز قضا و قدر كند
وين هر دو رهبرند قضا و قدر مرا
نام قضا خرد كن و نام قدر سخن
ياد است اين سخن ز يكي نامور مرا
واكنون كه عقل و نفس سخنگوي خود منم
از خويشتن چه بايد كردن حذر مرا؟
اي گشته خوش دلت ز قضا و قدر به نام
چون خويشتن ستور گماني مبر مرا
قول رسول حق چو درختي است بارور
برگش تو را كه گاو توئي و ثمر مرا
چون برگ خوار گشتي اگر گاو نيستي؟
انصاف ده، مگوي جفا و مخور مرا
اي آنكه دين تو بخريدم به جان خويش
از جور اين گروه خران بازخر مرا
دانم كه نيست جز كه به سوي تواي خدا
روز حساب و حشر مفر و وزر مرا
گر جز رضاي توست غرض مر مرا ز عمر
بر چيزها مده به دو عالم ظفر مرا
واندر رضاي خويش تو، يارب، به دو جهان
از خاندان حق مكن زاستر مرا
همچون پدر به حق تو سخن گوي و زهد ورز
زيرا كه نيست كار جز اين اي پسر مرا
گوئي كه حجتي تو و نالي به راه من
از نال خشك خيره چه بندي كمر مرا
به چشم نهان بين نهان جهان را
كه چشم عيان بين نبيند نهان را
نهان در جهان چيست؟ آزاده مردم
ببيني نهان را، نبيني عيان را
جهان را به آهن نشايدش بستن
به زنجير حكمت ببند اين جهان را
دو چيز است بند جهان، علم و طاعت
اگر چه گشاد است مر هر دوان را
تنت كان و، جان گوهر علم و طاعت
بدين هر دو بگمار تن را و جان را
به سان گمان بود روز جواني
قراري نبوده است هرگز گمان را
چگونه كند با قرار آسمانت
چو خود نيست از بن قرار آسمان را
سوي آن جهان نردبان اين جهان است
به سر بر شدن بايد اين نردبان را
در اين بام گردان و بوم ساكن
ببين صنعت و حكمت غيبدان را
نگه كن كه چون كرد بي هيچ حاجت
به جان سبك جفت جسم گران را!
كه آويخته است اندر اين سبز گنبد
مر اين تيره گوي درشت كلان را؟
چه گوئي كه فرسايد اين چرخ گردان
چو بي حد و مر بشمرد ساليان را؟
نه فرسودني ساخته است اين فلك را
نه آب روان و نه باد بزان را
ازيرا حكيم است و صنع است و حكمت
مگو اين سخن جز مراهل بيان را
ازيرا سزا نيست اسرار حكمت
مر اين بيفساران بيرهبران را
چه گوئي بود مستعان مستعان گر
نباشد چنين مستعين مستعان را؟
اگر اشتر و اسپ و استر نباشد
كجا قهرماني بود قهرمان را
مكان و زمان هر دو از بهر صنع است
ازين نيست حدي زمين و زمان را
اگر گوئي اين در قران نيست،گويم
همانا نكو مينداني قران را
قران را يكي خازني هست كايزد
حواله بدو كرد مر انس و جان را
پيمبر شباني بدو داد از امت
به امر خداي اين رمهٔ بيكران را
بر آن برگزيدهٔ خداي و پيمبر
گزيدي فلان و فلان و فلان را
معاني قران را همي زان نداني
كه طاعت نداري روان قران را
قران خوان معني است، هان اي قران خوان
يكي ميزبان كيست اين شهره خوان را؟
ازين خوان خوب آن خورد نان و نعمت
كه بشناسد آن مهربان ميزبان را
به مردم شود آب و نان تو مردم
نبيني كه سگ سگ كند آب و نان را
ازين كرد دور از خورشهاي آن خوان
مهين شخص آن دشمن خاندان را
چو هاروت و ماروت لب خشك از آن است
ابر شط دجله مر آن بدگمان را
اگر دوستي خاندان بايدت هم
چو ناصر به دشمن بده خان و مان را
مخور انده خان و مان چون نماند
همي خان و مان تو سلطان و خان را
ز دنيا زيانت ز دين سود كردي
اگر خوارگيري به دين سوزيان را
به خاك كسان اندري، پست منشين،
مدان خانهٔ خويش خان كسان را
يكي شايگاني بيفگن ز طاعت
كه دوران برو نيست چرخ گران را
يكي رايگان حجتي گفت، بشنو
ز حجت مراين حجت رايگان را
نيز نگيرد جهان شكار مرا
نيست دگر با غمانش كار مرا
ديدمش و ديد مر مرا و بسي
خوردم خرماش و خست خار مرا
چون خورم اندوه او چو ميبخورد
گردش اين چرخ مردخوار مرا؟
چون نكنم بيش ازينش خوار كه او
بر كند از پيش خويش خوار مرا؟
هر كه زمن دردسر نخواهد و غم
گو به غم و دردسر مدار مرا
هر كه پياده به كار نيستمش
نيست به كار او همان سوار مرا
چند بگشت اين زمانه بر سر من
گرد جهان كرد خنگسار مرا
يار من و غمگسار بود و، كنون
غم بفزوده است غمگسار مرا
مكر تو اي روزگار پيدا شد
نيز دگر مكر پيش مار مرا
نيز نخواهد گزيد اگر بهشم
زين سپس از آستينت مار مرا
من نسپندم تو را به پود كنون
چون نپسندي همي تو تار مرا
سر تو ديگر بد، آشكار دگر
سر يكي بود و آشكار مرا
يار من امروز علم و طاعت بس
شايد اگر نيستي تو يار مرا
بار نخواهم سوي كسي كه كند
منت او پست زيربار مرا
شايد اگر نيست بر در ملكي
جز به در كردگار بار مرا
چون نكنم بر كسي ستم نبود
حشمت آن محتشم به كار مرا
چون نپسندم ستم ستم نكنم
پند چنين داد هوشيار مرا
ننگرم از بن به سوي حرمت كس
كايد از اين زشت كار عار مرا
زمزم اگر زابها چه پاكتر است
پاكتر از زمزم است ازار مرا
خواندن فرقان و زهد و علم و عمل
مونس جانند هر چهار مرا
چشم و دل و گوش هر يكي همه شب
پند دهد با تن نزار مرا
گوش همي گويد از محال و دروغ
راه بكن سخت و استوار مرا
چشم همي گويد از حرام و حرم
بسته همي دار زينهار مرا
دل چه كند؟ گويدم همي ز هوا
سخت نگه دار مردوار مرا
عقل همي گويدم «موكل كرد
بر تن و بر جانت كردگار مرا
نيست ز بهر تو با سپاه هوا
كار مگر حرب و كارزار مرا»
سر ز كمند خرد چگونه كشم؟
فضل خرد داد بر حمار مرا
ديو همي بست بر قطار سرم
عقل برون كرد از آن قطار مرا
گرنه خرد بسندي مهارم ازو
ديو كشان كرده بد مهار مرا
غار جهان گرچه تنگ و تار شدهاست
عقل بسنده است يار غار مرا
هيچ مكن اي پسر ز دهر گله
زانكه ز وي شكر هست هزار مرا
هست بدو گشتم و، زبان و سخن
هر دو بدو گشت پيشكار مرا
دهر همي گويدت كه «بر سفرم
تنگ مكش سخت در كنار مرا»
دهر چه چيز است؟ عمر سوي خرد
كرد بجز عمر نامدار مرا؟
عمر شد، آن مايه بود و، دانش دين
ماند ازو سود يادگار مرا
راهبري بود سوي عمر ابد
اين عدوي عمر مستعار مرا
اين عدوي عمر بود رهبر تا
سوي خرد داد رهگذار مرا
سنگ سيه بودم از قياس و خرد
كرد چنين در شاهوار مرا
خار خلان بودم از مثال و، خرد
سرو سهي كرد و بختيار مرا
دل ز خرد گشت پر ز نور مرا
سر ز خرد گشت بيخمار مرا
پيشروم عقل بود تا به جهان
كرد به حكمت چنين مشار مرا
بر سر من تاج دين نهاد خرد
دين هنري كرد و بردبار مرا
از خطر آتش و عذاب ابد
دين و خرد كرد در حصار مرا
دين چو دلم پاك ديد گفت «هلا
هين به دل پاك بر نگار مرا
پيش دل اندر بكن نشست گهم
وز عمل و علم كن نثار مرا»
كردم در جانش جاي و نيست دريغ
اين دل و جان زين بزرگوار مرا
چون نكنم جان فداي آنكه به حشر
آسان گردد بدو شمار مرا؟
لاجرم اكنون جهان شكار من است
گرچه همي دارد او شكار مرا
گرچه همي خلق را فگار كند
كرد نيارد جهان فگار مرا
جان من از روزگار برتر شد
بيم نيايد ز روزگار مرا
سلام كن ز من اي باد مر خراسان را
مر اهل فضل و خرد را نه عام نادان را
خبر بياور ازيشان به من چو داده بوي
ز حال من به حقيقت خبر مر ايشان را
بگويشان كه جهان سر و من چو چنبر كرد
به مكر خويش و، خود اين است كار گيهان را
نگر كه تان نكند غره عهد و پيمانش
كه او وفا نكند هيچ عهد و پيمان را
فلان اگر به شك است اندر آنچه خواهد كرد
جهان بدو، بنگر، گو، به چشم بهمان را
ازين همه بستاند به جمله هر چهش داد
چنانكه بازستد هرچه داده بود آن را
از آنكه در دهنش اين زمان نهد پستان
دگر زمان بستاند به قهر پستان را
نگه كنيد كه در دست اين و آن چو خراس
به چند گونه بديديد مر خراسان را
به ملك ترك چرا غرهايد؟ ياد كنيد
جلال و عزت محمود زاولستان را
كجاست آنكه فريغونيان زهيبت او
ز دست خويش بدادند گوزگانان را؟
چو هند را به سم اسپ ترك ويران كرد
به پاي پيلان بسپرد خاك ختلان را
كسي چنو به جهان ديگري نداد نشان
همي به سندان اندر نشاند پيكان را
چو سيستان ز خلف، ري زرازيان، بستد
وز اوج كيوان سر برفراشت ايوان را
فريفته شده ميگشت در جهان و، بلي
چنو فريفته بود اين جهان فراوان را
شما فريفتگان پيش او همي گفتيد
«هزار سال فزون باد عمر سلطان را»
به فر دولت او هر كه قصد سندان كرد
به زير دندان چون موم يافت سندان را
پرير قبلهٔ احرار زاولستان بود
چنانكه كعبه است امروز اهل ايمان را
كجاست اكنون آن فر و آن جلالت و جاه
كه زير خويش همي ديد برج سرطان را؟
بريخت چنگش و فرسوده گشت دندانش
چو تيز كرد برو مرگ چنگ و دندان را
بسي كه خندان كردهاست چرخ گريان را
بسي كه گريان كردهاست نيز خندان را
قرار چشم چه داري به زير چرخ؟ چو نيست
قرار هيچ به يك حال چرخ گردان را
كناره گير ازو كاين سوار تازان است
كسي كنار نگيرد سوار تازان را
بترس سخت ز سختي چو كاري آسان شد
كه چرخ زود كند سخت كار آسان را
برون كند چو درآيد به خشم گشت زمان
ز قصر قيصر را و زخان و مان خان را
بر آسمان ز كسوف سيه رهايش نيست
مر آفتاب درفشان و ماه تابان را
ميانه كار بباش، اي پسر، كمال مجوي
كه مه تمام نشد جز ز بهر نقصان را
ز بهر حال نكو خويشتن هلاك مكن
به در و مرجان مفروش خيره مر جان را
نگاه كن كه به حيلت همي هلاك كنند
ز بهر پر نكو طاوسان پران را
اگر شراب جهان خلق را چو مستان كرد
توشان رها كن چون هشيار مستان را
نگاه كن كه چو فرمان ديو ظاهر شد
نماند فرمان در خلق خويش يزدان را
به قول بندهٔ يزدان قادرند وليك
به اعتقاد همه امتند شيطان را
بگويشان كه شما به اعتقاد ديوانيد
كه ديو خواند خوشآيد هميشه ديوان را
چو مست خفت به بالينش بر تو، اي هشيار،
مزن گزافه به انگشت خويش پنگان را
زيان نبود و نباشد ازو چنانكه نبود
زيان ز معصيت ديو مر سليمان را
تو را تن تو چو بند است و اين جهان زندان
مقر خويش مپندار بند و زندان را
ز علم و طاعت جانت ضعيف و عريان است
به علم كوش و بپوش اين ضعيف عريان را
به فعل بندهٔ يزدان نهاي به نامي تو
خداي را تو چناني كه لاله نعمان را
به آشكاره تن اندر كه كرد جان پنهان؟
به پيش او دار اين آشكار و پنهان را
خداي با تو بدين صنع نيك احسان كرد
به قول و فعل تو بگزار شكر احسان را
جهان زمين و سخن تخم و جانت دهقان است
به كشت بايد مشغول بود دهقان را
چرا كنون كه بهار است جهد آن نكني
كه تا يكي به كف آري مگر ز مستان را
من اين سخن كه بگفتم تو را نكومثل است
مثل بسنده بود هوشيار مردان را
دل تو نامهٔ عقل و سخنت عنوان است
بكوش سخت و نكو كن ز نامه عنوان را
تو را خداي ز بهر بقا پديد آورد
تو را و خاك و هوا و نبات و حيوان را
نگاه كن كه بقا را چگونه ميكوشد
به خردگي منگر دانهٔ سپندان را
بقا به علم خدا اندر است و، فرقان است
سراي علم و، كليد و درست فرقان را
اگر به علم و بقا هيچ حاجت است تورا
سوي درش بشتاب و بجوي دربان را
در سراي نه چوب است بلكه دانايي است
كه بنده نيست ازو به خداي سبحان را
به جد او و بدو جمله باز يابد گشت
به روز حشر همه مؤمن و مسلمان را
مرا رسول رسول خداي فرمان داد
به مؤمنان كه بدانند قدر فرمان را
كنون كه ديو خراسان به جمله ويران كرد
ازو چگونه ستانم زمين ويران را
چو خلق جمله به بازار جهل رفتهستند
همي ز بيم نيارم گشاد دكان را
مرا به دل ز خراسان زمين يمگان است
كسي چرا طلبد مر مرا و يمگان را
ز عمر بهره همين است مر مرا كه به شعر
به رشته ميكنم اين زر و در و مرجان را
16نشانه كه وقتش رسيده شغلتان را ترك كنيد