مثنوي

مشاور شركت بيمه پارسيان

مثنوي

۳۶ بازديد


شب است و باز چراغ اتاق مي سوزد
دلم در آتش آن اتفاق مي سوزد

در اين يكي دو شبه حال من عوض شده است
و طرز زندگي ام كاملا عوض شده است

صداي كوچه و بازار را نمي شنوم
و مدتي ست كه اخبار را نمي شنوم

اتاق پر شده از بوي لاله عباسي
من و دو مرتبه تصميمهاي احساسي

اتاق، محفظه ي كوچك قرنطينه
كنار پنجره... بيمار... صبح آدينه

كنار پنجره بودم كه آسمان لرزيد
دو قلب كوچك همزاد همزمان لرزيد

نگاه هاي شما يك نگاه عادي نيست
و گفته ايد كه عاشق شدن ارادي نيست

چه ناگهاني و ناباورانه آن شب سرد
تب تكلّف تقدير زير و رويم كرد

تو حسن مطلع رنجيدن و بزرگ شدن
و خط قرمز دنياي كودكانه ي من

من و دو راهي و بيراهه ها و زوزه ي باد
و مانده ام كه جواب تو را چه بايد داد

شب است و باز چراغ اتاق مي سوزد
به ماه يك نفر انگار چشم مي دوزد

چگونه مي گذرد اين مراحل تازه؟؟...
هزار پرسش و خميازه پشت خميازه

هواي ابري و اندوه بايد و شايد
هنوز پنجره باز است و باد مي آيد

چقدر خسته ام از فكرهاي ديرينه
به خواب مي روم اينجا كنار شومينه

چراغ خانه ي ما نيمه روشن است انگار
و خوابهاي تو درباره من است انگار

چراغ خانه، چراغ اتاق روشن نيست
هنوز آخر اين اتفاق روشن نيست...


تا كنون نظري ثبت نشده است
امکان ارسال نظر برای مطلب فوق وجود ندارد